۱۳۸۸/۱۲/۳ ۱۲:۸
بازدید: ۲۷۹۰ کد مطلب: ۸۹
زندگی نامه شهدای فردوس
خاطرات جانبازان فردوس
تقديم به:
جانبازان صبورو فداکار ميهنمان
به ويژه بزرگ جانباز انقلاب
حضرت آيت ا... خامنه اي
قدرداني و سپاس
در اين فرصت نام نيک برخي عزيزان که در بسامان رسيدن اين پژوهش نقش شاياني داشته اند ‘بايسته است ياد شود:
- نخست از استاد گرانمايه جناب آقاي محمد اسماعيل خديوي که چون هميشه ما را ازعنايات بي دريغ خود بهره مند کردند‘ بي نهايت سپاسگزاريم.
همچنين از :
- رياست محترم بنياد جانبازان شهرستان فردوس‘ جناب آقاي سلحشور
- و کليه جانبازان عزيز و صبور‘ که صميمانه ما را ياري کردند ‘از دل و جان سپاسگزاري مي کنيم
خاطرات جانبازان فردوس
نگارش : راضيه سالار پناه
ناظره باغبان
با راهنمايي استاد ارجمند:
جناب آقاي خديوي
فهرست
مقدّمه 1
ازفردوس تا تبريز / علي ادريسي 4
رؤیای صادقانه / حسین اصغری 8
قهرمان کربلا / حسین اصغری 9
کلاه آهنی / حسین اصغری 10
محاصره / حسین اصغری 11
اشتیاق / حسین اصغری 13
روزهای سخت / تقی بنی اسد 14
بازمانده / تقی بنی اسد 16
مردان بی نام و نشان / علی اکبر دیاری 19
سجده شکر / ابراهیم رحمتی 22
رویین تنان حرز / غلامرضا زراعتی 25
نیمه شعبان / غلامرضا زراعتی 28
امداد غیبی / غلامرضا زراعتی 29
عملیات میمک / محمد حسین سالاری فر 32
آخرین بوسه بر رخ یار / محمد تقی شریف زاده 41
عراقی های ترسو / محمد عقیقی 46
دورکعت نماز عشق / محمد حسن عیدی 48
تعبیر خواب / علی فیروز نصیرایی 57
زائر کربلا / محمد رضا فیض آبادی 59
آب و عطش / محمد رضا قوی بامداد 67
یاد آن روزها / محمد رضا مدبر محبّی 69
دشمنان امروز / خداداد مرادی رمضانی 76
عنایت خداوند / جواد میرزایی 80
تنها ماندم / علی ناظری 82
غریب آشنا / باقر یاری 85
دست تقدیر / باقر یاری 87
شکست اولین گام پیروزی / علیرضا یاری 92
لبخند ماندگار / حسین یزدان پناه 94
پيوست : عکس ها
خدمات رايانه اي پرديس
باغستان فردوس
هرکس در راه خداوندمجروح شود در حالی وارد قیامت می شود که بویش چون بوی مشک است و نشان شهادت دارد.پیامبر اکرم (ص)
پیچ و خم روزگار عجیب و غریب است. روزگاری جنگی بود و مرگی، گلوله، ترکش، آتش، خاک و خون، جنون، باروت و بمب های شیمیایی. وقتی دشمن آتش در این سرزمین انداخت و شعله های سرکش و مغرور آن بخش وسیعی از خاک سبز ما را فراگرفت، جوانانی از نسل آفتاب، تابندگان راه هدایت بی ادعا و پاک سرشت همچون امام و مقتدایشان، خمینی عزیز، از تن خاکی خود گذشتند و به افلاکیان عشق اقتدا کردند. جوانانی که خود را در دل آتش رها کردند، با آتش پنجه در پنجه افکندند و خود را سوختند تا سرزمین و آیینشان سبز بماند.آن ها بدون این که هیچ هراسی به خود راه بدهند سال ها دل به خدا و تن به توفان سپردند و سرانجام به رسم هدیه عضوی از بدن خود را که از خدای سبحان امانت گرفته بودند، تقدیم حضرت رب العاالمین کردند. همان هایی که سخن از اجر و پاداش دنیایی، اسائه ادب به منزلت و مقام آنان است و دنیا با همه زرق و برق ها و اعتباراتش به مراتب کوچک تر از آن است که بخواهد پاداش ترفیع درجه مجاهدان فی سبیل الله گردد و آن مجاهدان جان برکف بزرگ تر از آنند که گوهر زیبای عمل خود را با عیار زخارف دنیا محک بزنند.
جانبازان دانش آموختگان مدرسه عشق و شهادت هستند. آن ها به راه پیشوای خود خمینی کبیر، سر نهادند و در دانشگاه کربلا تربیت شدند تا حماسه آفرین خون، جهاد و استقامت باشند. در روزهای تاریخی دفاع مقدس در میادین جنگ و شهادت همچون شیران تیزپای به دشمن می تاختند و شب ها در سنگرهای وصال خاکی به مناجات و راز و نیازمی پرداختند و از قاضی الحاجات طلب عفو و رحمت می کردند و در آخر دعای "اللهم الرزقنا توفیق الشهاده سبیلک" را سر می دادند.
آنان کجایند امروز و ما کجاییم فردا! همان جانبازانی که در جامعه امروز بار مظلومیت خود را به دوش می کشند و دم برنمی آورند. جانبازانی که دیوار و عصا تکیه گاه راه رفتنشان است. پدران جانبازی که پای رفتن به مدرسه عزیزانشان را ندارند. آیا می دانیم آن ها چه می کشند؟ آیا می توانیم دردهای نگفته شان را ترسیم کنیم؟
جانبازان نام آوران عرصه خونین جنگ و حماسه و نبردند؛ صاحب نامان عرصه های ژرف و شگرف علم و عرفان و مذهب. به شهادت تاریخ هیچ قوم و ملتی به اندازه ملت رشید ایران در دامن خویش دلاوران حماسی، اسطوره ای و عرفانی پرورش نداده است. قهرمانان حماسه ساز ما در جبهه های جنگ تحمیلی، روحشان آکنده از فضایل انسانی و الهی بود و ملت های دیگر همواره این نام آوران دنیای اساطیری – عرفانی ما را ستوده اند و چه بسا آرزوی داشتن چنین کسانی را در خیال پرورانده اتد.
جانبازان دلاور ما در هر جبهه ای از جبهه های مقدس ردپایی از خود گذاشته اند و آثار آن ها را در تمامی جبهه های غرب و جنوب می توان دید. آن ها گاه در لابهلای کوه های سر به فلک کشیده کردستان به جستجو و دفاع مشغول می شدند و گاه در میان امواج خروشان کارون و اروند در پی دیار دلدار تن به توفان دریا سپرده اند که حکایتشان یک تاریخ حادثه را در برابر ما آشکار می کند. در مقام جانبازان همین بس که آیت الله خامنه ای، رهبر فرزانه انقلاب در ستایش آنها چنین می فرمایند: "جانبازان ما عمدتاً از همین مجموعه فداکار تشکیل شده اند؛ یعنی کسانی که با همین احساس و همین روحیه از محیط شغلی، درسی، کاری و خانوادگی خودشان بیرون آمدند و در همان میدان خطر رفتند و تا مرز شهادت هم پیش رفتند. منتها شهادت نصیبشان نشد و به زندگی برگشتند. لیکن با نقص جسمانی سلامت خودشان را فدای این راه کردند و بعد هم صبر نمودند.
وقتی جانباز صبر می کند، وقتی پای خدا حساب می کند، وقتی یک جوان نیرومند زیبای برخوردار از محسنات طبیعی با از دست دادن پا، دست و ... در میان مردم راه می رود در حالی که خدایش را شاکر است و احساس سربلندی و سرافرازی می کند که در راه خدا فداکاری کرده، این قیمت و ارزشش از شهدای ما کم تر نیست و گاهی هم بیش تر است."
برای آشنایی با تعدادی از این دریادلان و ثبت روحیات والای زخم خوردگان شب وصال، موضوع "خاطرات جانبازان فردوس" را به عنوان پژوهش درس "مدیریت کار عملی در سازمان ها" انتخاب کردیم که خوشبختانه این موضوع با استقبال استاد گرامی، جناب آقای خدیوی، و مسؤولان بنیاد جانبازان شهرستان فردوس همراه شد و همکاری و مساعدت لازم در زمینه دیدار ما با جانبازان به عمل آمد. ما نیز دل به ناگفته های شنیدنی شان دادیم و از آن ها خواستیم خاطرات نهفته در قلبشان را برایمان بازگویند. از لحظه لحظه عشق و ایثار برایمان گفتند، از خداحافظی با مادر، از شب های عملیات، از صفای اروند و کارون، از مناجات های شبانه، از وداع دوستان و شهادت همرزمانشان و از دلتنگی هایشان و خلاصه از عشق و صفای جنگ برایمان حرف زدند. برای آن که صفا و سادگی روزهای بی آلایش جبهه و جنگ برای خوانندگان مجسم گردد، به رسم امانت، بدون هیچ تغییری، خاطرات به یادماندنی جانبازان را ثبت کردیم، تا شاید قسمتی از وظیفه مان را نسبت به این اسطوره های گرانقدر ایران اسلامی به جا آورده باشیم.
امید است که رشحه ای از انوار درخشان آن جوانان هم عصر نسل خورشید دیروز، چراغ راهنمای زندگی نسل جوان امروز ما که تشنه معارف حقیقی، فرهنگ و ادبیات دفاع مقدسند، گردد. و فریاد بلند مردان با صفا و بی ریا در جای جای این سرزمین طنین انداز شود.
علي ادريسي جانباز 35درصد
تاريخ ومحل جانبازي : 1 / 11 / 65 ؛ شلمچه ؛
در سال 1365 طبق درخواست يکي از دوستان که در لشکر 21 امام رضاع بود به همراه تعدادي ديگر از دوستان به منطقه جنوب اعزام شديم . مارا { چون اموزش ميني کاتيوشا موشک انداز 107 ميليمتري } ديده بود يم { سال 62 } مستقيما به قسمت ميني کاتيوشا بردند وبعد از چند روز به خرمشهر ومنطقه شلمچه بردند ودر آنجا مشغول سنگر سازي به صورت تقريبا مخفيانه شد يم . وپس از سنگر سازي وانبار مهمات وآماده باش عمليات کربلاي 4 شروع شد وچون قبل از عمليات عراقي ها بو برده بودند عمليات بدون موفقيت خاتمه يافت اما فرماندهين محترم پس از مدت کمي با برنامه ريزي ما هرانه وخوبي عمليات کربلاي 5 را طرح ريزي کردند. عمليات شروع شد. مارا که تعداد 8 نفر بوديم به خط بردند وچند روزي در خط بوديم . وبه حول وقوه الهي اين چند روز کارمان را با موفقيت انجام داديم وبراي استراحت به خرمشهر برگشتيم . بعد از گذشت دوشب دوباه به همراه دوستان به خط رفتيم . قبضه ما روي ماشين جيپ کارگذاشته شده بود. ماموريت داخل خاک عراق کنا رود خانه وپاسگاه دويجي عراق بودکه توشط نيروهاي ايراني آزاد شده بود. روزي که حرکت کرديم راننده ماشين آ قاي حسن غلامي واينجانب علي ادريسي وآقاي محمد غفاري هم همراه ايشان بود يم .ساعت تقريبا 3 بعداظهر بود .گلوله هاي توپ وتانک وخمپاره ها يکي پس از ديگري در کنار جاده بر زمين مي خورد اما ما با خوشحالي تمام وبا خواندن شعر هاي محلي وصلوات از جاده خرمشهر؛ اهواز گذشتيم. وپس از آب گرفتگي به محل ماموريت رسيديم بچه هاي ديگر هم { آقاي احمد کرامتي ؛ آقاي سالار بوستاني ؛ آقاي فرهي ؛ شهيد عنصري ويکي از بچه هاي مشهد} زودتر از ما رسيده بودند . شروع به سنگر سازي وکانل کني کرديم وسنگر مهمات را آماده کريم . فقط صداي انواع سلاح ها و هوا پيما ها مي آمد . انواع هوا پيما هاي جنگي بعضي وقتها در اسمان ديده مي شد حتي هوا پيما هاي قار قاري که مي گفتند از جنگ جهاني دومند بچه ها را با کاليبر هدف قرار مي دادند . اما بعضي وقتها هم فانتوم هاي ايران به طور ماهرانه بر بالاي نخلها به طرف عراق ماموريت مي رفتند وپس از زدن چند ين هد ف؛ نيروهاي پياده و خودي را شاد مي کردند هليکوپترهاي هوا نيروز همين کار را مي کردند . گلوله هاي خمپاره در چند قدمي ما به زمين مي خورد ما تقريبا در خط دوم بوديم و با تيرهاي کاليبر, توپ و هواپيما سروکار داشتيم. روزي ماشين آيفا برايمان گلوله آوردومن براي تخليه آنها بالاي ماشين رفتم براي اولين بار ,
صداي وزوز تير مستقيم که بالاي سر واز کنار گوشها رد مي شدرا احساس ميکردم .ماشين 400 گلوله داشت { هر گلوله 18 کيلوگرم } وتقريبا 10 الي 12 دقيقه بيشتر طول نکشيد که همه آنها تخليه شد . گلوله هارا که خالي کرديم آقاي عباس زال که جزء فرماندهين بودند با ماشين جيپ آمد وضمن خسته نباشيد به ما گفت لا اقل مقداري خاک روي اين مهمات بريزيد که ترکشي به گلوله ها نخورد من وچند تن از دوستان طبق نظر فرماندهي چند عدد برانکارد آ ورديم وروي گلوله ها گذاشتيم وقتي داشتيم کانالي از سنگر تا پاي قبضه مي کنديم هواپيماهاي زيادي در آسمان بودند ويکي از آنها با کاليبر بر روي نيروهاي ما تير اندازي مي کرد بچه ها داخل سنگر داخل کانال وکنار ما شين دراز کشيد ند من هم داخل کانال دراز کشيدم اما صداي انفجار خيلي نزديک به گوش رسيد که ناگهان پاي چپم کنار گوش راستم نشست به طوري که خون داخل گوشم را پر کرده بود. محکم با دو دست ران پايم ا گرفتم که خون نريزد . به آقاي غفاري که با ما بود گفتم پايم را ببندد که چفيه را بر پايم بست بعد هم حس کردم که ساق پايم هم زخمي است با چفيه خودم ساق پا را بستم کانال کوچکي را کنده بوديم يک طرف آن خاک ريز بزرگي بود که سنگر پشت خاک ريز به طرف عراق بود ومن داخل کانال به پشت دراز کشيده بودم در طرف چپم بين درب سنگر وتقريبا جايي که خوابيده بودم در طرف چپ گودال مانندي بود که چند عدد بيست ليتري اب داخل آن بود منطقه توسط هواپيما بمب باران مي شد. بمب باران خوشه اي به گونه اي بود که اول گلوله هاي مانند بشکه از هواپيما شليک مي شد وبعد نزديک زمين به صورت گلوله منطقه وسيعي را تحت انفجار قرار مي داد يکي دوتا از خوشه هاي هواپيما در داخل گودال خورده بود که اقاي کرا متي ومن زخمي شد يم ومحمد ابراهيم عنصري هم شهيد شده بود . بچه ها اول فکر مي کر دند که شهيد عنصري بيهوش است آب سرد به صورتش مي پاشيدند اما يکدفعه متوجه شده بودند که زير باد گير روي سينه اش زياد ملايم است وترکش به قلب نازنينش اصا بت کرده بود آتش چنان زياد بود که يکي از دوستان هم سنگر ميگفت تا مو قعي که آمبولانس مي آيد کلاه اهني را روي صورتت بگير ترکش از بالا به صورتت اصابت نکند من خيلي تشنه بودم به يکي ازدوستان گفتم که به من مقداري آب بدهد واو مي گفت که اب خونريزي را بيشتر مي کند. ولي تشنگي امانم را بريده بود با زرنگي گفتم که کسي که ترکش به شکمش خورده نبايد آب بخورد من که پايم ترکش خورده وبالاخره د و ليوان اب به من دادند تقريبا بعد از گذشت نيم ساعت بيشتريا کم تر امبولانس آمد وبا همان برانکارد هايي که خودم اورده بودم{ براي سنگر هاي مهمات } مارا به پشت خط بردند جالب توجه است که وقتي داخل آمبولانس بوديم آقاي کرامتي به من گفت علي چه شده؟ گفتم پايم مجروح شده است وگفت من که مرده ام . به ابراهيم عنصري که در وسط ما بود اشاره کرد وگفت ابراهيم که نفس نمي کشد وبعد با صداي ضعيف شروع کرد به زمزمه شهاد تين . من که بيشتر حواسم جمع بود توسط خودم وهمسنگرانم فورا زخمها را بسته بوديم وزياد خون ريزي نداشتيم وقتي مارا به بيمارستان صحرايي ويا اهواز رساند ند لباسهايم را با قيچي مي بريدند ومن به ياد لباس ميت افتادم يکي سرم وصل مي کرد ويکي با دوربين عکاسي عکس مي گرفت همان وسايل جيبم که حد ود 1400 تومان پول وکارت و .... بود را برداشتند ونوشتند . از من پرسيدند که از کجا اعزام شدي/ گفتم از فردوس خراسان وچند سوال ديگر که نفهميدم چه شد . دو مرتبه که کمي به هوش بودم روي برانکارد ر کنار هواپيماي بزرگ که صداي زيادي داشت به همراه عده ي زيادي از مجروحين هستم وباز بي هوش شدم وباز خودم رادر داخل هواپيماکه در اسمان بود ديدم پرستاري با لباس سفيد در وسط هواپيما ايستاده بود به او گفتم که سرم را بالا بگيرم وپرستار هم گفت نه لازم نيست صداي ناله واخ وبيداد مجروحين بلند بود . بي هوش شدم بعد که چشم باز کردم در سالن بيمارستان بزرگ بودم که آ نجا تبريز بود .
حسين اصغري جانباز 25 درصد
تاريخ و محل جانبازي : 23/12/63 جزيره مجنون 29/12/ 64 فاو
سال 64 بود ، عمليات والفجر 8 . وظيفه بنده کار مخابرات و بيسيم چي بود . در قسمت محور ابوذر انجام وظيفه مي کرديم . به يکي از نيروهاي پاسدار مشمول گفتم که بعد ا زعمليات برويم براي سنگرهاي کمين خودي خطهاي تلفن بکشيم که از بي سيم کمتر استفاده کنيم . يکي از اين برادران به من گفت که مي خواهي ما را به کشتن بدهي ،ما هنوزآرزو داريم و....
بااين که من مسئول و فرمانده بودم ، غيرتم اجازه نداد که با او برخورد کنم . تصميم گرفتم اين کار را خودم انجام دهم . آن شب ، شب جمعه بود .دعاي کميل در فضاي خيلي معنوي و عرفاني برگزار شد . دعا که تمام شد ،به بيسيم چي خودم که رحمت ا... احمدي بود گفتم بيا با هم برويم خط تلفن را بکشيم . ولي ديدم آتش دشمن خيلي شديد است تصميم گرفتيم کمي استراحت کنيم تا آتش دشمن بخوابد .تا ساعت 1 شب خوابيديم . در خواب ديدم که خط تلفن را وصل مي کنيم . به جاي اينکه خمپاره بيايد من را مجروح کند خمپاره شصت آمد به بدنم برخورد کرد و تمام بدنم تکه تکه شد . سراز تنم جدا شده و با همين حال هم صحبت مي کردم
در همان عالم خواب يک نوري از طرف جزيره بوارين نزديک شد، سر بريده مرا با دست بالا آورد و گفت : ”مادر تو مرا رو سفيد کردي ‘‘ ومن در همان حالت خواب جواب دادم : ” من که مادر ندارم ‘‘ که ايشان فرمودند :”من مادر تمام رزمندگان حضرت فاطمه زهرا ( سلام الله عليها ) هستم . ‘‘
در عالم خواب متوجه نشدم و ا زخواب بيدار شدم خيلي ناراحت شدم . به آقاي احمدي گفتم بيا برويم خط تلفن را بکشيم . قرار بود به سنگرهاي کمين تلفن بکشيم . سنگرهاي کمين سنگرهايي بود که از خاکريز نيروهاي نگهبان صد متر جلوتر بود تا معلوم نشود اين جا سنگر است . هم سطح زمين بود و فقط چند کيسه در اطرافش چيده شده بود . وقتي تلفن به آخرين سنگر کمين رسيد و مي خواستيم وصل کنيم و ارتباط برقرار کنيم ،همان خمپاره شصت که در خواب ديده بودم آمد و در کنار سنگر به زمين رسيد و منفجر نشد . من فورا خودم را داخل سنگر انداختم و در همان لحظه تيري آمد و درست از وسط قوزک پايم رد شد . بالاخره ارتباط برقرار شد . وقتي کار تمام شد برگشتيم واز خاکريز رد شديم و وارد جاده شديم . خمپاره شصت دوم آمد وما داخل شيار گريدر که از جاهاي ديگر گودتر بود دراز کشيديم . خمپاره در يک يا دو متري من به زمين رسيد و منفجر شد . 72 ترکش به بدن من اصابت کرد .
بعد از يکي دو هفته در بيمارستان شهيد لواساني تهران به هوش آمدم . در همين اواخر متوجه شدم که داخل جمجمه ام ترکش دارد . دکتر مشهدي نژاد به من گفت تعجب مي کنم که شما رواني نيستيد و من اين امر را از عنايات حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها مي دانم .
آخر سال 64 ,نزديک تحويل سال بود . عمليات والفجر هشت بود و عبور از اروند . رد شدن از اروند چندان کار ساده اي نبود . در طول مسير اروند نهرهايي باز کرده بودند . در زمين خاکي قايق ها مستقر بودند. نيروها داخل قايق ها نشستند . برادر مسني به نام نورا... حسيني وقتي مي خواست از اروند رد شود پرت شد داخل آب و تمام نيروها هم از انجا رفتند .
صبح روز بعد داخل قرارگاه آقاي حسيني را ديدم. خيلي تعجب کردم . جلو رفتم و از ايشان پرسيدم : ”که شما داخل اروند افتاديد چطور شد که الان اينجائيد ؟‘‘ اشک از ديدگانش سرازير شد و گفت:” در لحظات آخر جان دادن بودم . اميدم قطع شده بود . نمي دانم چطور شد که يکدفعه نام ابوالفضل بر زبانم جاري شد . همين که يا ابا الفضل را گفتم شخصي با يک دست داخل آب آمد و با همان دست مرا به آن طرف اروند رساند . به قدري ذوق زده شده بودم که متوجه نشدم که قضيه چيست ؟ حدود صد متر به طرف خط حرکت کردم . وقتي به پشت سر نگاه کردم نور عجيبي ديدم . به خود آمدم . از خودم پرسيدم چرا سؤال نکردم شما چه کسي هستيد ؟ سريع برگشتم . هرچه نزديکتر مي شدم نور بيشتر و بيشتر مي شد . با همان نور شروع به صحبت کردم . پرسيدم شما چه کسي هستيد که با چنين قدرتي مرا از داخل اروند نجات داديد . گفتند من از رزمندگان گله مند هستم چرا که در زمان امام حسين ,,قهرمان و علمدار امام حسين ابوالفضل بود . در تمام عمليات هامن شما را همراهي مي کنم ولي هيچ نامي از من نمي بريد .
من که از ديدن ايشان خيلي خوشحال شده بودم خدا را به خاطر اين عنايتش شکر کردم و بعد از اين ماجرا حاج صادق آهنگران ” اي قهرمان کربلا اباالفضل ‘‘ را خواند.
در عمليات والفجر 8 يکي از نيروهاي عراقي آمده بود پشت خاکريز . ( بين جاده ام القصر و فاو ) و پشت يک نخل خرما کمين کرده بود. همين که يک آرپي جي زن از ما بلند مي شد مي خواست تانک ها را بزند, چون فاصله زيادي بينمان نبود ،آن فرد عراقي نيروي مارا مي زد و هيچکس هم نمي توانست کارش را انجام دهد و بچه هاي ما يکي پس از ديگري شهيد مي شدند . تانک ها مستقيم جلو مي آمدند و نزديک خاکريز ما بودند .
نمي دانستيم دشمن از کجا ما را نشانه مي گيرد و تيراندازي مي کند . از همان کنج خاکريز (يک سمتش مي رسيد به جاده فاو بصره و سمت ديگرش به جاده فاو اما القصر ) سمبه اسلحه رادر آوردم و يک کلاه آهني را روي آن گذاشتم . سرم را نمي توانستم بالا بياورم . کلاه آهني را بالا آوردم . يک تير از پشت همين خاکريز آمد . وقتي از وسط کيسه هاي خاک نگاه کردم ، سه چهار متري خاکريز ما دشمن کمين کرده بود . بالاخره من مرتب کلاه آهني ام را بالا مي آوردم و اوتيراندازي مي کرد . از زير کيسه ها نگاه مي کردم تا کي جعبه نوارش تمام شود . مي توانستم با يک نارنجک او را از بين ببرم ولي اين کار را نکردم . تخصص من آرپي جي نبود ،در سال 63 چند گلوله آر پي جي شليک کرده بودم ولي بعد ازآن با آر پي جي کار نکرده بودم . وقتي جنازه فرماندهان و هم رزمانم را ديدم ، خيلي ناراحت شدم .آر پي جي را برداشتم و وقتي نوارش تمام شد و مي خواست جعبه نوارش را عوض کند ،سريع با آرپي جي شليک کردم از فاصله 3 يا 5 متري او را زدم. در اين حال بود که کم کم حرکت تانک ها به طرف ما متوقف مي شد و من لطف خدا لحظه به لحظه بيشتر درک مي کردم .
شهيد يونسي فرمانده تيپ سه لشکر نصر يود . در عمليات بد ر در سال 63 ما در تيپ 4 مستقر بوديم که ايشان براي سخنراني به جايگاه ما آمدند . شهيد بسيار خاکي بود . در عمليات دوش به دوش بچه ها مي آمد با اين که پاسدار بود همان لباس عادي که بچه ها مي پوشيدند , مي پوشيد . دشمن, پاسدارها را خيلي اذيت مي کرد و شهيد هميشه در خط با لباس بسيجي بود . در عمليات بدر نيروها را به وسيله هليکوپتر داخل جاده و به طرف محور عملياتي هليبرد کردند . از آنجا عمليات شروع شد و روز بعد هم متوقف شد . نرسيده به جاده بصره ( حدودا 700 _ 800 متري به جاده ) نيروهاي اطلاعات عمليات, جاده اي را که وصل مي شد به دشمن منهدم کردند نيروهاي ما کمي عقب نشيني داشتند چون در آن منطقه آتش زياد بود . با منهدم شدن جاده نيروهاي دشمن کمتر مي توانستند تانک ها را به سمت ما حرکت دهند ، البته داخل اب مي آمدند ،از دو طرف ما را محاصره داشتند .
من با شهيد احمديان بودم . ما در حدود 48 ساعت نه نمي توانستيم به جلو برويم و نه به عقب برگرديم . بايد تسليم دشمن و اسير مي شديم . کاملا در محاصره دشمن بوديم. از سه طرف دشمن ما را محاصره کرده بود .
چند تن از بچه هاي اطلاعات که جاده را منهدم کرده بودند ،اسير شدند . اين نامردهاي خبيث نيروهاي ما را داخل سنگر بردند و سنگر را منهدم کردند . شهيد احمديان مي گفت برويم اسيرشويم، وقتي آن صحنه را ديد فهميد با اسراء چه مي کنند . گفتم : همين جا مي مانيم . يک درصد اميد داريم . چون کارمان بيسيم بود سلاح دفاعي به همراه نداشتيم فقط يک اسلحه کلاش داشتيم . 48 ساعت در محاصره بوديم . شهيد چراغ چي قائم مقام لشکر بود . يک ماشين جيپ 106 آمد و دويست يا سيصد متر مانده تا به ما برسد شليک کرد . چند عدد گلوله شليک کرد و 106 گير کرد . بعد با آرپي جي شليک کرد.
به شهيد احمديان گفتم بايد ما هم يک عکس العملي از خودمان نشان دهيم که بفهمند اينجا نيروهاي خودي هست تا به ما شليک نکنند . کمي جستجو کردم ، يک آرپي جي به گل ماليده وسط گل ها بود . به شهيد احمديان گفتم ( شهيد احمديان در سال 64 درعمليات والفجر 8 شهيد شد ) بلدي شليک کني ؟ گفت:نه من اصلا آرپي جي بلد نيستم . آدم را پرت مي کند و کمکي لازم دارد . گفتم من کمکت مي شوم . گفت : نه . شهيد احمديان از نظر جسمي از من پرقدرت تر بود . گفتم هر چه بخواهد مي شود و بلند شدم و گلوله آر پي جي را شليک کردم . اتفاقا به دوتانک عراقي خورد . نه اينکه من درست شليک کرده بودم بلکه تانک هاي زيادي در آن نواحي بود که به هر جا مي زدي به تانک مي خورد . شهيد چراغ چي فهميد که نيروي خودي هم وجود دارد . بعد رو به طرف ما کرد و مقداري از تانک ها ي دشمن را منهدم کرد . يک نامردي با گلوله کاليبر پيشاني شهيد چراغ چي را نشانه گرفت . ما از انجا که شهيد چراغچي آتش مي ريخت کمي توانستيم به عقب برگرديم . به عقب آمديم . 50 _60 متر داشتيم که به شهيد چراغ چي برسيم ،ديدم شهيد روي ماشين 106 افتاده است . مي خواستيم شهيد چراغ چي را به عقب برگردانيم ،روي پت هلي کوپتر ميداني بود که از آنجا نيروهاي ما را با چار لول هدف قرار مي دادند . از همانجا شهيد را با هليکوپتر به عقب برگرداندند و به خارج اعزام کردند ولي جراحت زيادبود و شهيد شد ما زندگي خود را مديون شهيد چراغ چي هستيم چرا که ما را ازمحاصره دشمن نجات داد .
سال 63 بود.براي اعزام به جبهه آماده شده بوديم . از فردوس هرطور بود به مشهد رفتم .در مشهد داخل استاديوم تختي بوديم . نيروهارا يک دفعه به جلو، يک دفعه به عقب صف مي کردند من خيلي کوچک بودم . اندازه قدم به سينه بقيه نيروها مي رسيد .
قد کوتاه بودم براي همين با خودم چند آجر راه مي بردم تا وقتي از جلو نظام بدهند ، آنها را زير پاهايم مي گذاشتم تا کوتاهي قدم به چشم نيايد . به هر کلکي بود تا پادگان الله اکبر اسلام آباد رفتم . آنجا يکي از فرمانده هان به نام آقاي شکوري به من گفت با اين جثه ات آمدي جبهه چه کار کني ؟ جبهه که مهد کودک نيست ولي من جواب دادم فلفل نبين چه ريزه ! کاراييم خوب است . ما بچه کارگر هستيم وسخت کوش . دفعه اولي که به جبهه رفته بودم 13 سال سن داشتم . جبهه لذتش به همين است در جنگ هم علي اکبر ها نقش دارند هم حبيب بن مظاهرها . بعضي ها مي گفتند کاش ما زمان امام حسين (ع) مي بوديم وشهيد مي شديم . وقتي جنگ ايران شروع شد پير وجوان آمدند تا در راه رضاي خدا شهيد شوند . خدا را شکر مي کنم که مرا در موقعي قرار داد که بتوانم در جنگ شرکت کنم . امام رحمه ا... هميشه مي گفتند نيروهاي ما در گهواره هستند وهمان طور هم شد. سربازهاي امام درست در سال 42 در گهواره بودند.
تقي بني اسد جانباز 25 درصد اعصاب و روان
تاريخ و محل جانبازي : 5/5/ 67 شلمچه
در سال 1365 در مدرسه طالقاني فردوس درس مي خواندم . تابستان همان سال به همراه دوستان براي آموزش نظامي ثبت نام کردم تا براي رفتن به جبهه آموزش ببينم . سن و سالم کم و جثه ي کوچکم مانع رفتن من به جبهه مي شد . يادم هست آقاي نعمتي که معاونت نيروي سپاه فردوس بودند نمي گذاشتند که حتي براي آموزش بروم ولي به هر تقدير با واسطه ايشان را راضي کردم . کارواني ازفردوس تحت عنوان کاروان محمد رسول ا... عازم جبهه بود . ما هم همراه آنان تا تربت رفتيم و در تربت از يکديگر جدا شديم . آنها براي اعزام به جبهه به مشهد مي رفتند تا از انجا با قطار به اهواز بروند و ما هم براي آموزش در تربت مانديم . در پادگان کربلاي تربت براي آموزش و گذراندن يک دوره تقريبا 45 روزه آماده شديم .
آموزش مقدمه اي براي رفتن به جبهه بود . شرط رفتن به جبهه گذراندن دوره 35 يا 45 روزه آموزش در يکي از پادگانهاي منطقه بود . آموزش در وضعيت سختي انجام گرفت . اوايل پائيز بود و هواي تربت خيلي سرد . در حين آموزش مربي اي داشتيم به نام آقاي بخشايش که اصالتا فردوسي بودند . ايشان براي تخريب 5 نصر و تخريب تيپ 21 امام رضا (ع) نيرو مي گرفتند . ما هم ثبت نام کرديم تا وقتي به جبهه رفتيم در گروه تخريب باشيم . بالاخره آموزش تمام شد . بعد از مدتي با کاروان محمد رسول ا...از فرودس عازم جبهه شديم . ما را به پادگان ظفر ايلام بردند . آنجا يکي از بچه هاي معاونت نيرو براي تقسيم نيروها آمدند و گفتند نيروهايي که نام مي بريم از مسجد بيرون بروند چون آنها تقسيم شده اند . اسم پنجم يا ششم که خواندند اسم من بود. از مسجد بيرون رفتيم . چند نفر از دوستان منتظر ما بودند . با آنها رفتيم در قسمت تخريب اسم نوشتيم . بالاخره تشکيل پرونده داديم . بعد از تشکيل پرونده بايد راهي يک دوره آموزش تخصصي مي شديم . آموزش تخصصي در منطقه غرب انجام نمي شد و نيروها را براي آموزش به منطقه جنوب مي بردند . بعد از 2 يا 3 روز که در پادگان ظفر بوديم اعلام شد که فردا قرار است براي آموزش تخصصي تخريب به منطقه جنوب اعزام شويم . ما را با اتوبوس به منطقه جنوب بردند . به پادگان امام رضا ( ع ) در انديمشک رفتيم . شب را در پادگان به سر برديم و روز بعد دوستان از تخريب آمدند وهمه ما را که 50 نفري بيشتر نبوديم با چند دستگاه اتوبوس به اردوگاهي که 3 يا 4 کيلومتر دورتر از پادگان بود ، بردند . قرار بود در آنجا آموزش تخصصي تخريب ببينيم .
دوستان عزيزي در آنجا داشتيم . حاج آقاي توکلي مسئول آموزش بودند و جناب آقاي يوسفي فرمانده تخريب تيپ 21 امام رضا ( ع ) بودند . بالاخره اين دوره آموزشي را تمام کرديم . مدت آن 35 تا 40 روز بود . دوره آموزش بسيار فشرده بود . در آموزش تخصصي تخريب سرو کار با مين و انفجاربود . در مدت آموزش آماده مي شديم تا بعدا بتوانيم در مناطق عملياتي خدمت کنيم . در آنجا هم دوستان خوبي داشتيم . جناب آقاي صادقي مربي ما بودند . شرايط بسيار سخت و منطقه جنوب گرم و شرجي بود . در حين آموزش ما عمليات کربلاي 4 انجام شده و به شکست انجاميده بود.
آقاي مقدس از بچه هاي آيسک از شلمچه از منطقه عملياتي کربلاي 4 برگشته و به پنج طبقه اهواز آمده بودند . در آنجا وقتي از بچه هاي آيسک سراغ گرفتند آدرس مرا به ايشان داده بودند، در اردوگاهي بعد از پادگان امام رضا (ع) در انديمشک آموزش تخصصي تخريب مي بينند . ما در اواخر دوره آموزش بوديم و از آن اردوگاه به اردوگاه ديگري در دل کوهستان منتقل شديم تابه مدت 48ساعت اردويي جنگي برقرار کنيم. تقريبا تمام وسايل و ادوات جنگي را به همراه داشتيم و شبه عمليات برگزار مي کرديم . وقتي 48 ساعت ا ردويمان به پايان رسيد به اردوگاه برگشتيم و در آنجا به استراحت پرداختيم .
در آنجا ما ساختمان نداشتيم ، فقط خيمه و چادربود . از فرط خستگي همه داخل چادر خوابشان برده بود . نه ناي راه رفتن داشتيم و نه حرف زدن . به قدري در اين مدت نحيف و لاغر شده بوديم که شناخته نمي شديم . آقاي مقدس هر طوري شده اردوگاه را پيدا کرده و به آنجا آمده بود . ايشان خسته و تنهااز عمليات کربلاي 4 آمده بودند . همان طور که قبلا گفتم چون عمليات کربلاي 4 به شکست انجاميد ، منطقه آشفته شده بود . همه خسته و بي حوصله و از نظر روحي خيلي آزرده بودند ، براي همين فرصتي گذاشته شد تا بچه ها استراحت کنند و در آن مدت بتوانند از نظر روحي قوت بگيرند و تجديد قوا نمايند . آقاي مقدس هم در اين فاصله به ديدن ما آمده بودند . آقاي مقدس از آبدارچي اردوگاه سراغ مرا گرفته و ايشان هم گفته بود بله همچين نفري داريم ولي چون بچه ها خسته هستند همگي خوابيده اند . بنده خدا ، همشهري ما هم داخل چادرها آمده و پتوي تک تک بچه ها را بالا انداخته بود و به صورت ها نگاه مي کرد تا مرا پيدا کند ولي موفق نشده بود . به ناچار کنار تانکر آب نشسته بود . حدود 9 صبح من بيدار شدم وخواستم دست و صورتم را بشويم , ديدم شخصي کنار تانکر آب نشسته است . قيافه اي لاغر ، سر و صورت ژوليده ، موهاي بلند و خيلي خسته . به قدري خسته بود که به راحتي مي توانستي خستگي را از نگاهش بخواني . مي دانستم از بچه هاي خودمان نيست چون ما در اينجا 50 نفر بيشتر نبوديم و همه را مي شناختم . آقاي مقدس بود ايشان مرا شناخت ولي من تا نزديک نرسيدم نتوانستم ايشان را بشناسم و بنده خدا به من گفت که از اذان صبح رسيده اردوگاه ولي نتوانسته است مرا پيدا کند . چون شرايط خيلي سخت بود و گرماي جنوب هم بيداد مي کرد چهره ها خيلي تغيير کرده بود و ايشان نتوانسته بود وسط 50 نفر مرا بشناسد .
بازمانده
جبهه سراسر خاطره است ْْ، آماده شدن ورفتن به جبهه، شبهاي عمليات و حتي برگشتن از جبهه همه و همه خاطره است .
بعد از آموزش ما به جزيره مجنون رفتيم . محل نيروهاي تخريب در جزيره مجنون بود . عراقي ها در آن زمان درجزيره پلي را بر روي اروند زده بودند با عرض 11 متر و طول 27 تا 30 متر . قرار بود اين پل توسط بچه هاي تخريب به نحوي منهدم شود . اين پل نزديک خاک دشمن بود. تقريبا هزار متر بيشتربا دشمن فاصله نداشتيم. در ابتداي امر ما مهمات و مواد انفجاري را با قايق موتوري تا يک مسافت محدود داخل اروند مي برديم وداخل بلم مي گذاشتيم و مسافت زيادي تقريبا حدود دو يا سه کيلومتر را با بلم پارو مي زديم و آنجا وسايل را پياده مي کرديم و مي گذاشتيم داخل کوله پشتي . توي کانون هاي تنگ و باريک با کوله پشتي مهمات را مي برديم تا به محل کاربرسيم . تقريبا کار همه ما همين بود جابجا کردن مهمات در حدود11 تا 12 شب طول کشيد تا ما توانستيم تمام مهمات لازم براي انفجار پل را به محل عمليات برسانيم . مي خواستيم پل را منهدم کنيم تا اگر عراقي ها حمله کنند مانع بزرگي سر راهشان باشد و نتوانند به اين طرف بيايند . تا شب آخر مهمات را چال مي کرديم تا آنها را منفجر کنيم . وقتي با بلم مي آمديم بلم را به نيچه ها مي بستيم و کارمان را انجام مي داديم و دوباره با بلم برمي گشتيم . داخل کانالي در معرض ديد مستقيم دشمن بوديم ، کوچکترين حرکت ما دشمن را خبردار مي کرد . تمام کارها را انجام داده بوديم و تمام شرايط براي انفجار آماده بود .شب نماز مي خوانديم و شام مي خورديم و به محل کار مي آمديم و طوري برمي گشتيم که سحر در قرارگاه در خط اول جزيره جايي که همه نيروها بودند, باشيم . بالاخره پل را منفجر کرديم . شدت انفجار به حدي بود که طناب بلم که به نيچه ها بسته بود پاره شد و بلم به طرف عراقي ها رفت، تقريبا به طرف شمال اروند, چند نفر از بچه ها آموزش غواصي ديده بودند . يکي از بچه ها لباس پوشيد که برود بلم را بياورد ، چون سحر بود و مي خواستيم به قرارگاه برگرديم . اين دوست ما داخل آب رفت تا بلم را بياورد و ما هم نگاهش مي کرديم ، تا دستش به بلم رسيد بلم منفجر شد و اين بزرگوار به شهادت رسيد و ما آن شب حتي نتوانستيم جنازه اش را به عقب برگردانيم . وقتي طناب بلم پاره شده و به طرف عراقي ها رفته بود ، آنها از بلم به عنوان يک تله انفجاري استفاده کرده بودند . دوستان ديگر وقتي ديده بودند سحر شده و از ما خبري نيست دلواپس شده و با بلم ديگري به سراغ ما آمدند و ما را برگرداند . تخريب 21 غواصان ماهري داشت که دوست ما رابه نشاني انگشترش شناخته و از قعر آب ها در آورده بودند. متاسفانه در اين عمليات يکي از بهترين دوستانم که چندين ماه با هم کار مي کرديم را از دست دادم . شهيد خاتمي از بچه هاي مشهد بود که تقريبا 17 تا 18 سال سن نداشت . دوستان زيادي با ما بودند که هيچکدام برنگشتند . روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد .
علي اکبر دياري جانباز 5 درصد
تاريخ و محل جانبازي : 30/2/65 حاجي عمران
دانشجوي سال دوم تربيت معلم شهيد بهشتي مشهد بودم . ابتداي سال تحصيلي ( مهرماه ) به طورپراکنده و هرکس از شهر خودش به جبهه اعزام شده بود و يک ماه به عيد برگشتيم . سال جديد ( سال 66) را در حالي آغاز مي کرديم که جبهه احتياج به نيرو داشت . اينجانب علي اکبر دياري , برادر حسين ستود يان , برادر حسين محمود يان و عده زيادي از تربيت معلم شهيد بهشتي مشهد قصد عزيمت به جبهه را داشتيم . سيد محمد ذبيحي فر با کت و شلوار مشکي شيکي که پوشيده بود به بدرقه ما آمد . آخرين وداع انجام شد
ميني بوس ما حرکت کرد ناگهان چند ضربه پي در پي به ميني بوس خورد و راننده ماشين را متوقف کرد . سيد محمد بود . با عجله به داخل ماشين آمد که من هم به جبهه مي آيم . متعجبانه گفتيم : بدون ثبت نام؟! بدون هماهنگي؟! اگر چه عقلاني به نظر نمي آيد ولي عشق عقل را قبول نمي کرد وسيد محمد هم همراه ما شد و به جبهه آمد بدون ساک ، بدون ثبت نام ،بدون کارت ،بدون پلاک ،بدون لباس نظامي ، بي پول و بدون لباس و لوازم شخصي ...با هزاران مکافات به غرب کشور رسيديم .
همه جا سيد محمد مايه دردسر بود چون نه کارتي داشت و نه پلاکي . بالاخره پس از ده روز بلاتکليفي سيد محمد ، اسم او را جزء رزمندگان نوشتند و کارت و پلاک به او دادند . ماه مبارک رمضان بود . شهيد کاوه فرمانده لشکرمان بود . دستور داده بودند که نيروها قصد دهه کنند و روزه بگيرند . چون عملياتي در پيش نبود ما هم که جزء نيروهاي درخواستي بوديم مي بايست به جنوب و لشکر 21 امام رضا (ع) مي رفتيم که از لشکر ويژه شهدا سر در آورده بوديم . روزها آموزش هاي سخت نظامي مي ديديمو هر چه اعتراض مي کرديم که با دهان روزه نمي شود فايده اي نداشت . حسين محموديان از ديگر دوستان ، عاشق لباس نظامي من که پلنگي بود شده بود اما من او را اذيت مي کردم و از دادن لياسم امتناع مي کردم تا اينکه عراقي ها در يک تک سراسري ما را غافلگير کردند و تمامي منطقه حاج عمران را تصرف نمودند و تا نزديک شهر پيرانشهر به جلو آمدند . شهيد کاوه بلافاصله ما را به منطقه رسانيد و با عراقي ها درگير نمود . وقتي به منطقه رسيديم بچه هاي جلوتر از ما عراقي ها را تا تپه شهدا و يال اسبي عقب رانده بودند و ادامه مأموريت با ما بود . شب ساعت ده به تپه شهدا رسيديم . به علت کوهستاني بودن منطقه و بار سنگين کوله پشتي ناي نفس کشيدن نداشتيم . به بالاي تپه رسيديم و از شدت خستگي به کيسه گوني هاي خاک تکيه داده بوديم . نيروهاي قديمي تر با عراقي ها تبادل آتش مي کردند ناگهان فرمانده ما ن آمد و با صداي بلند گفت بچه ها چرا نشسته ايد ؟
عراقي ها آمدند . وقتي بلند شديم حق با ايشان بود . عراقيها به قصد تصرف مجدد تپه تا نزديکي هاي ما پيش آمده بودند . درگيري جانانه اي تا صبح وجود داشت . تعداد زيادي از عراقي ها به هلاکت رسيده بودند و صبح هم عده اي اسير شدند . شب بعد ما به يال اسبي حمله کرديم و آنجا تصرف شد. اما عراقي ها پاتک زدند و آنجا را پس گرفتند . همانطور که دو شمشير در يک غلاف نمي گنجد آن تپه يا بايد دست ما مي بود يا دست عراقي ها و اگر دست عراقي ها مي بود ، راه برايشان تا پيرانشهر باز مي شد . لذا ما ناچار بايد تپه يال اسبي را تصرف مي کرديم . شب بعد عراقي ها حمله کردند و اين بار بچه ها درس خوبي به آنها دادند و عراق شکست سختي خورد . مجروح ها ، جنازه ها و... تا نزديکي سنگر و کانال ما ريخته بود . صبح شد و ما خوشحال از پيروزي به داخل کيسه خواب هاي پرمرغي رفتيم تا کمي بخوابيم و جبران بيداري هاي گذشته را بکنيم و اين را هم فراموش کردم که عليرغم اينکه فروردين ماه بود اما بعضي ازقسمت هاي قله برف داشت و هوا خيلي سرد بود .
چهار دوست صميمي کلاس که صندلي هايمان هميشه کنار هم بود ، در اينجا در خط مقدم جبهه به شوخي با همديگر لج مي کرديم و از اينکه کنار هم باشيم امتناع مي نموديم و نمي دانستيم که اين مصلحت الهي بود . ساعت 9 صبح عراق شکست خورده از هوا و زمين شروع به آتش ريختن نمود . خمپاره هاي 120 در چپ و راست کانالي که در آن مستقر بوديم به زمين مي خورد . ناگهان انفجار شديدي به وقوع پيوست . آسمان اطراف ما سفيد شده بود . وقتي دقت کردم پرهاي مرغ کيسه خواب ها بود که در آسمان پراکنده شده بود . وقتي پرهاي مرغ پراکنده شدند ديدم درسه متري سمت راست ما گودالي به عمق 5/1متر و شعاع 3 متر ايجاد شده و اثري از دو دوست ما يعني سيد محمد ذبيحي فر و محمد حسين ستوديان نيست . با غم و اندوه کلاه آهني ام را روي کيسه گوني هاي جلوم قرار دادم . ناگهان صحنه عجيبي ديدم ، تکه هاي بدن دوستانم روي کلاه آهني بود . به اطراف نگاه کردم . خدايا چه مي بينم ! تکه هاي گوشت ،استخوان ،دل و... در اطراف پراکنده بود . ساعتي بعد آتش دشمن کمتر شد و ما به جستجو پرداختيم . از سيد محمد اثري نبود حتي پلاکش ناپديد شده بود . اما در فاصله 50 متري محل انفجار جنازه شهيد محموديان را پيدا کردم . در حالي که از کمر به بالا سالم و به پائين اصلا وجود نداشت . نيمه جنازه او را بلند کرديم و به معراج الشهداء که صد متر جلوتر بود برديم . از محل جنازه حسين جوي باريک خوني رو به پائين کوه مي رفت .
سيد محمد عزيز ما شهيد شد در حالي که نه پدر ، نه مادر و نه فاميل اصلا نمي دانستند او در جبهه است . حتي سپاه پاسداران نمي دانست و ما دوستان او فرم هايي از تعاون را پر کرديم و روح او را تشييع کردند و 5 سال بعد گروه تفحص شهدا از پائين قله پلاک و چند تکه استخوان او را پيدا کرده بودند و دوباره تشييع جنازه انجام شد . ضمنا خودم هم در اين عمليات آسيب مختصري ديدم و يک شب را در اروميه بستري بودم
ابراهيم رحمتي جانباز 35 درصد
تاريخ و محل جانبازي : 8/6/61 آبادان 21/12/63 جزيره مجنون
شهر مهران شهري مرزي از توابع استان ايلام مي باشد . ارتفاعات شمال غرب و يک کوه بلند به نام کله قندي که مشرف بر جاده و شهر مهران بود در تصرف نيروهاي دشمن بعثي قرار داشت . دشمن از ترس رزمندگان ما استحکامات زيادي براي مقابله تدارک ديده بود و به زعم خودش آن منطقه و ارتفاعات آن را تسخير ناپذير کرده بود ،به طوري که ژنرال هاي ارتش عراق راحت به آن منطقه مي آمدند و شب را در انجا استراحت مي کردند . اما دلاورمردان شجاع ايران با يک عمليات غافلگيرانه (والفجر3) بر آن ارتفاعات حمله برده و مناطق زيادي را آزاد کردند . تنها کله قندي در محاصره بچه هاي ما بود.
ژنرال جاسم در کله قندي بود و عراقي ها به هر دري مي زدند تا ژنرال خودشان را نجات دهند ولي پس از چند روز مقاومت شکست خوردند و ژنرال جاسم هم به درک واصل شد و شهر مهران از محاصره دشمن آزاد گرديد . دشمن چون متحمل شکست سنگيني شده بود در صدد برآمد تا نيروهاي ما را از نقطه دوردست شمال مهران به نام تپه هاي قلاويزان دور زده و از پشت آنها را شکست دهد ولي فرماندهان با تدبير متوجه اين خدعه دشمن شده و نيرو بدانجا اعزام نمودند.
فرمانده گردان به گروهي از رزمندگان که من هم در آن حضور داشتم دستور داد سريع حرکت کرده و به تپه هاي قلاويزان که ده کيلومتر با ما فاصله داشت حرکت کنيم . ما هم آماده شديم ،مقداري غذاي گرم از عقب آورده بودند برداشتيم و سوار وانت تويوتا شده و از بيراهه خود را به آنجارسانديم . بچه ها خيلي گرسنه بودند و ظرفي هم براي غذا نداشتيم . اکثر بچه ها غذا را داخل کلاه آهني ريختند و در حين راه رفتن خوردند . هر کسي در جاي مخصوص مستقر شد وبنا شد هر کسي براي خودش سنگري درست کند تا وقتي دشمن آتش سنگين بريزد ، هر کسي جان پناهي داشته باشد . دشمن نفراتي براي شناسايي منطقه فرستاده بود که با حضور بچه ها آنها هم جلو نيامدند ونه ماتيراندازي کرديم و نه آنها . از اين فرصت براي شناسايي و جابجا کردن و ايجاد مکان هاي مناسب و ايجاد سنگر استفاده مي کرديم . نزديک غروب دستور تيراندازي داده شد تا امنيت دشمن براي شناسايي به هم بخورد و بدين وسيله مکان هاي استقرار دشمن شناسايي شد . تپه بزرگي که گروه ما د رآن مستقر بود استراتژيک بود. فرمانده لشکر براي بازديد بيشتر به آنجا مي آمد و دستورداده بود که اگر درگيري در جاي ديگر زياد شود ، شما اينجا را رها نکنيد و چون ممکن است دشمن از فرصت استفاده کرده ، خود را به اينجا برساند و عليه نيروهايي که در جلوي تنگه هستند استفاده کند و ما شکست بخوريم .
شب فرا رسيد . هوا خيلي تاريک بود . بوته ها به شکل شبح ديده مي شدند و فکر مي کردي که دشمن جلو مي آيد . هر چند گاهي روي بوته ها رگبار مي زديم تا مطمئن شويم . شب بعد سر و صداهاي زيادي از جلوي تنگه به گوش مي رسيد که مطلع شديم يک گروهان از بچه هاي اطلاعات با دشمن درگير شده فاصله تا آنجا حدود صد متر بود . صبح که هوا روشن شد درگيري شديد شد به طوري که گاهي بچه ها حمله مي کردند ودشمن را از روي يال به عقب مي راندند و گاهي دشمن بالا مي آمد و تا نزديکي بچه ها مي رسيد و بعضي وقتها چون کاري از دستش بر نمي آمد ، بچه ها را زير گلوله باران خمپاره شصت ميلي متر قرار مي داد و تعدادي از بچه ها شهيد يا مجروح مي شدند .گاهي اوقات درگيري اينقدر نزديک مي شد که به صورت جنگ تن به تن در مي آمد و با پرتاب نارنجک همديگر را مي زدند . ما شاهد بلند شدن بچه ها و شهادتشان بوديم . در اين درگيري تعداد دشمن يک گردان و بچه هاي ما يک دسته بودند. تعداد بچه هاي ما به سه يا چهار نفر رسيد و فقط فرمانده آنها سالم بود . فرمانده تدبيري به ذهنش رسيد . در حين تيراندازي دشمن, خودش را بلند کرد و به زمين زد و دشمن فکر کرد که فرمانده رزمندگان اسلام به شهادت رسيده است . به همين خاطر شادي و هلهله مي کردند و... فرمانده هم از اين فرصت استفاده کرد و فرمانده دشمن بعثي عراق را به هلاکت رسانيد و بقيه نيروهاي تحت امرش هم پا به فرار گذاشتند . بچه ها به پاس اين پيروزي سجده شکر به جا آوردند . دشمن وقتي از اين درگيري نيروهاي پياده شکست خورد ، سه روز پي در پي آتش بسيار سنگيني روي اين تنگه حساس ريخت به طوري که در هر متري چند گلوله به زمين مي نشست . گلوله توپي داخل سنگري که نزديک ما بود نشست و آن وقت فقط دست و پا بودکه به هوا پرتاب مي شد ولي بچه ها همچنان مقاومت مي کردند . سنگيني آتش به قدري بود که گويا زلزله هايي زمين را تکان مي دهد . وقتي دشمن ديد که از اين آتش باري خود نتيجه نمي گيرد مفتضحانه 7 کيلومتر عقب نشيني کرد . بعد از چند شب نيروهاي جديد آمدند و بچه هاي خط را تعويض نمودند . موقعي که به پادگان برگشتيم ، بچه هايي که در اطراف مستقر بودند استقامت بچه ها را مي ستودند . روز بعد ما رابراي شناسايي شهدا به سالن معراج الشهداي کرمانشاه بردند. بالاخره پس از گذشت 18 روز از عمليات از طريق تلفن خبر سلامتي خود را به خانواده ها رسانديم
.
غلامرضا زراعتي جانباز 25درصد
تاريخ و محل جانبازي : 11/7/64 جزيره مجنون
4/4/67 جزيره مجنون
در سال 1367 در جزيره مجنون، شمال شلمچه، خط مقدم حدود سه کيلومتر خط به نمايندگي از لشکر 21 امام رضا ( عليه السلام ) تحويل گردان قائم بود که کادر آن را نيروهاي سپاه شهرستان فردوس و جنوب خراسان تشکيل مي داد. اينجانب خدمتگزاري و مسئوليت گروهان خط را که تعداد 200 نفر رزمنده داشت بر عهده داشتم . فاصله ما با نيروهاي عراقي فقط حدود 300 متربود . بين سنگرهاي کمين و دشمن 20 متر بيشتر فاصله وجود نداشت ، اين فاصله را هم آب پر کرده بود . اين حيله صدام بود که ما نتوانيم به آنها نزديک شويم و به مرور زمان خاکريز نيروهاي ايراني زير آب برود .
در يکي از شب ها که مصادف با ميلاد مبارک امام هشتم عليه السلام بود ، دشمن بر عليه ما که لشکر امام رضا عليه السلام بوديم به حمله بزرگي دست زد . در اين شب من تا صبح بيدار بودم . احتمال حمله دشمن را مي داديم و آمادگي کامل براي مقابله داشتيم .در آن زمان يک نفر مجروح داشتيم که من تا صبح بر بالينش بيدار بودم . ساعت حدود 4 صبح بود که من ناگهان به آسمان نگريستم ، ديدم که نيم دايره مغرب آسمان مثل خون قرمز روشن مي درخشد و اين نشان دهنده آن بود که آتش دهنه سلاح هاي دشمن به طور هماهنگ و مداوم شليک مي شود . طولي نکشيد که ميليون ها گلوله توپ و کاتيوشا و انواع سلاح هاي سبک و سنگين بر سرما فرود آمد . اتش طرفين سنگين بود و دشمن عقب لشکر ما را با سلاح هاي شيميايي زده و با آتش زياد نيروهاي خط ما را زمين گير کرده بود . در اين حال نيروهاي عراقي به وسيله قايق به خاکريز ما نزديک شدند . حمله به قدري شديد و برنامه ريزي شده بود که دو لشکر سمت چپ و راست ما که ارتش و سپاه اهواز بودند ساعت 5 صبح تسليم دشمن شده بودند و ما هم تا ساعت 9 صبح بيشتر نتوانستيم مقاومت نماييم چرا که نيروهاي پشتيباني ما از عقب شيميايي شده بودند . خلاصه با آمدن نيروهاي دشمن به خط مقدم ، بين ما و آنها جنگ تن به تن روي داد و افراد ما يکي پس از ديگري به درجه رفيع شهادت نائل مي آمدند و يا مجروح و اسير مي شدند .
ارتباط بيسيم و تلفن خط با فرماندهان گردان و تيپ که در قرارگاه بودند قطع شده بود . بيسيم چي من که تنها دو روز از خدمتش باقي بود جلوي چشمانم به شهادت رسيد . تصميم گرفتيم بدون دستور فرماندهي قرارگاه عقب نشيني نمائيم . من خود اين دستور را صادر کردم و ناگفته نماند که از تعداد 200 نفر نيرو توانستيم حدود 50 نفر را به سلامت برگردانيم .
آخرين آنها خود من بودم که در حال عقب نشيني همچنان با دشمن درگير بودم .5 نفر از نيروهاي گارد رياست جمهوري صدام که بسيار ورزيده و جوان بودند حدود يک کيلومتر مرا تعقيب نمودند . هدف آنان دستگيري من بود
به دليل اينکه لباس سبز سپاه بر تن من بود و در برابر آنها مقاومت مي کردم، بر اين فکر بودند که مي بايست سمتي را بر عهده داشته باشم . تعقيب آنان تا قرارگاه گردان ادامه داشت . به داخل سنگر فرماندهي گردان رفتم ، دو نفر از پاسداران آنجا مانده بودند . به آنان گفتم : " اينها را که مي بينيد عراقي هستند شما هر چه زودتر فرار کنيد. "
کنار سنگر موتور سيکلتي بود . خواستم سوار آن شوم که يکي از نيروها که پايش قطع شده بود از من خواست که او را هم سوار موتور نمايم . در حيني که اين کار را انجام مي دادم فرصتي براي 5 نفر تکاور تعقيب کننده ايجاد شد که به من برسند . آنها دور من نيم دايره اي تشکيل دادند و با زبان خود مي گفتند که راه را ببنديد . اين کار را کردند ولي متوجه نبودند که ما بر منطقه خود احاطه بيشتري داريم و آنجا را بهتر مي شناسيم . من حرکت کردم و آنها به دنبالم مي دويدند . راه بسته شده باز شد . مقداري از راه را که پيمودم به نقشه من پي بردند و ناچار شدند به رويم آتش بگشايند . اين کار باعث شهادت مجروحي شد که پشت موتور من نشسته بود . لاستيک عقب موتور هم پنچر شد و من افتادم . اسلحه هاي شکسته نيروهاي ما بر زمين ريخته بود . در اين حال متوجه نارنجکي شدم که در دسترس من قرار داشت . نارنجک را برداشتم و با خود انديشيدم که يا دشمن را با آن از بين خواهم برد يا اگر بخواهم اسير شوم خود را خواهم کشت !
خلاصه اينکه با افتادن موتور خود را به داخل نيزارها انداختم و فرار نمودم . در بين راه به سنگري رسيدم . يک نفر داخل آن بود که از ترس نيروهاي عراقي خود را مخفي نموده بود . به شدت تشنه شده بودم، خواستم از داخل سنگر آب بردارم که او را ديدم . بسيار ترسيد ، به او گفتم که ايراني هستم و با هم عقب نشيني کرديم .
براي بار دوم ساعت يازده ظهر هنگامي که داشتم از جزيره خارج مي شدم ، هواپيما هاي عراقي منطقه ما را بمباران شيميايي کردند . من و چند نفر از نيروها که سوار جيپ بوديم شيميايي شديم .
ابتدا به بيمارستان صحرايي امام رضا عليه السلام انتقال يافتم و از آنجا به نقاهتگاه شهيد بقايي اهواز منتقل شدم . چند روز در آنجا بودم . مسئولين مافوق من بر اين گمان بودند که اسير يا شهيد شده ام . پس از يک هفته که به پاسگاه انديمشک رفتم همه از ديدنم به وجد آمدند و با تعجب مي گفتند مگر تو زنده اي ؟!
از آنجا به شهرستان اعزام شدم و چند هفته اي در منزل به مداوا پرداختم . امام جمعه شهرستان فردوس که در آن زمان مرحوم حاج آقاي عليزاده بودند و من محافظ ايشان بودم به ملاقاتم آمدند . جريان را براي ايشان تعريف کردم و گفتم که من و همراهم دو عدد حرز حضرت جواد عليه السلام و بي بي فاطمه زهرا سلام الله عليها را به همراه داشتيم و حرز ها را به ايشان نشان دادم . حاج آقا سوگند ياد نمودند که سلامت ما فقط و فقط مرهون وجود آن دو حرز معصومين عليهم السلام بوده است .
همچنين در جايي ديگر هنگامي که مشغول انجام وظيفه بودم ، خمپاره اي در نزديکي من فرود آمد و ترکشي از آن بر روي جيبم اصابت کرد به نحوي که لباسم سوراخ شد . ولي چون اين دعا در جيبم بود و بر روي قلبم قرار داشت ، ترکش فقط پوست بدنم را سوزاند و من از مرگ حتمي نجات يافتم .
در بهار سال 1363 در کرد ستان در يکي ار عمليات هاي مهم با منافقين براي پاک سازي يک روستاي بزرگ حرکت کرد يم . در اين عمليات براي اين که دشمن متوجه نشود از ماشين هايي استفاده کرديم که داراي کانيکس بود و قبلا با آنها مرغ حمل کرده بودند . حدود يک روز را در داخل اين ماشين در حالي که از بوي بد فضله مرغ داشتيم خفه مي شديم گذرانديم . روز بعد در دل کوهي که راه عبور ماشين نبود پياده شديم و تا شب و حتي صبح روز بعد کوه پيمايي کرديم . در بين را ه از رود خانه هايي با آب سرد عبور نموديم . مجبور بوديم که با لباس و تمام تجهيزات نظامي از اين رود خانه بگذريم . نماز مغرب و عشاء را همچنان که در حال حرکت بوديم ، خوانديم .
ساعت ده شب بود که يک نوجوان بسيجي از فرط خستگي از حرکت باز ايستاد و هر چه کرديم قادر به راه رفتن نبود . يکي از افراد او را بر پشتش گذاشت و پا به پاي بقيه تا مقداري از مسيرمان آورد ولي چون همه بچه ها خسته بودند چاره اي نبود جز اينکه او را بر زمين بگذارند .
فرمانده تيپ ويژه شهدا , سردار محمود کاوه بود جلوي ستون در حرکت بود . من بيسيم چي عقب ستون بودم . با فرماندهي گردان تماس گرفتم و به سردار کاوه گفتم طناب پاره شده است چکار کنيم ؟ ( ستون افراد قطع شده بود ) گفت : گره بزنيد و ادامه بدهيد . مقداري راه رفتيم و باز گفتم : يکي از جوجه ها پر مي زند ( اين نوجوان قادر به حرکت نيست ) محمود کاوه گفت : او را در دل کوه جايي که در معرض ديد نباشد ، پنهان کنيد . ما اين کار را کرديم و با سنگ جلوي سوراخي که او را پنهان کرده بوديم ، بستيم و رفتيم . فردا صبح به دشمن شبيخون زديم و دشمن تعدادي اسير ايراني را که در بند داشت با خود برد و تعدادي از افراد دشمن کشته و زخمي شدند .
روستا کاملا در اختيار ما بود . زنداني را ديديم که داخل آن به جاي فرش پر از آب و گل و چوب بود . اسيران ايراني را دراين مکان جاي داده بودند و اين يک نوع شکنجه جسمي براي آنها بود .
يکي از منافقين که مجروح شده بود دختر جوان و زيبايي از اهالي استان مازندران بود . شهيد علي حقي , جانشين محمود کاوه , بر بالين اين دختر مجروح آمد و گفت : تو يک دختر مسلمان ايراني چرا دور از شهر و خانه و پدر و مادرت در اين دل کوه با دشمنان خدا زندگي مي کني بيا و توبه کن تا تو را براي مداوا به شهر بفرستيم . او گفت : من براي نجات خلق ايران آمده ام و از کرده خود پشيمان نيستم. شهيد حقي گفت: شهادتين را بگو مي خواهيم تو را بکشيم . او گفت : نه من شهادتين را مي گويم و نه از کرده خود پشيمان هستم . هر کاري که مي خواهيد بکنيد . اين جا بود که شهيد حقي دستور تيرباران داد و دخترک به درک واصل شد .
از آنجايي که رزمنده ها گرسنه بودند و دو انبار خوراکي مثل آرد ، روغن ، کشمش و خرما و برنج و .. به دست آمده بود ، مقداري روغن در داخل ديگ ريختيم و خميري را که آماده کرده بوديم داخل اين روغن سرخ کرديم . در مدت 24 ساعت کليه نيروها از اين نان روغني استفاده کردند .
قابل ذکر است که اين روز از دو جهت براي ما روز خوبي بود اول اينکه بر دشمن پيروز شده بوديم ، دوم اينکه مصادف بود با روز نيمه شعبان و ما خرا ساني ها هم از قديم الايام رسم بر اين داريم که در روز نيمه شعبان نان روغن جوشي مي پزيم .
تا سه روز در اين روستا بوديم ، بعد روستا را تحويل نيروهاي ارتش داده و خود به مقصد مقر تيپ ويژه شهدا که در کردستان بود به راه افتاديم .
در يکي از عمليات هاي معروف و بزرگ آزاد سازي کردستان به نام عمليات فتح شرکت داشتم . اين عمليات توسط لشکر ويژه شهداء به فرماندهي شهيد کاوه در کوه هاي بلند مشرف به عراق صورت مي گرفت .
در اين منطقه عملياتي تعداد 30 نفر از نيروهاي ما در دست منافقين اسير بودند . قرار بر اين شد که اسيران را آزاد و منطقه را پاکسازي کنيم . بعد از پياده روي 48 ساعته در کوه هاي بسيار بلند، صبح يکي از روزها به دشمن حمله کرديم و آنها را در محاصره قرار داديم . در اين بين تعدادي کشته و زخمي شدند .
نقشه اين بود که منطقه در سه مرحله عمليات پي در پي پاکسازي شود . در مرحله اول صد در صد پيروزي با ما بود . مرحله دوم عمليات که ساعت چهار عصر بود دشمن کمين کرده بود و ما آنها را نمي ديديم . از کوه بالا مي رفتيم که ما را محاصره کردند و تعداد زيادي از همرزمانمان مجروح شدند و تعداد 9 نفر هم به شهادت رسيدند . يکي از آنها نوجواني بود به نام محمد علي کارگر از باغستان فردوس که از ناحيه سر مجروح شده و به شهادت رسيد .
در اين مرحله از عمليات فرماندهان گردان و گروهان هم مجروح شدند و قادر به حرکت نبودند . من هدايت نيروها را بر عهده گرفتم . کار سختي بود و بايد تلاش زيادي مي کردم .
هوا گرم بود و خون زيادي از شهيدان و مجروحان روي سنگها ريخته بود به طوري که وقتي راه مي رفتم ، پوتين هايم صدا مي کرد و نيروهاي عراقي پا به فرار مي گذاشتند .
شب فرا رسيد با کمک چند نفر ديگر ، شهدا را کنار يکديگر گذاشتيم و از ترس اينکه نيروهاي سنگدل عراقي آنهارا بيش از اين قطعه قطعه کنند، شب را در کنار اين کبوتران خونين بال به صبح رساندم .
صبح قرار بود که مرحله سوم عمليات را شروع کنيم . به خاطر اينکه از کوه هاي بلند بدون آب و غذا پايين و بالا رفته بوديم ، ديگر تحملمان تمام شده بود و از فرط تشنگي در حال جان دادن بوديم . بچه ها با اين که مي دانستند قمقمه هايشان خالي است ولي باز هم آن را تکان مي دادند تا شايد قطره آبي داشته باشد . براي پيدا کردن آب من و دو نفر ديگر به راه افتاديم . در بالاي کوه حفره اي بسيار گود و عميق بود که از برف هاي زمستاني هنوز مقداري داخل آن به جا مانده بود . از آنجايي که با خود طنابي نداشتيم که تا پايين برويم از بند حمايل رزمندگان استفاده کرديم . يک نفر پايين رفت و مقداري برف را براي همه نيروها بالا کشيد . بچه ها با خوردن اين برف خنک جان گرفتند و چون هوا هم گرم بود صداي بعضي به خاطر برف گرفته بود و نمي توانستند صحبت کنند .
همه بچه ها پيدا شدن برف در آن هواي گرم را يک امداد الهي مي دانستند .
محمد حسين سالاری فر جانباز 25 درصد
تاریخ و محل جانبازی: 24 / 10 / 65 ؛ شلمچه
روز سی ام خرداد 63 با جمعی از دوستان از فردوس به جبهه اعزام شدیم. یگان خدمتی ما و برادران همراه، تیپ 21 امام رضا (ع) تعیین گردید. در آن زمان فرماندهی تیپ بر عهده سردار قاآنی بود و معاونت ایشان سردار احمدی بودند. مقرّ تیپ در شهر اهواز بود در ساختمان های پنج طبقه.
بعد از رسیدن به مقر تیپ، سازماندهی نیروها صورت گرفت و به همراه چند تن از دوستان به گردان کوثر معرفی شدیم. فرماندهی گردان بر عهده آقای بصیر بود و معاونت اول ایشان آقای مهدی خاوری و معاونت دوم آقای مهدی خویشاوندی بودند.
در حدود یک ماه و نیم آموزش های عقیدتی و نظامی را از مربیان خود فراگرفتیم و در ساعاتی از روز مشغول ساختن مسجد تیپ بودیم که هم اکنون این بنا در ساختمان های پنج طبقه پابرجاست. پس از اتمام دوره برای فراگیری شنا به شهر دزفول رفتیم و پس از مراجعت به اهواز به مدت دو هفته برای آموزش قایقرانی و آموزش های ویژه به مقری در نزدیکی خرمشهر اعزام شدیم.
بعد از گذراندن این دوره به سایت 4 در نزدیکی شهر شوش منتقل شدیم. برای رزم های شبانه، چند شب متوالی به راهپیمایی رفتیم. در یکی از شب ها در رزم شبانه ای شرکت کردیم که نشانی از عملیات در دشت داشت. تمام آموزش ها نیز نیروها را برای عملیات در دشت آماده کرده بود.
به اهواز برگشتیم و پس از چند روز به مدت 15 روز به مرخصی شهرستان آمدیم. پس از مراجعه به مقر تیپ، عصر یکی از روزها با اتوبوس به موقعیتی جدید رهسپار شدیم. از مسیر جاده دهلران – مهران عبور کردیم و صبح روز بعد به موقعیت شهید حیدری رسیدیم. در آن جا چادر زدیم و در مدت سه روز تمام امکانات تیپ به آن جا منتقل شد.
صبح یکی از روزها فرماندهی تیپ برای نیروهای پیاده سخنرانی کردند و گفتند تا به حال هرچه آموزش دیده اید مخصوص دشت و آب بوده است ولی مأموریت جدید ما آموزش های خاص خود را می طلبد و این آموزش ها زمان می برد.
نیروها باید برای جنگ های کوهستانی آماده میشدند. به همین خاطر راهپیمایی ها و رزم های شبانه در مسیرهای خاص صورت می گرفت تا افراد بتوانند از موانع طبیعی بگذرند. مدت 45 روز در ارتفاعات بین مهران و ایلام آموزش دیدیم. تمام گردان ها تلاش می کردند تا از طرف فرماندهی تیپ به عنوان خط شکن انتخاب شوند. در طول این مدت حق رفتن به شهر ایلام را نداشتیم. فقط به وسیله نامه و تلگراف با خانواده هایمان ارتباط داشتیم. وضعیت روحی بچه ها، به خصوص نیروهای پیاده، چندان رضایت بخش نبود. یکی از شب ها حاج صادق آهنگران برای نوحه خوانی به مقر تیپ آمد و این کار در افزایش روحیه برادران خیلی مؤثر بود
دو شب مانده به عملیات به اتفاق چند نفر از دو ستان به چادر فرماندهی گردان رفتیم و با مأموریت و منطقه ای که گردان ما باید در آن جا عمل می کرد آشنا شدیم. عصر روز بعد فرمانده گردان برای نیروها صحبت و مأموریت گردان را تشریح کرد. مشخص شد که جزو نیروهای خط شکن هستیم. مطالب لازم گفته و اعلام شد هرکس دوست ندارد جزو نیروهای خط شکن باشد می تواند جایش را با نیروهای داوطلب دیگر گردان ها که جزو نیروهای احتیاط هستند، عوض کند. برادر بصیر چند بار این گفته خود را تکرار کردند ولی هیچ یک از برادران حاضر نشدند از گردان خارج شوند. در پایان هم از افراد خواسته شد از یکدیگر حلالیت بطلبند. صدای گریه فضا را پر کرده بود. نزدیک اذان مغرب بود. برای برگزاری نماز جماعت آماده شدیم. پس از اقامه نماز، دعای توسل خوانده شد. آن شب حالتی خاص در مجلس مشاهده می شد.
بعد از صرف شام بلافاصله برادران تجهیزات کامل دریافت کردند و به دنبال آن هر یک به کاری مشغول شدند. عده ای زیارت عاشورا می خواندند. عده ای وصیت نامه می نوشتند و برخی هم نشسته بودند و از یکدیگر حلالیت می طلبیدند و قول شفاعت می گرفتند. تعدادی هم آخرین نامه ها را برای خانواده هایشان می نوشتند. لحظاتی به یاد ماندنی بود که اکنون درکش برایمان سخت است.
در آن لحظه چهره تک تک افراد حامل پیامی بود؛ پیامی آشنا برای دوستانی که حدود چهارماه و نیم با یکدیگر مأنوس بودند. انس و الفتی که نشأت گرفته از صداقت و خلوص رزمندگان بود. یارانی که هدفی مشترک داشتند و همگی به امر مرجعی عالیقدر و رهبری مقتدر، خانه و کاشانه خود را ترک و علیه خصم زبون لباس رزم بر تن کرده بودند. این خصایص مشترک چنان اشتیاق متقابلی در دل ها رویانده بود که هر بیننده ای از چشم آن جماعت رایحه اشتیاق استشمام می کرد. حالا وقت جدایی فرارسیده بود. لحظه ها از پس یکدیگر می گذشتند و زمان موعود در حال رسیدن بود. بر گونه ها اشک می غلتید.
زمان ایستاده بود و انسان فرصتی می یافت به گذشته برگردد. گذشته ای که چندان رضایت بخش نبود. آن سوی این درنگ شبانه آینده ای به رویمان آغوش می گشود که روحی بلند می طلبید. دل کندن از دنیا و مبارزه با دشمن در پیش بود و اطاعت از رهبری. پیش از نبرد با دشمن، درگیری با نفس شروع شده بود و هر چه زمان می گذشت شدت بیشتری می گرفت. باید بر نفس فائق آییم تا از قافله باز نمانیم. این کار دشوار از آن رو برایم میسر شد که در هر دو نبرد، هم نبرد درون با نفس و هم نبرد با خصم، همگام با دریادلانی بودم که عزم خود را جزم کرده بودند تا با لگدکوب نفس تاریکی شب را بدرند و در فرداشب آفتابی میمک بر خصم زبون بتازند.
صبح از راه رسید. جنب و جوشی تازه در بین برادران به چشم می خورد.عده اي مشغول اصلاح سر و صورت بودندو عده اي هم در کنار رودخانه مشغول غسل شهادت.بعد از نماز ظهر و صرف ناهار ,برادران با چهره هاي بشاش و لباس هاي تميز سوار اتوبوس مي شدند. در اين لحظات حساس هواپيما هاي دشمن از راه رسيدند و وضعيت را دگرگون ساختند .تمامي برادران زمين گير شدند. هواپیماها پس از چند لحظه که مانور دادند، بمب های خود را در اطراف ریختند و از منطقه دور شدند. هر لحظه آژیر خطر به صدا درمی آمد و زمان برای پیمودن راه درازی که در پیش داشتیم محدود تر می شد.
سوار اتوبوس ها شدیم. از جاده مهران – ایلام حرکت کردیم. از صالح آباد به جاده آسفالته در سمت راست ادامه مسیر دادیم. با اتوبوس به خط مقدّم که در دست برادران ارتش بود نزدیک شدیم. برادران به پایین دره هدایت شدند. در آن جا آبی شیرین و گوارا جریان داشت. کمی استراحت کردیم. نزدیک غروب بود. به دستور فرماندهی شام مختصری را که همراه داشتیم خوردیم و از آب رودخانه وضو گرفتیم. نماز مغرب و عشا را همان جا خواندیم. قمقمه ها را از آب رودخانه پر کردیم و به راه افتادیم.
از مسیرهای پرپیچ و خم و دره های صعب العبور می گذشتیم. تاریکی شب به حدی بود که به سختی جلو پای خود را می دیدیم. پس از حدود 4 ساعت به پشت یک تپه رسیدیم. عده ای از برادران تخریب چی در حال برگشتن بودند. شهید موحد هم در بین آن ها بود. پس از احوالپرسی به من گفت هیچ خبری نیست. راهکار باز است و عراقی ها خوابند.
به خاطر تأخیر بعضی از گردان ها در رسیدن به مواضع مجبور به توقف و گذراندن وقت بودیم. کم کم ماه داشت طلوع می کرد. در این لحظه درگیری شدیدی در سمت چپ منطقه به راه افتاده بود و منورها فضای آن جا را روشن می کرد. لشکر نصر در زمان تعیین شده به مواضع دشمن رسیده و موقعیت آن ها برای دشمن مشخص شده بود، به همین خاطر عملیات از آن ناحیه شروع شده بود. در محل استقرار ما چندان خبری نبود. هر چند دقیقه منوری به هوا پرتاب می شد و برخی سنگرها هم شروع به ریختن آتش می کردند.
ماه با پرتوافشانی خود فضای منطقه را روشن کرد. هنوز ما در پشت تپه زمین گیر بودیم. بالاخره دستور حرکت رسید. از تپه بالا رفتیم و وارد راهکار شدیم. به سرعت این مسیر را پشت سر گذاشتیم. هنگام عبور آخرین نفرات، توجه عراقی ها به موقعیت ما جلب شد و شروع به ریختن آتش کردند. نیروها به داخل شیاری هدایت شدند و در دو سمت چپ و راست به جلو رفتند. به آرپی جی زن ها مأموریت داده شد تا سنگرهای دشمن را که روی نیروها آتش می ریختند، منهدم کنند. من جزو این گروه بودم. به جلو رفتیم. دو سنگر آتش بار منهدم شد و سنگرهای مجاور هم آتش خود را قطع و عقب نشینی کردند و به دره های اطراف رفتند .نیروهای گردان به راحتی از ارتفاع بالا رفتند و پاسگاه روی ارتفاع میمک را تسخیر کردند. سنگرهای اطراف نیز پاکسازی شد. نیروها در جاده ای که به یکی از پاسگاه های عراقی ختم می شد به راه افتادند. در همین لحظات باران شدیدی باریدن گرفت، به گونه ای که در مدت چند دقیقه همه جا را آب فراگرفت. تغییر آب و هوا به این سرعت برای هر فردی عجیب به نظر می رسید. نیروهایی که درون شیارها کمین کرده بودند مجبور بودند به بالای ارتفاع بیایند و در بعضی موقعیت ها مجبور به عقب نشینی شدند .
من و چند نفر از دوستان به همراه یکی از فرماندهان به سمت جلو حرکت می کردیم. آرامش خاصی بر منطقه حاکم بود. هر چند لحظه شلیک گلوله های سبک این آرامش را بر هم می زد. از آتش سنگین توپ ها و خمپاره ها خبری نبود. در مسیر حرکتمان از شیارهای روبه رو به سوی ما شلیک می کردند. ابتدا می خواستیم سنگر آن ها را با آرپی جی منهدم کنیم ولی دچار شک و تردید شدیم که این ها نیروهای دشمن هستند یا خودی. مجبور به بازگشت شدیم. از معاونت گردان برادر مهدی خاوری سؤال کردیم. ایشان گفتند ما در آن محل نیرو نداریم و فقط افراد دشمن در آن جا موضع گرفته اند.
به موقعیت اولیه برگشتیم. آتش دشمن در آن لحظه قطع شده بود. به دستور فرمانده، من و یکی دیگر از دوستان موظف به دیده بانی از دو شیاری بودیم که به آنجا ختم می شد. دیگر دوستان با فرمانده به سمت چپ رفتند تا برای محافظت شیارهای مجاور نیرو تعیین کنند. هوا روشن شده بود. برگشتم و به پایین دره پشت سرم نگاه کردم. حاج آقا یوسفی از برادران کاشمر که سنشان در حدود 60 تا 65 سال بود داشتند با سه نفر از دوستان برای نماز آماده می شدند. به نوبت نماز صبح را به جا آوردیم.
همه جا کاملاً روشن شده بود. به دستور فرمانده باید از این موقعیت محافظت می کردیم. وضعیت ما به گونه ای بود که تحرک نیروهای خودی برایمان مشخص نبود. زاویه دید ما بر روی دشمن هم محدود بود و فقط تحرک افراد را در چند شیار زیر نظر داشتیم. به همین دلیل از حرکت دشمن در سمت راست بی اطلاع بودیم. سر و صدای بلدوزرها سکوت منطقه را در هم می شکست. تصور بر این بود که در جاده به سمت جلو در حرکت هستند. آتش دشمن رفته رفته شدیدتر می شد. در همین لحظات برادر بصیر فرمانده گردان که ملبس به لباس پاسداری بودند در حالی که دوربینی در دست داشتند به سمت ما آمدند وگفتند:هر چه سریع تر باید از این جا خارج شویم. ایشان حرکت کردند و ما هم به دنبال ایشان به راه افتادی در مسیر جنازه شهید منتظري
را در فاصله ای نه چندان دور دیدیم ولی هدف تیر مستقیم افراد پیاده دشمن بودیم و نمی توانستیم آن را به عقب بیاوریم. به سرعت به سمت عقب حرکت کردیم. خمپاره ها یکی یکی در اطراف ما زمین را می شکافتند و گلوله های سبک زوزه کشان از اطراف ما می گذشتند. به خط اول که نزدیک شدیم شاهد احداث خاکریزی بلند بودیم. خود را به پشت خاکریز رساندیم. برگشتن ما باعث تعجب دوستان شده بود. بعداً متوجه شدیم برادر بصیر قبل از این که دشمن شروع به پاتک کند جلو آمده و ما را نجات داده اند.
پس از چند لحظه استراحت از بالای خاکریز نگاهی به منطقه انداختم. آرایش تانک های دشمن مرا شگفت زده کرد. تمامی برادران به دستور فرماندهان در جای خود مستقر شدند. شیارهای اطراف را توپخانه گلوله باران می کرد. در این حال چند نفر جلو رفتند و جنازه شهید منتظری را پشت خاکریز آوردند.
گردان رعد مأموریت داشت از رودخانه تلخاب بگذرد و ارتفاعات سمت راست را بگیرد ولی در شب عملیات موفق به چنین کاری نشد. به همین سبب افراد دشمن روی ارتفاعات مستقر بودند و با تیر مستقیم، افراد ما را در پشت خاکریز هدف می گرفتند. داشتم با یکی از دوستان صحبت می کردم که از ناحیه کمر زخمی شد و در کنارم به خاک افتاد. تهدید دشمن به گونه ای بود که هیچ کس نمی توانست در پشت خاکریز به راحتی حرکت کند و همه سینه خیز یا با حرکات تند و تیز حرکت می کردند. تانک های دشمن جلو می آمدند و رفته رفته به مواضع ما نزدیک تر می شدند. همگام با آن ها هواپیماها خطوط پشتیبانی ما را بمباران می کردند و دو فروند هلیکوپتر مرتب خاکریز مقابلمان را با اصابت راکت می شکافتند.
تانک ها در فاصله حدود ششصد متری ما موضع گرفتند، درست در محلی که چند لحظه پیش ما چند نفر آن جا بودیم. تانک ها پیشروی را شروع کردند. از هر سمت خاکریز ما گلوله باران می شد. هلی کوپترها در پشت یک ارتفاع جای گرفته بودند و از تیر مستقیم در امان بودند. فقط هنگامی که برای شلیک آماده می شدند هدف قرار دادن آن ها ممکن بود.
خیلی حساب شده و دقیق عمل می کردند. هنگامی که جلو خاکریز مورد اصابت راکت قرار میگرفت،
گرد و خاک زیادی جلو دید نیروها را میگرفت و آن ها از همین فرصت استفاده کرده و با سرعت بیشتری پیشروی می کردند. بالاخره تانک ها به فاصله 250 متری رسیدند. درگیری شدید شده بود. به هر جا نگاه می کردی دود و آتش و انفجار می دیدی. یک باره احساس کردم خاکریز شکاف برداشته است. چند راکت پشت سر هم به دیواره خاکریز اصابت کرد و این شکاف را به وجود آورد. جلو خاکریز بر اثر اصابت راکت ها قابل دیدن نبود و صدای حرکت تانک ها شنیده می شد.
مسلم بود که تانک ها قصد نفوذ دارند. برادران با فریاد الله اکبر بالای خاکریز رفتند و گلوله های آرپی جی را به سمت آن ها رها کردند. تانک فرماندهی دشمن آتش گرفت و همین امر باعث توقف آن ها شد. پس از لحظه ای درگیری، مجبور به عقب نشینی شدند. به چشم خود دیدم که یک عراقی کمربند خود را باز کرده بود و نیروهای پیاده را به سوی خاکریز هدایت می کرد. چون آتش در جلو خاکریز خیلی شدید بود، تغییر جهت داد و نیروها را به سوی رودخانه تلخاب برد. یکی از دوستان یک گلوله آرپی جی به سمت آن ها شلیک کرد که آنها را زمین گیر کرد. بدین صورت پاتک اول دشمن با مقاومت جانانه برادران به شکست انجامید. حمله دوم دشمن نیز شکست خورد.
شب فرا رسید. به همت برادران گردان مهندسی در کناره رودخانه تلخاب خاکریزی احداث شد. شب را با درگیری های پراکنده به صبح رساندیم. صبح روز بعد آتش دشمن خیلی شدید بود و از روز اول بیشتر این منطقه را هدف گلوله های دوربرد خود قرار می داد. جاده تدارکاتی که از کنار پاسگاه می گذشت مرتب مورد اصابت گلوله قرار می گرفت. چند دستگاه ماشین در پیچی معروف به پیچ خمپاره، بر اثر اصابت گلوله آتش گرفته بود. هیچ ماشینی نمی توانست به سمت ما بیاید. حدود 4 ساعت طول کشید تا مسیر جاده تدارکاتی عوض شود. چون رزمندگان درگیری شدیدی با دشمن داشتند و از طرفی سنگرهای مهمات ما تهاجم دشمن آسیب دیده بود، از نظر گلوله آرپی جی و خمپاره 60 سخت در مضیقه بودیم. تهدید و پیشروی دشمن وضعیت خاصی را به وجود آورده بود. تانک ها در فاصله ای نه چندان دور از خاکریز موضع گرفتند. آتش دشمن رفته رفته شدت بیشتری می یافت. خستگی برادران و نبود مهمات وضعیت را بدتر می کرد. خودم یک گلوله آرپی جی داشتم و دیگر برادران هم یک یا دو تا.
تجربه دیروز به ما می گفت با این وضعیت نمی توانیم جلو دشمن را بگیریم. تمام فشار دشمن متوجه خاکریزی بود به طول 600 تا 700 متر که بر روی جاده احداث شده بود و فقط برادران گردان کوثر از آن حفاظت می کردند. در این لحظات حساس شاهد حضور یکی از برادران ارتش در پشت خاکریز بودم. وی که به همه سنگرها رفته بود به سنگر ما آمد و گفت از این وضعیت ناراحت نباشید، چون برادران ما از ناحیه نفت شهر حمله کرده اند و هم اکنون نفت شهر به دست نیروهای ما آزاد شده است. این خبر باعث شادی نیروها شد و در افزایش روحیه آنان مؤثر بود. همچنین گفتند گروهی متشکل از بسیجیان و سربازان از شیارهای مجاور جلو رفته اند تا از پشت به تانک ها بزنند.
بنا به دستور فرماندهی از شلیک گلوله های باقی مانده خودداری و ثانیه شماری می کردیم که الان برادرانی که جلو رفته اند به تانک ها حمله ور خواهند شد. هر رزمنده چند نارنجک آماده کرده بود که در صورت لزوم از آن ها استفاده کند. دشمن که گمان می کرد این رفتار ما نوعی تله جنگی باشد، با ترس و احتیاط بسیار جلو می آمد. کم کم تانک ها به نزدیک خاکریز رسیدند.
همزمان با رسیدن تانک ها، نخستین ماشین که حامل مواد غذایی و نوشیدنی بود به پشت خاکریز آمد و بر ناراحتی رزمندگان افزود. می گفتند مهمات نداریم که از خود دفاع کنیم، غذا و آب میوه برایمان می فرستند. پس از حدود 10 دقیقه یک تویوتا به پشت خاکریز آمد که پر از گلوله های آرپی جی و ... بود. گلوله ها که به دست نیروها رسید با صدای الله اکبر دوباره بر دشمن زبون تاختند وتانک ها را یکی پس از دیگری منهدم کردند. دشمن برای سومین بار شکست خورد.
شب فرارسید. همانند شب اول، منطقه تا حدودی آرام بود. روز بعد نیز درگیری شدید بود و تا ظهر مشغول پاسداری از خطوط اول بودیم. بعد از رسیدن نیروهای کمکی و جانشین به سمت عقب حرکت کردیم. پس از استراحتی کوتاه در یک دره، شبانه به قرارگاه تاکتیکی برگشتیم و از آن جا به قرارگاه شهید حیدری رفتیم.
پس از چند روز مجدداً همراه دو نفر از فرماندهان گردان به قرارگاه تاکتیکی رفتیم. در مسیر هواپیماها مرتب جاده آسفالته را بمباران می کردند. در فاصله حدود 500 متری هواپیمای دشمن روی جاده مانور می داد و یک باره شاهد انفجار شدیدی بودیم. ابتدا تصور کردیم پل مقابل را زده است. پس از رسیدن دیدیم راکت به کنار پل اصابت کرده و مینی بوسی که در حال گذشتن از پل بوده بر اثر موج انفجار با حالتی عجیب بر روی نرده های کنار پل قرار گرفته است. حالتی که هر بیننده ای را شگفت زده می کرد. ارتفاع پل تا سطح آب در حدود 15 متر بود. چند نفر داخل اتوبوس به شهادت رسیده بودند از جمله راننده آن. اتوبوس در حالتی بود که کسی نمی توانست داخل آن برود چون احتمال سقوط به رودخانه زیاد بود.
وقت زیادی نداشتیم. به سوی قرارگاه حرکت کردیم. پس از اقامت کوتاهی مجدداً به موقعیت شهید حیدری برگشتیم. هنوز مینی بوس روی نرده های پل قرار داشت و راننده هم که به شهادت رسیده بود همچنان پشت فرمان بود. شهدای سمت جاده را تخلیه کرده بودند. به قرارگاه آمدیم. استراحتی کردیم و برای چند روز همراه دیگر برادران به فردوس بازگشتیم.
محمد تقي شريف زاده جانباز 5 درصد
تاريخ ومحل جانبازي : 30/2/65 مهران
نگذاريد پيشکسوتان شهادت و خون در پيچ و خم زندگي روزمره خود به فراموشي سپرده شوند . امام خميني (ره)
در ارديبهشت ماه سال 1365 براي ششمين بار به همراه تني چند از دوستان که همگي جزء نيروهاي درخواستي بوديم عازم جبهه هاي نبرد حق عليه باطل شديم . پس از چند روز به اهواز رسيده و در مقرلشکر 21 امام رضا ( ع ) سازماندهي شديم و براي چندمين بار وارد گردان کوثر شدم . مسئوليت گردان با برادر شهيد صادقي و معاونت آن با برادر رضا نقره اي بود . محل استقرار ما پادگان حميديه بود .طبق روال گذشته آموزشهاي مخصوصي که براي منطقه جنوب نياز بود داده مي شد . من در اين گردان معاون فرمانده گروهان بودم .
حدود يک ماه بيشتر نگذشته بود که يکي از روزها ساعت 6 يا 7 بعد از ظهر بود که با سرعت معاون گردان به چادر ما آمد و گفت سريع فرماندهان و معاونين در چادر فرماندهي جمع شوند . از گرفتگي و ناراحتي فرمانده معلوم بود که اتفاق خاصي افتاده ، دستور داد که هر چه زودتر آماده شويد که وقت تنگ است بعدا توضيح خواهم داد . اول شب اتوبوس ها آمدند و نيروها سوار شدند . معلوم شد که به طرف ايلام مي خواهيم برويم . برادر صادقي توضيح داد نيروهاي عراقي عمليات انجام داده اند وبه منطقه مهران در حال پيشروي هستند . بايستي برويم جلوي آنها را بگيريم و گرنه کله قندي سقوط مي کند و مهران به دست عراقي ها مي افتد . عراقي ها از قسمت قلاويزان به پيشروي ادامه داده و يک گردان از ارتش شيراز را اسير کرده اند . با توجه به پيشروي عراق در سمت جاده ايستگاه حسينيه حرکت از جاده انديمشک دهلران مقدور نبود . به ناچار از جاده پل دختر به سمت ايلام رفتيم .صبح زود به ايلام رسيديم . بدون استراحت و صرف صبحانه به سمت قرارگاه شهيد حيدري که در کنار رودخانه شورشيرين بود حرکت کرديم . به محض رسيدن به اين موقعيت برادر صادقي يکي از دسته هاي رزمي را سريعا با ماشين به طرف خط برد که به اظهار نظر يکي از برادران اگر آن دسته با سرعت نمي رقتند ارتفاعات کله قندي جاده ايلام و دهلران به دست نيروهاي دشمن مي افتاد . ساعت 5/2 بعد از ظهربه همراه مسئولين دسته و ارکان گروهان و گردان جهت شناسايي به خط رفتيم.
منطقه اي را که نيروهاي عراقي در انجا مستقر بوند زير نظر گرفتيم و شناسايي کرديم و به قرارگاه برگشتيم . نيروها را آماده حرکت کرديم . خورشيد در حال غروب بود . اسمان براي ما غمگين و دلگير و گرقته بود . برعکس شبهاي عمليات آن شب شور و نشاط نداشت . پس از اقامه نماز مختصري شام صرف کرديم و به سمت خط دشمن که تپه هاي رضا آباد و باغ کشاورزي بود حرکت کرديم .
دقيقا يادم هست شب سيزدهم ماه بود و هوا کاملا روشن . پائين تپه هاي رضا آباد رسيديم . نيروها ي عراقي به طور کامل و آشکار بالاي تپه ايستاده و دست به کمر زده اند و کاملا ما را تماشا مي کردند . در شش عملياتي که تا به حال انجام داده بوديم آنها را به اين پررويي و جسوري نديده بودم . شايد يکي از دلايلشان همان نيروهاي شيراز بود که اسير کرده بودند و به حساب خودشان پيشروي در اين منطقه بود . پس از آنکه تمامي گردان به پاي تپه ها رسيدند ، درگيري با عراقي ها شروع شد . روبروي باغ کشاورزي گردان موسي بن جعفر( ع) به فرماندهي شاهچراغي هم زمان با ما عمليات را آغاز نمودند . عده کثيري از نيروهاي گردان با نهايت و سرعت هر چه تمامتر در همان لحظات اوليه خودشان را به قسمتي از بالاي تپه رسانيد ه و عراقي ها را مجبور به فرار کردند . متأسفانه گردان موسي بن جعفر نتوانست آن طور که بايد عمل کند . خط شکسته نشد . سمت چپ يکي از تير بارهاي دشمن تاب و توان نيروها را گرفته و مانع پيشروي شد. باران خمپاره و گلوله بر زمين مي ريخت . هر چند گاهي عزيزي به ديدار معبود خويش مي شتافت . من و شهيد کريمي تصميم گرفتيم تا برويم و تيربار را منهدم کنيم . از سمت چپ دور زديم . کمي پائين تر از بالاي تپه حدود 8 تانک در دره اي با شيب کم براي عمليات بعدي کمين کرده بودند و ما تا آن زمان از آنها اطلاعي نداشتيم . فاصله ما با تانک ها خيلي نزديک بود ، به حدي که انهدام آنها با آر پي جي ممکن نبود . بدين وسيله کمي عقب برگشتيم چون بغل نيروهاي عراقي بوديم و نمي توانستيم بلند شويم ، با حالت نشسته به حول و قوه الهي دو تانک را زديم . آنها فکر کردند شايد در محاصره هستند، شروع به فرار به سمت پائين تپه کردند . تيربار هم خاموش شد . به خاطر وحشت دشمن دو تاي ديگر از تانک ها را هم زديم و بالاي تپه رسيديم.
چند متري از همديگر فاصله داشتيم . چون بالاي تپه پستي و بلندي داشت چند عراقي در سنگري کوچک کمين کردند که متوجه شدم و سريع گفتم کريم بنشين که صداي من را دير متوجه شد و از طرفي بر دوشش اسلحه و کلي خشاب و آرپي جي و گلوله حمل مي کرد . نشستن او به کندي انجام شد و جلوي چشم من رگبار دشمن شکم او را پاره کرد و در اينجا صداي يا مولانا يا صاحب الزمان او بلند شد. من به حالت سينه خيز به سمت پهلو دور زدم که ديدم دشمن پايين تپه فرار مي کند . در اينجا برادر رضا نقره اي و چند نفر ديگر متوجه ما بودند و به سمت ما آمدند . من به طرف شهيد کريمي رفتم و با چفيه خودش توسط يکي از برادران شکم او را بستم . برادر نقره اي به يکي از برادران بسيجي گفت اکثر زخمي ها در آشيانه تانک هستند . اين را ببريد آنجا و ما به سمت راست حرکت مي کنيم . در آن قسمت يک تير بار که در جبهه ها به آن دولول مي گويند تازه شروع به کار کرده بود و درست روي تپه را با آتش بسته بود با دو نفر ديگر حرکت کرديم . آتش رگبارها و خمپاره هاي شصت يکي پس از ديگري به زمين مي خورد . دشمن کاملا متوجه شده بود که نيروها به طرف گردان موسي بن جعفر در حرکتند تا آنها را پشتيباني کنند . ما جلوتربوديم که پهلوي من خمپاره شصت به زمين اصابت کرد و از ناحيه پا ترکش خوردم . از من پرسيدند مي تواني حرکت کني ؟ گفتم بله . با اشاره به من گفت تا مي تواني مجروحان را به عقب هدايت کن . من هم خودم را به سنگر تانک رسانيدم . توي اين آشيانه حدود 25 الي 30 نفر زخمي بودند و چند نفر هم به شهادت رسيده بودند . چشمم به برادران کريمي ، کياني و سعيدزاده افتاد . تا ساعت 2 صبح منتظر مانديم تا شايد حمل مجروح بيايد . تيربارها کاملا در مسير اوليه مسلط بودند . امکان عبور و مرور حمل مجروح به سختي انجام مي گرفت .
صداي حرکت تانک ها از دشت به گوش مي رسيد که به طرف باغ کشاورزي در حرکت بودند . يکي از بچه هارا که تا حدي مجروح بود نگهبان گذاشته بوديم . به حالت گريه به طرف من آمد و گفت : تانک ها روي مجروحيني که پائين تپه هستند دور مي زنند و آنها را له مي کنند . ذهنم رفت توي جزيره مجنون که شهيد عاشوري اين شعر را مي خواند " شب تاريک و بيم وصل و گردايبي چنين حايل کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها " يادم هست يکي از بچه هاي کاشمر به من گفت تو که راه را بلدي چرا مي خواهي به خاطر همشهريانت صبر کني تا حمل مجروح بيايد . طولي نکشيد که پيک گردان در زير آن آتش خبر آورد که برادر صادقي دستور داده هر چه سريع تر نيروها به عقب برگردند و به فلاني بگو از طرف رودخانه حرکت کنند . در آنجا بود که صداي وداع و انا لله و انا اليه راجعون بلند شد . اکثر عزيزان نمي توانستند حرکت کنند . جراحات خيلي سنگيني به تن داشتند ، از ناحيه سر و چشم و شکم مجروح شده بودند . چه سخت است چنين وداعي ! نگاهي به برادران کريمي ، سعيد زاده و کياني کردم . جلورفتم، دست يکي از آنها را گرفتم شايد بتواند حرکت کند ولي به خاطر اينکه خون زيادي از بدنشان رفته بود قادر به حرکت نبودند . برادر سعيد زاده و برادر کريمي از ناحيه شکم مجروح شده بودند . پاي برادر کياني کاملا شکسته بود . حتي يک قدم هم نمي توانست راه برود . در چنين شرايطي من مي خواهم خداحافظي کنم . چه سخت است چنين لحظه اي ! زير لب زمزمه اي داشتند . کاش مي دانستم که چه مي گويند ...
برادري از کوه سرخ کاشمر به من سفارش کرد سلام مرا به مادرم برسان و بگو با لبخند شهيد شد . چند نفر ديگر که قادر به حرف زدن نبودند زير لب زمزمه مي کردند و مولا صاحب الزمان را ياد مي نمودند . سنگر غرق گريه و ماتم شد، گونه هاي زيبايشان را غرق بوسه کرديم و چه تلخ بود وداع و جدايي از آنان . 7 نفر از عزيزانمان را آنجا گذاشتيم . يک قدم به جلو و يک نگاه به عقب ، به سختي از آنجا دور مي شديم .
لحظه ها گذشت . ما از پائين تپه به سمت رودخانه کنجامچن حرکت کرديم . در بين راه دو نفر به شهادت رسيدند . خمپاره ها که به زمين مي خورد نشستن و بلند شدن براي مجروحين خيلي سخت بود . کنار رودخانه رسيديم و به زحمت عبور کرديم . مقداري راه را ادامه داديم . نيروهاي خودي پشت تپه ها بودند . صحرا غرق ماتم بود . از گردان ما حدود 50 درصد شهيد و زخمي شده بودند . تا رسيديم برادر صادقي که خيلي ناراحت بود به من گفت : " توي آشيانه چند نفر مانده اند" . گفتم 7 نفر . اشاره به آن طرف کرد و گفت عراقي ها آنجا را گرفته اند . از جمله کساني که در عقب بودند روحاني گردان بود که به درجه رفيع شهادت نائل آمد . پس از لحظه اي ماشين هاي حمل مجروح آمدند . ما سوار شديم و سرانجام به وسيله هواپيما به تهران انتقال يافتيم . پس از مدتي به شهرستان برگشتم . حدود يک ماهي که گذشت برادران از جبهه برگشتند . از برادر مير فرح احوال منطقه را پرسيدم . ايشان گفتند که بعد از پخش پيام امام خميني ( ره ) که فرمان دادند " سکوت جايز نيست ، مهران بايد آزاد شود " جاني دوباره در وجودمان دميده شد و منطقه را آزاد کرديم و دشمن را تا پشت قلاويزان به عقب رانديم و از شهيد بادي برايم صحبت کرد که در وصيت نامه اش نوشته بود " از خداوند متعال درخواست مي نمايم که پس از شهيد شدنم جنازه ام چهل روز در صحرا بماند که بعد ا ز چهل روز عمليات انجام گرفت و منطقه آزاد شد وبه وصيتش درست عمل شده بود . جنازه خيلي از بچه ها پيدا شده بود و همه برا ي خاکسپاري به شهرهايشان انتقال يافت .
در خاتمه اگر چه حق اين سه شهيد بزرگوار ( کريمي ، کياني . سعيد زاده ) را نتوانستم آنطور که بايد و شايد ادا کنم لذا چند خط از وصيت نامه آنها را ذکر مي کنم .
1- شهيد کريمي : " مادرم اگر من پيش از تو بميرم بسيار شادمان خواهم بود زيرا در آن جهان در صفا و طراوت بهشت در ميان جلوه هاي ايزدي تو را خواهم ديد و در کنار يکديگر خواهيم بود . مادرم مي دانم در شهادت من خواهي گريست و لي بدان که با شهادت انسان به کمال مي رسد . "
2- شهيد حسين کياني : " هدفم از آمدن به جبهه اين بوده است که از اسلام و انقلاب اسلامي محافظت کنم و نگذارم که بيگانگان بر ايران تسلط پيدا کنند . اگر شما امروز فرزندان خود را به جبهه نفرستيد چه کسي به جبهه برود و از اسلام و ميهن اسلامي دفاع کند .
3- شهيد عليرضا سعيد زاده : " شهادت در راه خداوند زندگي افتخارآميز ابدي و چراغ هدايت براي ملت هاست . از خدا مي خواهم که شهادت را به گونه اي گرداند که بتوانيم بگوييم که اگر دين محمد جز با کشته شدن ما بر جا مي ماند پس اي تيرها بباريد که ما آماده شهادتيم و با اين فخر با امام حسين ( ع ) محشور شويم .
محمد عقيقي جانباز 25 درصد
تاريخ و محل جانبازي : 25/12/ 61 فکه 26/8/65 جزيره مجنون
يک هفته از آغاز عمليات والفجر 3 گذشته بود من و چند نفر ديگر توسط شهيد شيدايي براي اعزام به خط مقدم انتخاب شديم . در خاکريز خط مقدم در نزديکي
پاسگاه درّاجيه عراق در داخل يک سنگر مستقر شديم . به خاطر کنجکاوي, دوربيني برداشته در پشت خاکريز به ديدن نيروهاي عراقي مشغول شدم . اوضاع در طرف عراقي ها شلوغ و درهم و برهم بود .
خاکريز و خط مشخصي به نظرم نمي رسيد . تانک ها و هلي کوپترهاي دشمن در حدود چند کيلومتري ما در رفت و آمد بودند . ضمن آرامش نسبي در خط ما, بوي انفجار و باروت و گرد و خاک به مشام مي رسيد . همانطور که با دوربين و گاه بدون دوربين مشغول ديدن نيروهاي عراقي بودم، متوجه شدم که شهيد شيدايي و يک نفر ديگر که نامش را فراموش کرده ام، با فاصله کمي نسبت به من از خاکريز عبور کردند وبه سمت نيروهاي عراقي به راه افتادند . آنها را با دوربين تعقيب کردم . در اين فکر بودم که چطور در روز روشن آنها خاکريز را پشت سر گذاشته و به طرف نيروهاي عراقي به راه افتادند و چطور مي شود که مورد اصابت گلوله دشمن قرار نمي گيرند ؟! ناگهان در يک لحظه متوجه شدم که آن دو نفر دارند به طرف خاکريز خودمان مي دوند و باز بلافاصله ديدم که گروه بسيار زيادي از عراقي ها در جلو چشمان ما و د رفاصله حدود 100 تا 150 متري از خاکريز ما به طرف نيروهاي خودشان در حال فرار هستند .
در اين موقع صداي تکبير نيروهاي ايران بلند شد و هر کس با هر چه در دسترسش بود شروع به تيراندازي به آنان کرد و من هم تنها کاري که از دستم برمي آمد اين بود که شروع به پرکردن شانه هاي تير يک تيربارچي نمودم که در کنار من رگبار تيرهايش بي امان دشمن را هدف قرارداده بود. همان شب اخبار را از راديو ايران گوش مي کردم که در عبارتي به اين مضمون گفت :”رزمندگان اسلام يک گردان از نيروهاي عراقي را که قصد پاتک ( ضد حمله ) را داشتند تار و مار کرده و حدود 300 نفر آنان کشته و زخمي و تعدادي هم اسير شدند .‘‘
در جريان اين واقعه ترسو بودن نيروهاي عراقي بيش از پيش محرز گرديد، چرا که اگر دچار خوف و ترس نمي شدند ، به راحتي مي توانستند آن دو نفر را که براي شناسايي رفته بودند به هر طريق از سر راه بردارند و شب هنگام خط ما را تصرف کنند و يا مي توانستند در همان لحظه به طرف نيروهاي ايران يورش برده و خط را شکسته و تصرف کنند، اما آنان بدترين کار ممکن را انجام دادند و درمعرض ديد بچه ها و در فاصله کم ،به خاطر ترس از آن دو نفر ،مانند يک گله دام به هم ريخته و پا به فرار گذاشتند و خود را در معرض تيرنيروهاي ايران قراردادند .
حتي براي فرار هم نبايد در تيررس نيروهاي ما بلند مي شدند و بايد خود را کماکان در شيارها و گودال ها و پشت بوته ها مخفي مي کردند و به حالت هاي مخصوص آن شرايط عقب نشيني مي کردند .
البته براي من معلوم نشد که چطورآنها تا آنجا آمده اند، شايد هم از شب قبل داخل آن شيارها مستقر شده بودند.
محمد حسن عيدی جانباز 35 درصد
تاریخ و محل جانبازی: 22 / 12 / 63 ؛ جاده خندق
آن خاطرات روشن من هرچند
در خاطر جزیزه مجنون ماند
اما خدا کند که شب دیدار
پیدا کنم ستاره ليلي را
سخن گفتن از خاطرات زمان جنگ و آن حال و هوا، امروز پس از گذشت چندین سال و حال و هوای فعلی تقریباً سخت و دشوار است. آن روزها آن قدر خاطره انگیز و زیبا بودند که حتی اگر نکات ریزش از خاطر برود باز هم حرف زدن در مورد آن طراوت خاص خود را دارد.
زمستان 63 بود که تصمیم گرفتم پس از یک سال دوری از جبهه به منطقه بروم. از محل کارم که یکی از روستاهای قاین بود به فردوس آمدم و همراه کاروانی عازم شدم. چون قبلاً با دوستانم هماهنگی نکرده بودم، تقریباً در میان کاروان غریب بودم. تا مشهد با شهید فیاضیان و شهید دوستی که دورادور آن ها را می شناختم، صمیمی شدیم و تا اهواز همیشه کنار هم بودیم. هنگام تقسیم در اهواز، شهید دوستی با آشنایی قبلی که داشت به سمت گروه تخریب رفت. من و شهید فیاضیان هم از دیگر بچه ها جدا شدیم و به سمت مقرّ گروه تخریب تیپ امام رضا (ع) روانه شدیم.
در ابتدا که وارد شدیم بچه ها در داخل یک سالن بزرگ در کنار اهواز برای عده ای از دوستان تخریب چی که چند روز پیش شهید شده بودند، مراسم ترحیمی برگزار کردند. ما داخل آن سالن به طور رسمی نشسته بودیم و قرآن می خواندیم. گروه های دیگر رزمنده هم آمده بودند. ناگهان صدای چند انفجار مهیب بیرون سالن همه را سراسیمه کرد به طوری که مجلس ترحیم به هم ریخت و همه از سالن بیرون رفتند. بچه ها فکر می کردند حمله هوایی شده، بعد معلوم شد که دوستان برای استقبال از ما در اطراف سالن چند مین منفجر کردند تا به ما بفهمانند که تخریب محیطی پر ماجراست.
دو سه روز در اهواز بودیم. ما را با یک تویوتا به سمت دهکده شهید حیدری نزدیک ایلام بردند. از صبح روز بعد آموزش شروع شد. چشمتان روز بد نبیند! امروز تصور سختی های آن روز برایم مشکل است. لازم است این جا نکته ای را برای آن هایی که فکر می کنند بسیجی ها یک عده ناآگاه به مسائل نظامی بودند که با گوشت و خون به جنگ عراقی ها می رفتند، متذکر شوم. آموزشی که ما در حدود بیست روز برای تخریب می دیدیم شاید تحملش برای بهترین کماندوهای دنیا مشکل باشد. برای نمونه شب حدود سی نفر با تمام تجهیزات که همراه داشتیم داخل یک سوله بزرگ که در زمین حفر کرده بودند می خوابیدیم. نیمه هااای شب با صدای تیراندازی در داخل سوله و گاز اشک آور و سر و صدای مسؤولان آموزش از خواب می پریدیم و سراسیمه بیرون می آمدیم. هنوز داخل کانال و در حالت بین خواب و بیداری بودیم مینی ضد تانک به همراه یک بشکه انفجاری در یک سمت کانال با صدایی مهیب و آتشی به ارتفاع چندین متر منفجر می شد. به طوری که حرارت آتش و موج انفجار به شدت آزارمان می داد. هنوز می خواستیم بفهمیم چه اتفاقی افتاده، در سمتی دیگر انفجاری دیگر و تازه مصیبت وقتی شروع می شد که در تاریکی شب به خط می شدیم و فرمانده با چراغ قوه نگاه می کرد تا ببیند همه مرتب هستند؛ یعنی بند پوتینی یا دکمه ای باز نباشد که اگر این طور بود آن فرد بیچاره می شد. خلاصه آموزشی با تمام سختی هایش، از راهپیمایی های چند کیلومتری همراه با سینه خیز و مرغی راه رفتن گرفته و راهپیمایی هایی در صبح های سرد ارتفاعات ایلام تا گردن داخل آب رودخانه کنجان چم، همه و همه تمام شد.
بعضی طاقت نمی آوردند و به واحدهای دیگر منتقل می شدند. ما را برای یک مرخصی اجباری و تاکتیکی به اهواز آوردند و از آن جا به امیدیه تا با هواپیما به مشهد بفرستند. سفر ما با هواپیما هم ذکرش خالی از لطف نیست. هواپیمای مسافربری نه چندان بزرگ که صندلی هایش را برداشته بودند و به صورت سالنی بزرگ درآمده بود. همه سوار شدیم. وقتی تقریباً تمام سالن پر شد، یکی از مسؤولان بالا آمد و گفت عده زیادی از همرزمان شما هنوز سوار نشده اند، نام امام زمان را می برم، همه بلند شوید و به سمت عقب هواپیما فشار بیاورید تا جا برای دیگران باز شود. (قابل توجه همه آن هایی که امروز با هواپیما مسافرت می کنند.) داخل هواپیما تا مشهد چه گذشت در حالی که هر لحظه احتمال حمله هوایی هم می رفت، از آن می گذرم؛ فقط همین قدر بگویم که در مشهد وقتی هواپیما روی باند توقف کرد، بچه ها آن قدر برای پیاده شدن عجله داشتند که در هواپیما از جا کنده شد.
بالاخره مرخصی تمام شد . به منطقه برگشتیم. ما را برای آموزش بلم کنار هور بردند. آموزش داخل آب آن هم در زمستان و برای کسانی چون من که شنا بلد نبودم خالی از لطف نبود. بلم های باریکی که به محض این که پا داخل آن می گذاشتی واژگون می شد. چون فقط دو نفر سوار می شدند، اگر نفر اول به سلامت می نشست؛ نفر دوم که می خواست سوار شود زحمت واژگ.ن کردن و انداختن هر دو نفر را می کشید. آرام آرام به این وضعیت عادت کردیم. همراه با شخصیتی مثل شهید دوستی داخل بلم روی آب در راهکارهای هور، صدای قورباغه ها و آرامش شب زیر نور ماه، جداً شب هایی به یاد ماندنی بود. این آموزش ها نشان می داد که عملیات آینده عملیاتی آبی – خاکی خواهد بود.
بالاخره زمان موعود فرارسید و از قرارگاه تاکتیکی اولین گروه از ما جدا شدند. شهید فیاضیان هم جزء آن ها بود. آن ها می بایست شب عملیات داخل نی ها با بلم خود را به کمین های عراقی ها می زدند و آن ها را منهدم می کردند تا دیگر نیروها بتوانند با قایق های تندرو به خط بزنند. نمی دانم چرا ناخودآگاه هنگامی که شهید فیاضیان از عقب کمپرسی برایم دست تکان می داد، برای اولین بار گریه ام گرفت. آن ها رفتند و دیگر حتی جنازه هایشان تا چند سال بعد به دست نیامد. عملیات بدر شروع شده بود.
ما که برای مین گذاری جاده بصره – العماره آموزش خاص دیده بودیم، داخل جزیره منتظر دستور حرکت بودیم. شب ساعت 12 بی سیم ندا داد که گروه ما حرکت کنند. با قایقی داخل هور حرکت کردیم. یکی دو ساعت ما را داخل آب به این طرف و آن طرف برد. چون نتوانست راهکار اصلی را پیدا کند، برگشت. یک نفر دیگر به عنوان راه بلد همراه ما شد. او هم ما را تا روشن شدن هوا روی آب دور داد. نماز صبحمان داشت قضا می شد. عاقبت راه را پیدا کردیم و روی یک اسکله نماز خواندیم و به راهمان ادامه دادیم تا به مقصد رسیدیم.
عصر یک گروه شش نفره از ما را با یک قایق به جاده خندق فرستادند. جاده خندق جاده ای بود که از یک سمت به خشکی های عراق وصل می شد و از سمت دیگر پس از چند کیلومتر داخل آب آزاد بود و به خشکی متصل نبود. شب قبل نیمی از جاده که به خشکی عراق وصل بود توسط رزمندگان تصرف شده بود و نیمی دیگر در دست عراقی ها بود. در حالی که آن ها هم تقریباً محاصره بودند و پشت سرشان بسته شده بود و راه به خشکی نداشتند. فقط با هلی کوپتر و یا قایق تدارک می شدند.
قایق ما آرام آرام داخل نی ها به سمت جاده خندق پیش می رفت. صحنه عجیبی بود صدای ناله رزمندگانی که از شب قبل داخل نی ها مجروح بودند و چون در معرض دید عراقی ها بودند نمی شد برایشان کاری انجام داد به گوش می رسید. برخی جنازه ها هنوز جمع آوری نشده بودند. تیرهای مستقیمی مرتباً از سمت عراقی ها شلیک می شد، مانند مکسی که از بیخ گوش بگذرد. حال خاصی برایمان پیش آمده بود. با هر مشکلی که بود به خشکی رسیدیم.
گروهی از بچه های تخریب آن جا بودند. قسمتی از جاده را که به خشکی عراقی ها وصل می شد منفجر کرده بودند تا تانک های عراقی نتوانند به این سمت بیایند. جنازه چند شهید آن جا بود. بچه ها اسم شهدا را برایمان می گفتند. از داخل آب و از وسط نی ها صدای ناله می آمد و ما همه آن صداها را می شناختیم. بعضی از آن ها شب قبل مجروح شده بودند و هنوز وسط آب ناله می کردند و هیچ کاری هم نمی توانستیم برایشان بکنیم.
مأموریت گروه شش نفره ما قطع کردن سیم های خاردار کناره جاده بود تا قایق ها به راحتی بتوانند در ساحل پهلو بگیرند. حاشیه جاده در دید مستقیم و تیررس سلاح سبک آن ها بود. مرتب به سمت ما شلیک می کردند. ما به کارمان ادامه دادیم. در حالی که شب شده بود از گرمای بادگیرکه برای در امان ماندن از حمله شیمیایی روی لباس هایمان می پوشیدیم، تمام لباس هایمان خیس شده بود.
به گروه ما دستور دادند برای انجام عملیات و خنثی سازی مین های احتمالی به سمت دیگر جاده که در دست عراقی ها بود حرکت کنیم. حرکت کردیم و به گردان های عمل کننده ملحق شدیم. دو گروه سه نفره شدیم و هر گروه در جلو نیروهایی که در کنار جاده در حاشیه آب حرکت می کردند به سمت عراقی ها به حرکت ادامه دادیم. داخل پوتین هایمان از عرق بدنمان خیس آب بود.
شب از نیمه گذشته بود که به عراقی ها نزدیک شدیم. صدای صحبت آن ها را می شنیدیم. تا این زمان به مینی برخورد نکرده بودیم. ما هم مثل نیروهای پیاده آماده درگیر شدن با عراقی ها بودیم. عراقی ها در قسمتی از جاده که به صورت فلکه و از دیگر قسمت ها وسیع تر بود مستقر بودند. شاید جلو خاکریز پیش رویشان مین گذاری شده بود، ولی چند متری مانده به خاکریز، عراقی ها ما را دیدند و فریاد کشیدند. در کم تر از یک ثانیه تمام نیروهای ما که در دو طرف جاده بودند و تمام عراقی ها که در فلکه پشت خاکریز مستقر بودند به سمت یکدیگر آتش گشودند. به طوری که من دو دیوار آتش دیدم که به سمت هم حرکت کردند. من هم شروع به شلیک به سمت دوشیکایی که داشت به سمت بچه ها شلیک می کرد، نمودم. شاید سه تیر از اسلحه ام بیشتر خارج نشد که اسلحه ام گیر کرد. بلافاصله گلنگدن را کشیدم تا رفع گیر شود و مجدد شروع به شلیک کردم که دیگر نفهمیدم چه شد.
در یک آن متوجه شدم انگار برق به من وصل کرده اند. تمام وجودم می لرزید، یاد گفته ی قدیمی ها افتادم که می گفتند وقتی روح از بدن خارج می شود انکار تمام رگ های بدن را می کشند. جای قبر خالی ای که دربهشت محمدی در آخرین خداحافظی ام با شهدا به همراه همسرم به آن نگاه کردم در پیش چشمانم ظاهر شد. در آن هنگام من لبخند می زدم و همسرم علت لبخندم را پرسید و من هیچ جوابی برایش نداشتم و حالا احساس می کردم که شهید شده ام و الان که چشم باز کنم عالم برزخ را خواهم دید . به آرامی چشمانم را باز کردم، دیدم صورتم روی خاک است. انگشتم را که نزدیک دهانم بود گاز گرفتم متوجه شدم که زنده ام . معلوم نبود چقدر بی هوش شده ام. آتش کمتر شده بود و صدای درگیری از کمی آن طرف تر به گوش می رسید . مشخص بود که بچه ها این خط را شکسته اند و به جلو رفته اند. چشمم را به اطراف چرخاندم . بابایی از بچه های بجنورد بود به شهادت رسیده بود و یکی دیگر از بچه ها مجروح بود ولی وضعش بهتر از من بود و نشسته بود .پس از لحظه ای به او گفتم بابایی شهید شده ومن هم در حال رفتنم. با زحمت دستش را به دستم رساند و آن رافشرد و گفت در آن دنیا از شفاعت ما فراموش نکنی. من هم قول شفاعت دادم .
گاهی بی هوش می شدم و لحظه ای هم به خود می آمدم. پس از چند بار بی هوشی دیدم انگار از رفتن خبری نیست گفتم باید به فکرزنده ماندن باشم. چون در حاشیه جاده پاهایم در پایین به سمت آب و سرم بالا قرار داشت، احساس کردم دست هایم بی حس می شود. متوجه شدم که در اثر خونریزی شدید خون به قسمت های بالاتنه نمی رسد واین ممکن است باعث نرسیدن خون به مغز ودر نتیجه مرگ مغزی شود . با خودم فکر کردم هر طور شده باید کاری کنم که سر وبقیّه بدنم در یک سطح قرار گیرد . همزمان از هوش رفتم. وقتی به هوش آمدم، دیدم در کنار آب طوری موازی قرار گرفته ام که پاهایم داخل آب است. سرم هم اگر کمی پایین تربود داخل آب قرار می گرفت. از یکی از رزمنده ها که با عجله عبور می کرد خواهش کردم که اطراف سرم را سنگ چین کند تا سرم که مجروح هم بود در موقع بی هوشی داخل آب نرود. موقعی که به رو خوابیده بودم امدادگری از آن جا عبور کرد. لباس هایم را از پشت پاره کرد تا مرا پانسمان کند. وقتی دید جراحاتم زیاد است، مقدار زیادی باند روی پشتم ریخت و مرا رها کرد. در حالتی که قرار گرفته بودم تمام زخم هایم روی زمین بود ولی دردی احساس نمی کردم، چون تقریباً تمام بدنم بر اثر خون ریزی و موج انفجار کرخ و بی حس بود.
احساس کردم هنگام نماز صبح رسیده است. شروع به خواندن نماز می کردم و از هوش می رفتم. دوباره که به هوش می آمدم یادم نمی آمد تا کجای نماز را خوانده بودم. تا طلوع آفتاب چندین بار شروع به خواندن نماز کردم و عاقبت هم یادم نیست که بالاخره این نماز را کامل خواندم یا نه. ولی هرگز قضایش را به جا نیاوردم چون معتقدم که خداوند اگر نمازی را از من قبول کرده باشد همان دو رکعت است که با آن حالت خوانده ام.
در تاریکی شب به خاطر این که روی جاده تیر مستقیم می آمد، رزمندگان مجبور بودند از پایین جاده عبور کنند. گاهی با پا گذاشتن رزمنده ای روی بدنمان صدای ناله بلند می شد و آن برادر هم با عذر خواهی به راهش ادامه می داد. صبح شد. به علت خونریزی شدیدی که داشتم تشنگی امانم را بریده بود ولی می دانستم آب خوردن خونریزی را بیشتر می کند. به همین دلیل با دست راستم که سالم بود به اندازه یک سر قمقمه آب به گلویم می رساندم تا این که آب قمقمه ام تمام شد و کسی ما را به عقب نبرد. از هر کسی که به عقب می رفت خواهش می کردیم تا برای ما کاری بکند. می گفت می رویم به مسؤولان می گوییم. آن ها هم حق داشتند، چون جاده ای بود داخل آب و در همه طرف عراقی و فقط باید قایق اسرا و مجروحان را تخلیه می کرد. روی این جاده جایی نبود که مجروحی را برای مداوا به آن جا ببرند.
تشنگی بیداد می کرد. از دوست مجروحم که قرار بود شفاعتش کنم تقاضا کردم قمقمه اش را به من بدهد. ابتدا امتنماع کرد ولی پس از لحظه ای دلش به حالم سوخت و قمقمه را برایم پرت کرد. نمی دانم چه موقع روز بود. احساس می کردم عصر شده است. بی هوشی هایم طولانی می شد و دیگر داشتم ناامید می شدم که صدای قایقی شنیدم. فهمیدم برای تخلیه مجروحین آمده اند. سعی کردم خودم را بیدار و به هوش نگه دارم. چون اگر بی هوش می شدم فکر می کردند شهید شده ام و شهدا را هم به این زودی تخلیه نمی کردند. هنگامی که دوستم را بلند کردند، صدا زدم من زنده ام. امدادگران آمدند مرا بردارند، وضعیتم خیلی به هم ریخته بود. گفتند می رویم برانکاد بیاوریم. گفتم من بی هوش می شوم مرا نگذارید. گفتند نه، ما همه را به عقب می بریم. برانکاد آوردند و مرا به قایق رساندند. بیش از یک ساعت داخل آب بودیم. چون سردم بود به هوش بودم. در داخل اورژانس خط هم که بدنم را می شستند تقریباً به هوش بودم. زمانی چشم باز کردم که داخل راهرو بیمارستانی چند نفر بالای سرم منتظر بودند که ببینند به هوش می آیم یا نه. به محض این که چشم باز کردم گفتند در چه ناحیه ای درد داری و من هم به شکمم اشاره کردم و بلافاصله از هوش رفتم. دو مرتبه که به هوش آمدم چراغ های اتاق عمل را بالای سرم، دستمال بی هوش کننده را جلو دهانم و تیغ جراحی را روی شکمم حس کردم. دفعه بعد زمانی به هوش آمدم که پرستار مهربانی در حالی که دست هایم را به تخت می بست از من عذر خواهی می کرد و من هم در دل به او که نمی دانستم کیست و خودم که نمی دانستم کجا هستم می خندیدم. دوباره از هوش رفتم.
عصر روز بعد زمانی که به سرعت مرا داخل سالن بیمارستان حرکت می دادند، به هوش آمدم و گفتم آهسته تر که اذیت می شوم. گفتند باید به سرعت برویم که به هواپیما برسیم. پرسیدم این جا کجاست و به کجا می خواهیم برویم؟ جواب دادند این جا اهواز است و باید به تهران بروی. یک بار دیگر ما را سوار هواپیما کردند ولی این بار دیگر مثل دفعه قبل در کف هواپیما به صورت ناراحت نشسته نبودم بلکه برعکس درازکش از سقف هواپیما آویزان بودم. در داخل هواپیما هم به علت احساس سرمای شدید تقریباً به هوش بودم. وقتی هواپیما خواست در باند فرودگاه تهران بنشیند، اعلام حمله هوایی کردند و هواپیما مجبور شد با چراغ خاموش روی باند حرکت کند. با خودم گفتم تا این جا زنده ماندم، اگر هواپیمای عراقی هم به باند حمله نکند، در هنگام تخلیه مجروحین کافی است فقط یکی از شیلنگ هایی که به بدنم وصل است کشیده شود و ....
از این مرحله هم جان سالم بدر بردم. مرا به بیمارستان ژاندارمری تهران منتقل کردند. تا روز بعد بی هوش بودم. پس از یکی دو روز از بنیاد شهید به عیادتم آمدند و خواستند به خانواده ام خبر دهند. گفتم تا وضعیتم بهتر نشده این کار را نکنید. برای این که خانواده ام متوجه نشوند، گفتم قلم و کاغذ برایم آوردند. تختم را کمی بالا آوردند و پای چپم را که سالم بود بالا آوردم و به خانه نامه نوشتم. نوشتم: شب است و چراغی نداریم به این خاطر بد خط می نویسم. اگر خانواده ام نامه را با پست تهران می دیدند شک می کردند، بنابراین نوشتم: قرار است یکی از دوستان صبح به تهران بیاید. نامه را به او می دهم تا از تهران برایتان پست کند. نگران من نباشید حالم خوب است.
خلاصه همه سعی ام این بود که خانواده ام را خاطر جمع کنم. ایام عید را بدون ملاقات به سر بردم و بعد از عید به اقوام و دوستانی که در تهران بودند اطلاع دادم. دهم فروردین هم اجازه دادم به خانواده ام خبر دهند. پانزدهم فروردین موقعی که همسر و فرزند یک ساله ام به ملاقاتم آمدند، اولین روزی بود که لباس پوشیده بودم. برای اولین بار بر لبه تختم می نشستم. حدود پنجاه روز در بیمارستان بستری بودم که حکایت های زیادی دارد و مجال گفتن نیست.
امروز که این خاطره را می نویسم دقیقاً بیست سال تمام از اردیبهشت 64 که از بیمارستان مرخص شدم می گذرد. وقتی به پشت سرم می نگرم می بینم که نه تنها دین شفاعت آن دوست مجروحم بر گردنم باقی ماند که خود امروز محتاج شفاعت هزاران یار سفرکرده ام.
علي فيروز نصيرايي جانباز 70 درصد
تاريخ و محل جانبازي 3/12/60 تنگه چزابه
درسال 1360 در فردوس درهنرستان مشغول تحصيل بودم . نزديک امتحانات ثلث اول بود که درنماز جمعه آقاي عليزاده اعلام کردند :” جبهه نياز به نيرو دارد .‘‘ درس و مدرسه را رها کردم و براي گذراندن دوره آموزشي عازم بيرجند شدم . در بيرجند يک آموزش فشرده 35 روزه ديدم و از آنجا به مشهد اعزام شديم . از مشهد هم به تهران و از آنجا به منطقه جنوب منتقل شدم . در منطقه جنوب چند روزي در پادگان دوکوهه بوديم . هر وقت شب که بيدار مي شدم بچه ها در حال خواندن نماز بودند . فضا خيلي معنوي بود . از آنجا به سوسنگرد اعزام شديم و چند روزي آنجا بوديم و از آنجا به منطقه نباء که تازه در عمليات آزاد شده بود رفتيم . شهرستان و منطقه چزابه و تپه هاي نبا آزاد شده بود . ما را براي نگهداري خط به آنجا بردند . منطقه نبا تپه هايي داشت که بالا رفتن از آن خيلي مشکل بود . من سن و سال چنداني نداشتم و 17 ساله بودم . مسئوليت من بيسيم چي بود ولي چون اول جنگ بود و بي سيم کم بود من را به عنوان پيک گذاشته بودند و گفتند که اگر اتفاقي افتاد به بيسيمي که نزديک تر بود خبر بدهم . مسئوليت نگهباني هم به عهده من بود .
چند روزي که روي تپه ها مستقر بوديم اتفاقي نيفتاد . فقط از طرف عراق براي ما مثل باران, گلوله خمپاره مي آمد . به جايي اعزام شديم بين نيروهاي ايران و عراق . عده اي از شهدا در اين منطقه بودند و هنوز جنازه هايشان را به عقب برنگردانده بودند . منطقه خيلي خطرناک بود . يک شب که در سنگر ,نگهباني من تمام شد ،به اتفاق چند تن از دوستان آمديم تا استراحت کنيم ، چون همه خسته بودند . دوباره خودم به نگهباني ايستادم . خمپاره هاي زيادي مي آمد . جايي بود در تيررس مستقيم دشمن . ما پايين تپه بوديم و آنها بالاي تپه و کاملا مشرف به ما بودند . يک دفعه صدايي بلند شد. صداي عجيبي در سرم پيچيد و به طرف راست افتادم . خواستم مقاومت کنم که بي هوش شدم . از آنجا مرا به بيمارستان صحرايي منتقل کردند . ترکش به سرم خورده بود . مرا به بيمارستان اهواز اعزام کردند . البته من بي هوش بودم . در بيمارستان اهواز روي سرم جراحي انجام شد دکترها در يادداشت اوليه گفته بودند بيمار درحالت کما مي باشد و مقداري از مغز سرش بيرون ريخته است . وقتي خودم اين گزارش پزشکي را ديدم تعجب کردم . از آنجا مرا به بيمارستان خانواده تهران اعزام کردند . درست سوم اسفند بود که مجروح شدم . روزهاي عيد در بيمارستان خانواده که بيمارستان ارتش است به هوش آمدم . خانواده من فکر کرده بودند که من شهيد شده ام . من نمره قبولي را کسب نکردم و گرنه شهيد مي شدم . الان هم يک ترکش يادگاري در مغزم هست .
البته اين را هم بگويم که درست يک هفته قبل از مجروحيتم در خواب ديدم که اسير شدم و رفتم عراق . درحال فرار بودم که سلام دادم به بارگاه امام حسين عليه السلام و در مرز ايران از يک ارتفاعي خودم را به پائين پرت کردم . در خواب ديدم که گاو آمد و يک قسمت از سرم را برداشت و بعد از يک هفته همان قسمتي را که گاو برداشته بود ترکش خورد .
چيزي که اکثر اوقات از زمان جبهه و جنگ به يادم هست همان حالت خالصانه و بي رياي بچه ها است که هر موقع به سنگر سر مي زدم يا مشغول دعا خواندن بودند يا در حالت نماز و راز ونياز و تواضع يادش بخير
محمد رضا فيض آبادی آزاده جانباز 35 درصد
تاریخ و محل جانبازی: 4 / 3 / 61 ؛ تنگه چزابه
ما در دوران اسارت مانند همه مردم ایران که در آن زمان و هر زمان دیگر آرزوی زیارت کربلا را در دل داشتند و دارند، در دعاها و مراسم مذهبی که داشتیم، بیت:
بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا بـر دلـم ترسم بمـاند آرزوی کـربـلا
را به طور گروهی و با سوز و گداز می خواندیم طوری که به گوش عراقی ها هم می رسید.
صدام در یکی از سخنرانی های تبلیغاتی حزب بعث، دستور داده بود که همه اسرای ایرانی را به کربلا و نجف ببرید و تا می توانید در این مورد تبلیغات کنید. پس از مدتی، مسؤولان نگهداری اسرا در عراق دست به کار شدند. اسرا را در گروه های 300 نفری به مدت یک روز به زیارت می بردند. یک هفته مانده بود که نوبت اردوگاه ما، موصل 4، شود. یک افسر عراقی وابسته به حزب بعث و اطلاعات ارتش عراق وارد اردوگاه ما شد و با خوشرویی ساختگی گفت می خواهیم به دستور رهبرمان، صدام حسین، همه شما را به زیارت ببریم.
اسرای مستقر در اردوگاه موصل 4 همصدا گفتند، مادامی که بخواهید از زیارت کربلا استفاده تبلیغاتی کنید، ما آن را نمی پذیریم و ترجیح می دهیم به زیارت نرویم و وسیله تبلیغات شما واقع نشویم. افسر عراقی در پاسخ گفت چون فرمان صدام است ما به زور هم که شده شما را به کربلا خواهیم برد. یکی دو روز این بحث ادامه داشت. سرانجام افسر عراقی که فضیل نام داشت، سرپیچی ما را از رفتن به کربلا به مقامات بالاتر خود اطلاع داد. به او گفته بودند به هر وسیله ای که می توانی باید اسرا را حاضر به پذیرش زیارت کربلا کنی. البته اجازه استفاده از زور را به او نداده بودند.
یک روز در اواسط آخرین هفته مهلت مقرر، فضیل وارد اردوگاه شد و در سخنانی فریبنده و ریاکارانه، گفت: ما و شما با هم برادر هستیم. شما می گویید، آرزوی زیارت کربلا دارید. ما هم می خواهیم این آرزوی دیرینه شما را برآورده کنیم. چرا از این فرصت مناسبی که برایتان پیش آمده استفاده نمی کنید؟ ما همان دلایل قبلی را بیان کردیم. سرانجام قرار شد جلسه ای تشکیل شود و نمایندگانی از ما با فرمانده اردوگاه و افسر اطلاعات ارتش حزب بعث، فضیل، به مذاکره بنشینند.
در ابتدای جلسه عراقی ها سعی داشتند از موضع قدرت، با ارعاب و تهدید، نمایندگان ما را مجبور کنند بدون هیچ قید و شرطی رفتن به زیارت را بپذیرند. در مقابل، نمایندگان ما گفته بودند ما از هیچ چیز نمی ترسیم و تحت هیچ شرایطی حاضر نیستیم خواسته های شما را بپذیریم. عراقی ها وقتی دیده بودند سلاح زور و تهدید کارگر واقع نمی شود، کم کم تغییر موضع دادند. نمایندگان ما گفته بودند ما در صورتی به زیارت می رویم که شما شرایط ما را بپذیرید. عراقی ها هم پذیرفتند و در صورت جلسه ای که تنظیم کرده بودند این شرایط را قید کردند:
1- عراقی ها به هیچ وجه فیلم برداری نکنند.
2- از طریق رادیو و تلویزیون یا مطبوعات تبلیغات نکنند.
3- عکس صدام را به شیشه ماشین های حامل ما نچسبانند.
4- به ما اجازه دهند در حرم امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل العباس و حضرت علی (ع) به روش خودمان زیارت نامه بخوانیم و آن ها دخالت نکنند.
با این تعهداتی که عراقی ها دادند، ما هم پذیرفتیم که به زیارت برویم.
البته هرچند زیارت تبلیغاتی را نمی پذیرفتیم، دل هایمان برای زیارت کربلا حسابی تنگ شده بود. در دعاهایمان از امام حسین (ع) می خواستیم کمکمان کنند و در این راه ما را از شر فتنه های عراقی ها در امان بدارند که در آینده شرمسار مردم ایران و خانواده معظّم شهدا نباشیم.
روز موعود فرارسید وقرار شد آسایشگاه ما جزء اولین کاروان 300 نفری زائر کربلا از اردوگاه موصل 4 باشد. با اطلاعاتی که از اردوگاه های دیگر داشتیم می دانستیم عراقی ها هنگام بردن اسرا برای زیارت شام و صبحانه را تدارک نمی بینند و به همین خاطر غذای روز قبل خود را نصف کردیم و مقداری از گوشت و سبزی و سیب زمینی را به صورت کتلت درست کردیم و برای هر نفر به اندازه ی یک قاشق غذا خوری از مخلوط کتلت با نصف نانی که عراقی ها آن را سمون می نامیدند یک ساندویچ فراهم نمودیم. یکی از روزهای اسفند 1368 و ساعت 6 بعد از ظهر بود که با تشریفات خاص عراقی ها از یک طرف و بدرقه یدلسوختگان عاشق کربلا یعنی دیگر اسیران از اردوگاه خارج شدیم. اولین بار بود که بعد از 6 سال فضای بیرون اردوگاه را می دیدیم. اردوگاهی که دیوارهای بلند و یکنواخت آن در طول این مدت برایمان مانند یک قلعه ی نفوذ ناپذیر و خسته کننده جلوه کرده بود. هر 30 نفر از ما را سوار بر یک اتوبوس کردند. در هر اتوبوس ده سرباز مسلح نگهبان بودند. یک اکیپ زرهی مجهز به مسلسل و دیگر ادوات نظامی ما را همراهی می کردند. قرار بود از موصل تا بغداد ما را با قطار ببرند. ایستگاه قطار موصل حدوداً 45 کیلومتر از اردوگاه فاصله داشت. در ایستگاه قطار به ما اجازه ی نماز خواندن ندادند و هر چه اصرار کردیم که وقت نماز مغرب و عشا فرا رسیده و باید نماز بخوانیم فایده ای نداشت. بهانه ی آن ها این بود که از نظر امنیت نمی توانند ما را مدت زیادی در ایستگاه نگه دارند.
ساعت 8 شب ما را به سمت سکوها بردند و سوار قطار شدیم. احساس می کردیم نیرویی نامرئی ما را به سوی خود می کشد. به ما اجازه دادند که یک نفر یک نفر در راه رو قطار بین صندلی ها نماز بخوانیم. نزدیکی های اذان صبح قطار به بغداد رسید. تا اینجا طبق قرار عراقی ها با نمایندگان ما، از تبلیغات و فیلم برداری خبری نبود. در بغداد ما را تحویل یک گروه دیگر دادند که فرمانده آن ها یک سرهنگ بود. فضیل جلو رفت و پس از احترام و تملق گویی، ما را به سرهنگ جدید معرفی کرد. او همچنین سرهنگ را از قرارداد میان ما و مسئولین اردوگاه مطلع ساخت و گفت این گروه با بقیه فرق می کنند و همه "حرس خمینی " هستند.
نگهبانان بغدادی ما را به بیرون ایستگاه قطار به یک خیابان عریض راهنمایی کردند. مدت کوتاهی روی آسفالت خیابان نشستیم. اذان صبح گفته بودند و ما به آن ها گفتیم می خواهیم نماز صبح بجا آوریم. ابتدا به ما اجازه نمی دادند. آن ها می گفتند ما هم مثل شما مسلمانیم ولی لزومی ندارد که در چنین وضعیتی نماز بخوانیم. در همین گیر و دار بودیم که چند نفر از دوستانمان دور از دید عراقی ها تیمم کردند و به نماز ایستادند. عراقي هم دیگر چیزی نگفتند.
اتوبوس هایی که قرار بود ما را به کربلا ببرند آمدند. آن ها از 1 تا 10 شماره گذاری شده بودند. یکی از اتوبوس هاعکس صدام را هم به شیشه جلوش چسبانده بود. با دیدن عکس صدام روی زمین نشستیم و گفتیم تا زمانی که عکس صدام روی شیشه باشد سوار اتوبوس نمی شویم. عراقی ها به شدت عصبانی شده بودند و به ما بد و بیراه می گفتند. ولی ما بدون توجه به گفته های آن ها به تحصن خودمان ادامه دادیم. سرانجام فضیل به سرهنگ عراقی گفت ما در اردوگاه به این ها قول داده ایم که عکس صدام را هم به اتوبوس ها نچسبانیم. بالاخره با اکراه تمام عکس صدام را از شیشه اتوبوس کندند طوری که قسمتی از آن پاره شد و روی شیشه ماند. بعد از آن داخل اتوبوس ها رفتیم و سفر به سمت نجف اشرف آغاز شد.
هوا کم کم روشن شد و می توانستیم از کنار پرده ماشین یواشکی به بیرون نگاه کنیم. تعداد زیادی از نیروهای پلیس عراق انتظامات جاده و مراقبت از اتوبوس ها را به عهده داشتند. از شهرها و روستاهای مسیر می گذشتیم. هر چه به شهرهای شیعه نشین نزدیک تر میشدیم، غربت ائمه مدفون در عراق بیشتر احساس می شد. بعثی ها اصلاً به فکر آبادانی شهرهای شیعیان نبودند. مردم را از دور می دیدیم که عده ای دست تکان می دادند و بعضی هم با بغض و حسرت آمیخته با نفرت، عبور ما را نظاره می کردند.
سربازانی که در مسیر بغداد – نجف نگهبان ما بودند از نظر برخورد مؤدب تر و تا اندازه ای بهتر از نگهبانان اردوگاه بودند. اگر از آن ها سؤالی می پرسیدیم، جواب می دادند. یکی از آن ها که نزدیک من ایستاده بود و می گفت اهل حله است، به هر جا می رسیدیم برایمان معرفی می کرد. سوابق تاریخی آن جا را برای ما به زبان عربی می گفت. مثلاً در نزدیکی های کوفه به یک روستای فقیرنشین رسیدیم، در حالی که پرده های اتوبوس را کاملاً کنار زده بودیم. سرباز عراقی گفت این جا زادگاه میثم تمار است. از او پرسیدم "تمار" یعنی چه؟ گفت تمار یعنی خرمافروش. خانواده میثم تمار از راه فروش خرما امرار معاش می کرده اند.
هیچ کدام از دوستان از شب قبل که از اردوگاه به راه افتاده بودیم حتی یک لحظه نخوابیده بودند. همه گردن ها را بالا می کشیدند و بی صبرانه منتظر دیدن گلدسته های حرم مطهر امیرمؤمنان علی (ع)بودند. همه زیارت امین الله و مناجات های حضرت علی (ع) را زمزمه می کردند. به کوفه رسیدیم. اجازه توقف نداشتیم. از همان دور با مشاهده مسجد کوفه، زیارت خاص حضرت مسلم و فرزندان خردسالش، محمد و ابراهیم، را داخل اتوبوس در حال حرکت خواندیم و ارادت و سلام غریبانه خود را تقدیم آنان کردیم.
از کوفه گذشتیم و پس از چند دقیقه به نجف رسیدیم. دل ها در سینه ها قرار نداشت. همه مشتاق دیدار بارگاه ملکوتی امام و مقتدایشان بودند. هنگام ورود کاروان ما به نجف، خیابان ها را بسته بودند و تردد مردم خیلی کم بود. سرانجام گلدسته ها و گنبد حرم حضرت علی (ع) از دور نمایان شد. اشک در چشم ها حلقه زده بود. صلوات می فرستادیم. دعا می خواندیم. برای پیروزی رزمندگان اسلام و سلامتی رهبر و شادی روح بلند و ملکوتی امام راحل (ره) و پیروزی ملت ایران بر کفر دعا می کردیم.
اتوبوس ها جلو حرم ایستادند. تعداد نگهبانان را بیشتر کرده بودند. از اتوبوس ها پیاده شدیم و مسیر خیابان تا داخل صحن حضرت علی (ع) را بی تاب و بی قرار دویدیم. داخل صحن ما را وادار کردند به ستون پنج بنشینیم. همه آمدند و گروه های صد نفری تشکیل دادند. کبوترهای حرم در فاصله ای نزدیک بالای سر ما پرواز کردند و چند مرتبه دور صحن چرخیدند. یک باره همه 300 آزاده همسفر شروع به گریه کردند. بغض شش ساله اسارت با دیدن بارگاه غریب مولا ترکید. برای چند دقیقه صدای گریه بچه ها صحن حرم را فراگرفته بود. فرمانده اردوگاهمان که با ما آمده بود با دیدن این صحنه اختیار از کف داد و شروع به گریستن کرد طوری که شانه هایش به شدت تکان می خورد. بلافاصله دو نفر از نیروهای اطلاعات عراقی او را با خود بردند و دیگر او را ندیدیم.
حدود ساعت ده صبح، ما را با تشریفات و نظم ارتش به سمت در ورودی حرم راهنمایی کردند. وقتی وارد حرم شدیم بی اختیار و بدون توجه به عراقی ها خود را به ضریح مولای متقیان علی (ع) رساندیم. گویی عاشق به وصال معشوق رسیده باشد. هرکس با گریه و زاری برای خودش زبان حال خاصی داشت. همه زمزمه می کردند و عقده های چندین ساله را می گشودند و با مولای خودشان درد دل می کردند. زیارت خاص علی (ع) و زیارت امین الله و دعاهای دیگری را که می توانستیم خواندیم. برای خودمان و به نیابت پدران و مادران و اقوام و همه ملت ایران نماز زیارت به جای آوردیم. برای پیروزی اسلام دعا کردیم و از حضرت علی (ع) خواستیم اسباب آزادی ما و نابودی دشمنانمان را فراهم کند. بعد از کمتر از یک ساعت عراقی ها گفتند حرم را ترک کنید و در صحن به همان ترتیب اول بنشینید. ما از مرقد مطهر حضرت علی (ع) دل نمی کندیم. به زور ما را بیرون فرستادند.
در صحن حضرت علی (ع) بالای یکی از درهای ورودی روی کاشی نوشته بود:
چو خورشید اندر جهان منجلی است که سلطان بعد از محمد علی است
چون از این شعر خوشم آمد سعی کردم آن را به خاطر بسپارم و حفظ کنم.
بعد از زیارت مرقد مطهر حضرت علی (ع)، با همان کیفیت سابق سوار اتوبوس ها شدیم و به سوی کربلای معلا به راه افتادیم. فاصله نجف تا کربلا بیش از یک ساعت بود. بهت زده و ناباورانه خاطرات چند لحظه قبل، یعنی زیارت حضرت علی را مرور می کردیم. کسی سخن نمی گفت. همه دل ها گرفته بود. باورمان نمی شد که مرقد پاک امیرالمؤمنین علی (ع) را زیارت کرده باشیم. انگار خواب می دیدیم.
به نزدیک کربلا رسیدیم. بی اختیار همه زمزمه کردند:
بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا بـر دلـم ترسم بـماند آرزوی کربلا
ولی این زمزمه با زمزمه های پیشین تفاوت داشت. نجوا بر لب به نزدیک حرم رسیدیم. یک فضای باز جلو حرم بود که سرباز عراقی گفت این جا تل زینبیه است. آن جا بعضی ادوات جنگی را که می گفتند از ایرانی ها به غنیمت گرفته اند به نمایش گذاشته بودند.
به حرم یار و کوی دلدار رسیده بودیم. باز هم یک نفر یک نفر وارد صحن امام حسین (ع) شدیم. کفش ها را در آوردیم. آهسته با خود زمزمه می کردیم و سینه می زدیم. عراقی ها مانع سینه زنی می شدند و می گفتند ممنوع است. ولی مگر می شد وارد صحن امام حسین (ع) بشویم و به حرف عراقی ها گوش دهیم. هیچ کس حالت عادی نداشت.
مجبور شدیم چند لحظه بنشینیم تا همه از اتوبوس ها پیاده شوند. با آمدن دوستان، به سوی ضریح به راه افتادیم. همه بی اختیار بلند بلند گریه می کردند و زیارت عاشورا را که تقریباً همه حفظ بودند می خواندند. نماز ظهر را در حرم خواندیم. غیر از ما و نگهبانان کسی در حرم نبود. عراقی ها به شدت مراقب اوضاع بودند.
بعد از یک ساعت به زور ما را از حرم امام حسین (ع) بیرون کردند. از آن جا پا در بین الحرمین نهادیم. همه کفش ها را در آوردیم و سینه زنان و زمزمه کنان به سمت حرم سقای کربلا، حضرت ابوالفضل العباس به راه افتادیم. مردم کربلا که در گوشه و کنار بازار و خیابان ایستاده بودند با دیدن اسرای ایرانی ابراز همدردی می کردند و همزبان با ما زمزمه می کردند و گاه گریه می کردند. اوضاع کاملاً احساسی بود و اختیار ما هم به دست خودمان نبود. بی اختیار سینه می زدیم و راه می رفتیم.
در حرم حضرت ابوالفضل العباس هم مانند حرم امام حسین (ع) بعد از کمتر از یک ساعت ما را به یک سالن راهنمایی کردند و نگداشتند زیاد در آن جا بمانیم. همچنین به ما اجازه ندادند که به زیارت قتلگاه و دیگر اماکن موجود در مجموعه حرم مطهر امام حسین (ع) و حضرت عباس برویم. ما را برای صرف ناهار مختصری به یک سالن بردند و در را بستند. یک ساعت در آن سالن بودیم. حدود ساعت 4 عصر بود که گفتند زیارت تمام شده و باید یه اردوگاه برگردیم.
با همان ترتیب اولیه ما را سوار اتوبوس کردند. مردم هم کم کم به خیابان آمده بودند. یکی از دوستان ما که نقاش بود، تصویر امام خمینی (ره) را روی کاغذ با سیاه قلم و ظرافت خاصی طراحی کرده بود. دوستان ما که مخفیانه و به نیابت از امام تصویر ایشان را به زیارت آورده بودند، آن را از داخل اتوبوس به مردم عراق نشان دادند. معلوم شد که مردم این سرزمین هم با دیدن عکس امام خمینی ابراز احساسات می کنند. افراد استخبارات عراق که در بین مردم بودند عکس را دیدند و با سرعت به سمت اتوبوس آمدند. دوستان ما با دیدن آن ها عکس را به چند تکه تقسیم کردند و هر کسی قسمتی از آن را خورد تا اثری از آن به دست عراقی ها نیفتد، زیرا عکس گرفتن از اسرا یا حمل هرگونه تصویری از مقامات کشوری ایران ممنوع بود و مجازات سختی در پی داشت. نیروهای عراقی داخل اتوبوس آمدند و گفتند عکس را به ما بدهید. ما هم گفتیم عکسی در کار نیست و شما اشتباه می کنید. آن ها خیلی عصبانی بودند و می گفتند شما ما را وادار کردید عکس رهبرمان را در کشور خودمان از اتوبوس بکنیم ولی خودتان عکس رهبرتان را به مردم نشان میدهید؟ چون نتوانستند چیزی پیدا کنند پیاده شدند.
از کربلا ما را مستقیماً به بغداد بردند و از آن جا هم با قطار به موصل منتقل کردند. نیمه های شب به اردوگاه رسیدیم. صبح روز بعد که در آسایشگاه ها را باز کردند، دوستان هم اردوگاهی موصل 4 به دیدن ما آمدند و ما هم خاطرات خودمان را از آن چه دیده و شنیده بودیم برایشان تعریف کردیم.
محمد رضا قوي بامداد جانباز 40 درصد
تاريخ و محل جانبازي : 20/3/65
اينجانب به مدت 7 مرتبه به جبهه اعزام شدم . آخرين بار به عنوان راننده بولدوزر از طريق جهاد سازندگي شهرستان فردوس به جبهه جنوب ( فاو عراق ) اعزام گشتم که چون منطقه در ديد کامل دشمن قرار داشت کار کردن در آن منطقه مشکل بود و مي بايست در شب کار مي کرديم .
بياد آوردن خاطرات جبهه و جنگ تأثير عميقي برخاطرم مي گذارد . روزهاي عشق وجهاد و کوشش براي وصال به معبود يکتا ، روزهاي دود و آتش ، تير و ترکش و وداع با ياران شهيد . در يادي از آن ايام خاطره اي از شهر فاو عراق تقديم مي نمايم به تمامي يادگاران جهاد و شهادت .نزديک غروب بود و افتاب کم کم به افق نزديک مي شد همه جا صداي گلوله بود و انفجار. هيچ نشاني از دشمن وجود نداشت . صحنه جنگ در يک نگاه همانند کنسرت است ، انواع و اقسام صداها با ريتم هاي مختلف . با هر آهنگي زمين مي لرزيد ومتعاقب آن گرد و غبار به هوا بر مي خاست . اما در نگاهي ديگر شده بود ميدان امتحان که قهرمانان واقعي در آن به منصه ظهور مي رسيدند . لودر ، بولدوزر، تانک ها و دستگاه هاي سنگين با صداهاي خشن و ناهنجار خود و با آرايش هاي گوناگون به پيش مي آمدند و من بر روي يک دستگاه بولدوزر دشت روبرو را – که از هر سو با انبوه نخل هاي بي سر اما سربلند وايستاده احاطه شده بود _ نگاه مي کردم .
هوا تاريک شده بود و ما هم شروع به کار کرده بوديم ، ده ها تانک دشمن ساعتي بود آرايش گرفته بودند و با استفاده از آتش توپخانه و ادوات به پيش مي آمدند . هر لحظه با درخشيدن آتش از لوله تانک ها انفجاري با صداي رعد آسا سينه ي خاکريزرا مي شکافت و دشت را در گردو غبار و دود انفجار فرو مي برد . همچنان با اين غول هاي آهنين مشغول کار بوديم . به چشم خودم برادران رزمنده را ديدم که براي تأمين دستگاه ها آمده بودند . در دشت مقابل ما آتش جنگ فروزان شد . ما هم که بر بالاي بولدوزر بوديم بهتر صحنه را مشاهده مي کرديم . آتش سنگين خودي محشر به پا کرده بود ، چون منطقه باتلاقي بود کار کردن در آن مشکل بود ولي صاحبدلان واقعي همچنان در انجا مشغول کار بودند . يک مرتبه انفجار شديدي در نزديکي دستگاه به وقوع پيوست و درد عجيبي از ناحيه پا مرا فراگرفت . به زحمت خودم را از روي بولدوزر به زمين رساندم . همانطور که روي زمين افتاده بودم انفجارهاي پي در پي را در اطرافم مشاهده مي کردم .ذهنم از ازدحام تصاوير مختلف آکنده شده بود. له شدنم را تصور مي کردم . تشنگي مفرطي به من دست داده بود وچشمم به تاريکي مي رفت ، به خوبي قادر به ديدن نبودم . همان طور که روي زمين افتاده بودم چيزهاي از قبيل آب ، عطش ، جراحت ، اسب ، پيکرهاي خون آلود زيرسم اسبان ، خيمه ، مادر ، دسته ها ي سينه زني ، حجله هاي چراغاني شده ،قتلگاه و ... از ذهنم مي گذشت . مي خواستم صورتم را روي زمين بگذارم و براي آخرين لحظات آماده شوم که ناگهان يکي از بچه هاي گردان مهندسي مرا از جا بلند کرد و هر دو به طرف آمبولانس که در پشت خاکريز بود حرکت کرديم . دشمن همچنان منور مي زد و ما همچون دو سايه در ميان دود و انفجار گم مي شديم . خيلي از خط مقدم جلو بوديم ، باورم نمي شد که تا اين فاصله خاکريز را ادامه داده باشيم .
آري از جان گذشتگان هنوز حيات دارند . دنيا بداند که ما از آرمان هاي امام راحل نخواهيم گذشت . مي خواهم فرياد اين رزمنده به اسرائيل برسد . آن روز خواهد رسيد که دندان خشم ما استخوان نحسش را خرد نمايد . انشاء ا...
محمد رضا مدبر محبي
تاريخ و محل جانبازي: 12 / 9 / 60 ؛ دشت آزادگان ؛
15 / 4 / 59 ؛ نوار مرزي سرخس ؛
صحبت ما درمورد عمليات هاي دوران جنگ است . درآن زمان ما حدود 16 نفر از سپاه شهرستان فردوس بوديم که به جبهه اعزام شديم آن موقع آبادان در محاصره لشکر عراق بود . ما داشتيم مي رفتيم که امام دستور داده بودند که بايد حصر آبادان شکسته شود . در مدت قريب به سه روز بچه ها تلاش کردند ومحاصره آبادان را شکستند و دشمن را مقداري به عقب برگشت دادند .برادران سپاهي ؛ ارتشي ومخصوصا بسيجي در آن زمان برنامه ريختند تا دشت آزادگان را آزاد کنند . همچنين کوههاي کله قندي وشهر بستان را. برادر ايماندوست وبرادر مرادنيا شهيد هادي دادرس جوان همراه ما بودند . موقعي که وارد اهواز شديم ؛شهر اهواز کاملا خالي از سکنه بود وفقط ماشينهاي جهاد ؛ سپاه ؛ ارتش ؛ وبسيج به چشم مي خوردند . حتي اگر ساعت ها توي شهر راه مي رفتيم کسي را نمي ديديم . مارا در پايگاهي به نام منتظران شهادت مستقر کردند . در انجا انواع آموزش هاي سلاح هاي سبک وسنگين ومخصوصا خمپاره هاي 120 – 107 به ما داده شد . در مدت يک ماه آموزش وبرنامه ريزي کارهاي ديگر انجام شد . بلا فاصله مارا شبانه به خط مقدم اعزام کردند . در کوههاي کله قندي نرسيده به بستان مستقر شديم با عده اي از برادران فردوسي.
درآن زمان سرپرستي ؛ با برادر احمدي از بچه هاي شهرستان بيرجند بود ودر طرف چپ نيروهاي ما برادران شهيد دکتز چمران که جنگ هاي نا منظم را بر عهده داشتد مستقر بودند وواقعا اين برادران طوري بودند که وقتي وارد سنگرهايشان مي شديم مثل کساني بودند که پدر ؛ مادريا شخصي از نزديکانشان فوت کرده باشد صداي گريه وزاريشان هميشه بلند بود . هميشه در حال عبادت وراز ونياز بودند . هر موقعي که وارد سنگر برادران شهيد چمران مي شدم به خودم مي باليدم .آن عشقي که در آن لحظه در مابود هيچ چيزي جاي آن را پر نمي کرد حتي زن؛ فرزند؛ باغ هاي آن چناني وويلاهاي شمال تهران و..
. حدود ساعت 5 بعد از ظهر ما نزديک خط مقدم بوديم . از سه کيلومتري . منطقه مثل آتش و دود بود هر چه چشم کار مي کرد آتش وخمپاره بود. ما وقتي براي اولين بار وارد شديم گفتيم چه طور مي خواهيم سه ماه طاقت بياوريم هميشه از خداوند مي خواستيم تا به ماصبر بدهد تا بتوانيم وبه نحو احسن خدمت کنيم . ما که در فردوس در آغوش پدرو مادردر بهترين شرايط زندگي مي کرديم تحمل گزراندن ايام در آ ن منطقه برايمان مشکل بود . هر طور بود آن شب در آنجا مانديم وخداوند هم به ما صبر داد . شب مي رفتيم براي استراق سمع به 800 متري دشمن ؛حتي صداي راديوي دشمن به گوش مي رسيد واين را هم بگويم که ترس ماهمان شب اول بود . شهيد نيکودل در اين ماموريت با ما بود . از برادران دانشجو ودانشگاهي هم شهيد هادي دادرس جوان با ما بود . کارها را تقسيم کردند . يک قسمت خط حدود 10-20ويا حتي 30 کيلومتر به برادرهاي شهيد چمران ويک قسمت ديگر هم به برادران فردوس سپرده شد . برادر ايماندوست ؛ برادر هادي دادرس جوان ؛ برادر علي مرادنيا که مدتي مسؤل بنياد شهيد شهرستان فردوس بود ومن وچند تن ديگر
کارها را بين خودمان تقسيم کرديم .ما حدود 400 نيرو داشتيم وخط را اداره مي کرديم ودر ضمن کارهاي آموزش خود را انجام مي داديم . يعني بچه هارا آموزش مي داديم . به مادستور دادند که براي شب عمليات بايد سه خاکريزبزنيم .هر خاکريزما حدود 20 تا 30 کيلوتر طول داشت وکشيدن خاکريزخيلي زحمت داشت . امکان داشت ما براي 10متر يا 100متر خاکريزحدود يک لودر وسه بلدوزر را از دست بدهيم . جهاد نصر خراسان پشت سر ما بود . آنها در خونين شهر مستقر بودند .هر لحظه که لودر ويا بلدوزر از دست مي رفت ويا نيرويش شهيد مي شد { چون امکان داشت يک گلوله به پمپ روغن بخورد ويا موتورش از کار بيفتد ويا اينکه عراقي ها کمين مي کردند وگلوله آر پي جي مي زدند ولودر از دست مي رفت وراننده آن هم شهيد مي شد.} برادران سخت کوش جهاد مي آمدند لودر ؛ بلدوزر ؛ مي آ وردند ووسايل خراب را به اهواز مي بردند و تقريبا حدود 20 روز بيشتر طول نمي کشيد که همان ادوات را به خط مي آوردند . بالاخره بعد از دو ماه خاک ريزها آماده شد . از فرماندهي آمدند وگفتند که از اين منطقه مي خواهيم عمليات را آغاز کنيم . کار ديگري که ما داشيم اين بود که براي شب عمليات راه کار بزنيم . دشمن حدود 400 متر جلوي خاکريزما مين کار گذاشته بود . انواع مين ؛ مثل بياباني که گندم بکارند .
يک ماه پيش بچه هاي فردوس آمده بودند . عده اي ديگر هم براي کمک آمدند. در اين جمع شهيد عبدالرزاق پارسا ؛ شهيد علمدار از آيسک ؛ شهيد مشفق از ارسک وشهيد ادهمي به چشم مي خوردند . کارشان استراق سمع بود اگر دشمن مي خواست تکي بزند اينها به خط اصلي ما که نيروهاي زيادي مستقر بودند خبر مي دادند . حالتي خاص ومذهبي بر خط حاکم بود . برادران ارتشي آمده بوند براي مشورت ؛ ما پرسيديم که براي شب عمليات چقدر نيرو لازم داريم وآنها هم گفتند که حدود 12 هزار نيرو حداقل بايد داشته باشيم تا بتوانيم دريک شب هم دشت آزادگان را آزاد کنيم وهم شهربستان را. ما کلا در منطقه پشت خط 3000 نيرو مستقر داشتيم . آن موقع ما تمام امکانات وتدارکات اصلي وسلاح هاي سنگين را از ارتش مي گرفتيم . مثلا 5 تا پي ان پي ارتش به ما داده بود ولي موقعي مي شد که براي گرفتن يک باطري بايستي ساعت ها پشت در فرماندهي ارتش مستقر مي بوديم بني صدر هم گفته بود که به برادران سپاه زود وسايل ندهند . ولي در آنجا يکي از برادران ارتش مستقر بود. فرمانده کوههاي الله اکبر فردي خيلي مذهبي ومومن بود ؛مثل خود برادران ارتشي وبا شهيد چمران هم خيلي همکاري مي کردند . با ما هم همکاري کرد و4يا 5 پي ان پي به ما داد تا در خط مستقر کرديم . پي ان پي هاکارشان اين بود که نيروهاي پياده را زير آتش سلاح هاي دشمن به خط ببرند . واقعا برادران ارتشي در خطي که ما مستقر بوديم با ما همکاري زيادي داشتند . چند شب به عمليات نيروهاي ما حدود 15 تا 20 نفرهرشب مي رفتند مين ها را جمع مي کردند. حدود 10 راهکار براي شب عمليات با ز کرديم . خطي حدود 75 سانت در عمق بعضي جاها 100 متر ، بعضي جاها 400 متر و بعضي جاها 500 متر . بعضي شب ها من خودم هم مي رفتم . يک شب که رفته بودم جلو ، تا سنگرهاي دشمن رفتيم .وقتي کنار خاکريزرسيديم . گمان کرديم که عراقي ها سنگر را خالي کردند ولي يک مرتبه حدود 10 تا 15 نفر شروع به تيراندازي کردند. ما سه نفر بوديم ،بلافاصله که فهميديم سنگرها نيرو دارد به عقب برگشتيم .ديديم که اگر بخواهيم از راهبرد برويم خيلي طول مي کشد ،از وسط ميدان مين رد شديم و الحمد ... در آن لحظه مسئله اي براي برادران پيش نيامد .
نيروهايمان پشت خط مستقر بودند ، به آنها گفتيم که سنگرها پر از نيرو است و اينها خط مقدمشان را تخليه نکرده اند و همان طور مستقرند ولي ما تا نزديکي سنگرها رفتيم. تا اينکه راهکارها براي شب عمليات باز شد . نيروهاي ذخيره ما در 16 کيلومتري مستقر بودند ،در مسير درخت هاي جنگلي در اطراف اهواز ،آنها هم به ما پيوستند . شب عمليات خط ها باز شد و آن شب از وقت اذان مغرب هوا ابري شد و باران نم نم شروع مي باريد. براي ما بسيار خوب بود ، چون ما بايد از تپه هاي ماسه اي رد مي شديم و دشمن به علت هواي باراني داخل سنگرها بودند و نمي توانستند استراق سمع نمايند و هيچ کس متوجه عبور ما نشده بود .نيروهاي ما رسيده بودند . يکي از گردان هاي ما رضا پارسا جلوي صف بود . گفتم :از فردوس چه خبر داري ؟ اينهاتازه نفس بودند و از فردوس مي آمدند . شهيد پارسا گفت : جلوي خط به تو مي گويم . من هم متوجه نشده بودم ، منظورش اين بود که شهيد مي شود .
عمليات آن شب شروع شد . خيلي عمليات مهمي بود . برادراني که به جبهه رفته اند مي دانند که فاصله دشت آزادگان تا بستان زياد است . يک دشت وسيع که در آن حداقل در منطقه ما 600 تانک دشمن ،انواع تانک ها و انواع سلاح ها،انواع کرسي هاي موشکي نصب است . در برابر همين نيروهايي که ما مي خواستيم رد شويم سه تا کرسي موشکي نصب شده بود . از دو ماه جلوتر ما کرسي ها را مي ديديم .
شهيد دادرس جوان , يک ماه مانده به عمليات شهيد شد . براي نيروهاي ما يک وعده ماشين ارتش غذا مي آورد و يک وعده نيروهاي سپاه و بسيج . ساعت 6 بعد از ظهر که ماشين ارتش غذا آورده بود ، شهيد دادرس جوان از سنگر بيرون مي آيد که براي کل بچه هاي خط غذا بگيرد . يک دفعه دشمن متوجه حضور ماشين تدارکات مي شود و موشک گراگول زده بودودادرس جوان را شهيد کرد . من خودم آن موقع اهواز بودم ، وقتي به سنگر رسيدم , آمبولانس از کنار ما ردشد و گفتند که هادي شهيد شده است. هادي سرمشق همه ما بود . او دائم الوضو بود و هميشه از ما مي خواست تا با وضو باشيم ما بعضي وقتها چون کارمان زياد بود و يا آب در دسترس نبود ، بدون وضو بوديم ولي او هميشه وضو داشت . روزي من و آقاي مرادنيا بي وضو وارد سنگر شده بوديم . صبح بود ما را بيرون کرد ، گفت يا من مي مانم يا شما . مي گفت هميشه با وضو وارد سنگر بشويد اگر در اين حالت بميريدشهادتي بالاي شهادت است که شما با وضو مي ميريد و حديثي است از حضرت رسول ا... که مي فرمايند : اگر با وضو در شهر خود ، يا در حال وضو از دنيا برويد چه جوان و چه پير ، بر يک نوع از شهادت مرده ايد و ايشان آن روز صبح که از ما خواست با وضو باشيم آخرين صحبتش بود .وقتي ما رسيديم دم سنگر آمبولانس شهيد دادرس جوان را مي برد . ما هم بلافاصله باماشين برگشتيم عقب و آمديم خرمشهر . وقتي رسيديم داخل بيمارستان لحظه اي بود که هادي داشت جان مي داد. دهنش کمي تکان مي خورد . ذکري مي گفت . هر چه صدايش زديم, ديگر جواب نيامد . هادي اولين شهيد از بچه هاي فردوس بود . ما در صحنه جان کندن اين برادرمان حضورداشتيم .
در تربيت چنين فرزنداني مادران ،پدران و پدربزرگ ها و ...نقش بسزايي دارند . مادر هادي مکتب قرآن داشت و هميشه 70 پسر بچه و دختر بچه اطراف ايشان بودند . در زمان زلزله اين مادر با معرفت با 70 دانش آموزش در اسلاميه زير آوار رفتند . از چنين مادراني بايد انتظار چنين فرزنداني داشت که هميشه با و ضو باشد و قرآن و مفاتيح در دست داشته باشد . يک روز پدربزرگش که ارتشي بازنشسته است و حدود 70 سال سن دارد را ديدم ، در مورد هادي صحبت مي کرديم . به ايشان گفتم هادي درخط مقدم جبهه هميشه وضو داشت ، هميشه قرآن مي خواند ،سنگر جدايي کنده بودو شب ها ما را هم بيدار مي کرد و از بچه ها جدا مي شديم و ساعتها توي سنگر نماز شب مي خواند . پدربزرگش گفت اصل بايد خوب باشد من خوب بودم. من در زمان شاه ،در جاده راور کرمان در ديگ رستم ،در طبس ،يزد و کرمان در آن صحراها بي وضو نبودم . در آن زمان هم کسي که مي خواست دينش را نگه دارد ،خواهري که مي خواست حجابش را نگه دارد ، مي توانست . من چهل سال پيش از اين تمرين مي کردم . وقتي در جاده اي در کرمان در هواي تابستان روزه مي گرفتم ،بي وضو نبودم . حالا بچه ام هم بايد در خط مقدم شهيد شود .
ما در آن عمليات حدود 13 نفر از بهترين ياران مان از فردوس را از دست داديم . براي سپاه فردوس من 77 پاسدار رسمي پذيرش کردم، 66 نفر از اين برادران شهيد شدند .شهيد دادرس جوان اولين برادري بود که هنگام شهادت, خودم بالاي سرش بودم . روز سوم عمليات شروع شد و در همان شب دشت آزادگان آزاد شد . ساعت دو بعد از ظهر برادران رسيدند به شهر بستان و شهر آزاد شد . شهر بستان و دشت آزادگان با حضور 3000 نيروي ما بعلاوه نيروهاي دکتر چمران و برادران بسيجي و برادران ارتشي آزاد شد . خط مقدم ،خط رزم, فقط دست برادران سپاه و بسيج بود وبرادران ارتش نيروهاي پشتيباني ما بودند . ما با 3000 نيرو چون برا ي خدا کار مي کرديم ، هدفمان رهبر بود هدفمان مردم بودند ،پيروز شديم . رهبرمان گفته بودند : حصر آبادان بايد شکسته شود، شهر بستان بايد آزاد شود و همين طور هم شد . برادران ارتشي گفته بودند براي آزادي بستان حداقل دوازده هزار نيرو لازم داريم و ما اين کار را فقط با سه هزار نفر انجام داديم و اين فقط از لطف خدا بود . ما حدود 600 تانک را در همان عمليات پشت خط آورديم و در همان سه روز اول حدود 90 لودر و بولدوزر را از دشمن به غنيمت گرفتيم .
با خودم هميشه مي گفتم خدايا توفيق بده که بروم آن کرسي هايي که شهيد دادرس را شهيد کردند ببينم و آنها را به سزايشان برسانم . وقتي رفتم لحظه اي رسيدم بالاي کرسي ديدم سه تا کرسي بزرگ است که دو تا از پاسداران بزرگ ما را گرفته بودند ،چشم هايشان را در آورده بودند .با رسيدن ما يک عده قرار کردند و عده اي از آنها هم کشته شده بودند . يکي از عراقي ها در حال جان دادن بود . شهيد نيکودل پولهايش را از جيبش بيرون آورد که زير خاک نرود ولي در همان حال مرگ و جان دادن ،اينقدر سخت بود که نمي خواست پولش دست ما بيفتد . جيبش را پاره کرده بود و مقداري از پولهايش را از بين برده بود. وارد سنگرهاي عراقي که مي شديم ،بوي تعفن بوي انواع مشروبات بلند بود . سنگرهايشان طوري بود که نمي شد ايستاده نماز خواند . بچه هاي ما در ساخت سنگر اولين کاري که مي کردند به فکر جاي نماز بودند . مي رفتيم به عمق زمين تا دشمن ما را نبيند . حتي برادران جايي براي خواندن نماز شب آماده مي کردند .
شهيد نيکودل از دانشجويان دانشگاه بود . يادم هست سنگري کنده بود . اينقدر کوچک بود ولي شب موقع نماز شب ،مارا هم براي نماز بيدار مي کرد . سني از ما گذشته بودو او از ما کوچکتر بود ولي معلم ما بود . خيلي چيزها از او ياد گرفتيم . حتي شب هايي که هوا خيلي سرد بود داخل يک کيسه خواب مي خوابيديم ، به خاطر سردي هوا .برادر نيکودل سرش را روي پاي ما مي گذاشت و روضه مي خواند و ما را با حرف هايش به گريه مي انداخت . سخنراني مي کرد ،حالتي معنوي داشت ولي نمي گذاشت به کسي سخت بگذرد . يادم هست روزي سرش را روي پايم گذاشت و گفت من هميشه سرم را روي پاي مادرم مي گذاشتم ، حالا سرم را روي پايت مي گذارم شايد کمي از حرکات مادرم را فراموش کنم . ما داخل سنگر براي هم ، هم پدربوديم وهم مادر و هم همسر و خواهر و برادر . به نظر من برادري اي که بين من و شهيد نيکودل يا شهيد دادرس بود ،خيلي عجيب بود . هيچ زن و مردي نسبت به همديگر آن قدر مهر و عطوفت ندارند. امام رضا عليه السلام مي فرمايند محبت نصف عقل است . کسي که مي خواهد عقلش کامل شود بايد محبت کند .
محبت در جبهه ها به اوج رسيده بود به همين خاطر 3000 نيرو, کار 12000 نيرو را انجام دادند . در عمليات بستان در اوايل جنگ چون بچه ها خالص بودند ،براي خدا کار مي کردند فرزنداني مثل فرزندان چمران درخط بودند موفقيت با ما بود.در آن روزها خواهران هم خدمت مي کردند . وارد اهواز که شدم يکي از برادران صحبت مي کرد در سپاه اهواز 77 نيرو بودند . رفته بودند جلوي نيروها ي عراق و اکثر شهيد شدند و تعدادي هم مجروح . سريع خواهران سپاه اهواز آمدند و با عده اي از عشاير منطقه جلوي نيروهاي عراق راگرفتند . خواهران در همه جا واقعا ياري مي کردند . وقتي وارد اهواز شديم من تا روز سوم عمليات وسط نيروها بودم ، بعد از اينکه شهر را گرفتيم و دشت آزادگان را آزاد کرديم .در اين 6-7 کيلومتر که مسيرعمليات ما بود شهدا را به صورت جمعي گذاشته بودند . جمع هاي 70 ,80 و 100 نفري تا بعداآنها را جمع آوري نمايند . در بيمارستان اهواز هم خواهران خيلي کمک مي کردند در مداواي مجروحين و پا به پاي مردان به مجروحين خدمت مي کردند .
خداداد مرادي رمضاني جانباز 55 درصد
تاريخ و محل جانبازي : 6/2/79 سنگان خواف با اشرار
سال 73 وارد دانشگاه افسري شدم و پس از گذراندن چهار سال دوره هاي مختلف علمي و نظامي سال77 فارغ التحصيل شدم . درجه ام ستوان دوم بود . براي انجام مأموريت به قرارگاه عمليات مرصاد در شرق کشور و از آنجا به قرارگاه سلمان بيرجند اعزام شدم . حدود يک سال در سمت امور مالي خدمت کردم و بعد به خاطر ناامني هاي شرق کشوربه عنوان فرمانده گروهان گردان 113 رزمي قرارگاه سلمان منتقل شدم . در آن زمان منطقه ناامن بود و درگيري بين نيروها و اشرار از قبيل گروگانگيري ، قاچاق مواد مخدر و کالا در منطقه زياد بود . چندين مورد درگيري همان اوايل در منطقه کاشمر، نيشابوروکوههاي تربت بود . آخرين درگيري که منجربه مجروحيت ما شد ارديبهشت سال 79بود وجريان ازاين قرار بود که چهار نفر از اشرار مسلح که بعد از انجام شرارتهاي زياد وانتقال مواد مخدر به کاشمر ،قصد خروج از کشور را داشتند وارد سنگان شده
مجروحيت ما شد ارديبهشت سال 79بود وجريان ازاين قرار بود که چهار نفر از اشرار مسلح که بعد از انجام شرارتهاي زياد وانتقال مواد مخدر به کاشمر ،قصد خروج از کشور را داشتند وارد سنگان شده بودند . هم قصد انتقال مواد مخدر داشتند وهم قصد تسويه حساب شخصي . مابين نيروهاي خودمان نيروهاي مخفي به عنوان مخبر داشتيم .اين اطلاعات مخفي به ما اطلاع دادند که چهار نفر وارد شهر شده اند وقراراست هم گروگان گيري کنند وهم مقداري جنس، پول وطلا رااز مرز خارج کنند . سنگان يکي از بخشهاي خواف است . آخرين نقطه مرزي ايران از طرف خواف سنگان است .بعد از سنگان مرز افغانستان است .اين افراد وارد شهر شده بودند ودر خانه يک بيوه زن به نام ماهي مستقرشده بودند . باهمديگر جنس رد وبدل مي کردند.
با کمک نيروهاي مخفي با آنها وارد معامله شديم ودر روز سوم اريبهشت ماه 79 بااستفاده از پول فرمانداري که رئيس شوراي تامين شهر هم بودحدود 10کيلوگرم جنس از آنهاخريداري شد ووضعيت سلاح ها ومهماتشان شناسايي شد . بعد از کسب اطلاعات کامل قراربراين شد که شب در يک نقطه کمين بزنيم درداخل شهرو مامورمخفي ما اينها را از جلوي ما عبور دهد وخودش ازاينها فاصله بگيرد تا ما آنهارا به هلاکت برسانيمٍ. آنشب من مسئول کمين بودم . کمين داشتيم ومتاسفانه چند نفر از شب نشيني مي آمدند واينها سالم از جلوي ما رد شدند وبه خاطر جان افراد خودي نتوانستيم با آنها درگير شويم . مامور مخفي ما به اينها گفته بود که اين خانه نا امن است وشما را به خانه کسي ديگر مي برم .آنهارا به خانه شوهر خواهرش برده بود واين فرد هم کاملا از ماجرا بي اطلاع بود وراه ديگري براي اين کار نبود تاعمليات لو نرود .ساعت 12 همان شب خانه رادر محاصره درآورديم . تا روز ششم با تلفيق نيروهاي منطقه انتظامي خواف واطلاعات کشوري قراربراين شد که ما يک بار ديگربه آنها اخطار بدهيم،اگر توجه کردند وتسليم شدند که هيچ ، وگرنه با آنها درگير شويم .آن روز قرار بود من به مرخصي بروم . برگه مرخصي ام امضاء شده بود . برنامه مرخصي به اين شکل بود که به صورت جايگزيني به مرخصي مي رفتيم . يک نفر مي آمد ويک نفر ديگر مي رفت . آن روز دوست من از مرخصي بر مي گشت وقرار بود من بروم ولي به خاطر عمليات گفتم به اين کار خاتمه بدهم وبعد بروم .ساعت 5/6 صبح با بلندگو به اين افراد اعلام کردند که شما در محاصره هستيد وبايد تسليم شويد ، ولي متاسفانه تسليم نشدند . اين خانه هم دريک کوچه بن بست قرار داشت وقبل از طلوع آفتاب افراد خانه ومامور مخفي خانه را ترک کرده بودند وفقط اشرار در خانه بودند درب به روي افراد قفل شده بود ودر محاصره کامل قرار داشتند . به دستور فرمانده منطقه انتظامي يکي در زد تا عکس العمل آنها را ببينيم
وآنها هم از پشت در تير اندازي کردند وسرباز ما از ناحيه کتف مجروح شد .درگيري شروع شد. ساختمان آهني و خيلي بلند بود . خانه هاي افراد همه گلي بودند واين ساختمان به طوري برجسته بود . پشت ساختمان پنجره داشت . ما از نيروهايي بوديم که در پشت ساختمان مستقر بوديم يک عده از نيروها در جلوي سختمان مستقر بودند .
درگيري شروع شد . وقتي گاز اشکاور زديم اين افراد به حمام رفته بودند . خاصيت گاز اشکاور به گونه اي است که از هاله اي ازآب وبخار رد نمي شود . پشت ساختمان ديواري بود و با اطلاعاتي که ازصاحب خانه گرفتيم مي دانستيم که حمام سقف کاذب دارد باکلنگ يک سوراخ ايجاد کرديم . سه نفراز آنها از حمام خارج شدند يک نفر را با نارنجک به هلاکت رسانديم . يکي از انها راهم که وقتي مي خواست اتاقش را عوض کند به هلاکت رسانديم . يکي از بچه ها وارد ساختمان شد که شير اصلي آب را ببندد داخل ساختمان گير کرد ونتوانست خارج شود . براي چند دقيقه اي تير اندازي قطع شد يکي از انها سرک کشيد ونفر سومي بود که به هلاکت مي رسيد وفقط يک نفر باقيمانده بود . بچه ها وارد ساختمان شدند . داخل ساختمان خيلي بزرگ بود . يک پاسيون پله اي داشت بين هال وچند اتاق ديگر ويک نورگير داشت که به صورت گلخانه اي بود وتنها راه فرار همين بود يک انباري داشت که در ان يک تيرآهني انداخته بودند به صورت بالکن که يک نفر بالاي آن مخفي شده بود .يا منتظر بود که از تاريکي شب استفاده کند وفرار کند ويا ضربه خودش را بزند . سعي انها بر اين بود که انتقام بگيرند واصلا حاضر به تسليم نبودند . ما در پشت پنجره ها بوديم واين فرد در تاريکي ، مادر روشنايي بوديم واورا نمي ديديم ولي او مارا مي ديد . وسايل خانه هم به علت تيراندازي مي سوخت وهاله اي از دود خانه را گرفته بود وجايي ديده نمي شد. وقتي از پشت پنجره رد شديم مارا شناسايي کرد . از پنجره يک خشاب را به من خالي کرد سه گلوله به من اصابت کرد دو گلوله به شکمم ويک گلوله به پايم . همان طور که نيمه جان افتاده بودم گفتم نکند از روبرو از پاسيون بالا بيايد . وقتي روي زمين افتادم اسلحه در دست راستم بود . مسلح روي رگبار و دستم روي ماشه در يک چشم به هم زدن يک نارنجک چهل تکه آمريکايي را از پاسيون پرت کرد که در فاصله يک متري من افتاد و هيچ راه فراري هم نداشتم . فقط اگر کمي هوشيار بودم و مماس زمين قرار مي گرفتم زياد جراحتي بر نمي داشتم چون ترکش نارنجک به گونه اي است که زاويه 45 درجه مي گيرد اول که منفجر مي شود اگر زير سقف قرار بگيري زياد جراحتي نمي بيني ولي اگر ايستاده باشي واقعا کشنده است . ثانيه اي طول نکشيد که نارنجک منفجر شد و صداي يا اباالفضل من بلند شد . هنوز به هوش بودم متوجه شدم که دستم قطع شده است درهمان زمان يکي از دوستانم در فاصله 25 متري من قرار داشت و ايستاده بود و اين فرصت به اوداده نشد که مماس زمين قرار بگيرد و همانجا شهيد شد . يکي از بچه هاي خواف هم به خاطر اصابت تيرکلاش به ناحيه قلب شهيد شد .
من به بيمارستان اعزام شدم و از ناحيه دست قطع عضو شدم و از ناحيه ناحيه شکم و گردن نيز مجروح بودم . نفر چهارم اشرار هم وقتي جايش مشخص شده بود سقف خانه را سوراخ کردند . بنزين رويش ريختند وبه هلاکت رسيد.
جواد ميرزايي جانباز 25 درصد
تاريخ و محل جانبازي : 11/ 5/62 جنوب 23/11/64 غرب
خداوند در قران مثال حق و باطل را اينگونه بيان مي کند که حق در واقع آب درياست و باطل کف روي آب . ممکن است براي مدت زماني باطل روي حق را بگيرد و از ديده ها محو نمايد ولي هميشگي نيست چون موج دريا کف را کنار مي زند و آب گوارا و تميز را جلوه مي دهد . باطل رفتني است وحق ماندني . ما بر حق بوديم و دفاع کرديم ، جانانه هم دفاع نموديم و بالاخره هم پيروز شديم . کشورهاي ديگر ، امروزه با ما تعامل دارند تا راز پروژه هاي نظامي و برنامه هاي ما در جنگ و چگونگي بسيج مردم دررا کشف کنند . همه مي خواهند بدانند به چه شکلي مي توان چنين نظامي را بار آورد . در هر کشوري حفظ و صيانت از مرزها بر عهده افراد نظامي است و کمتر کشوري است مثل ما که نيروي مردمي به طور جد وارد جنگ بشود و اينگونه جانانه از کشورش دفاع کند . اگر به آمار شهدا نگاهي بيندازيم, شهداي بسيجي ما از تمام گروه ها بيشتر است و تنها هدف آنها رضاي حق تعالي و دفاع از نظام جمهوري اسلامي بوده که به دست خودشان به وجود آمده است.آنها قانونا هيچ وظيفه اي نداشتند اما عرق ملي و شهامتشان آنها را وادار به اين مبارزه مي کرد . دشمن مرزها را شکست ، وارد کشور شد ، مقداري از کشورما را صاحب شد ، نقشه ها ي جغرافيايي خود را عوض کرد . از قبل پيش بيني کرده بودند که خوزستان و قسمتي از غرب کشور را جزء کشور خودشان کنند ولي با همت بلند مردم و با لطف و عنايت خداوند متعال و به پاس خون هاي گرانبهايي که داديم حتي نگذاشتيم يک وجب از خاک پاک کشورمان به دست عراقي ها بيفتد .
عمليات والفجر 8 در اصل دو عمليات بود يک عمليات ايذايي که اين عمليات براي گول زدن و سرگرم کردن دشمن بود تا بتوانيم به هدف واقعي برسيم و يکي هم عمليات اصلي که گرفتن فاو و گذشتن از اروند رود بود . من در عمليات ايذايي که در جزيره هاي ام الرساس و بوارين در پشت خرمشهر انجام شد شرکت داشتم . البته توفيق چنداني نصيب ما نشد که به طور جدي کمکي بکني مچون ساعت 11يا 12 ظهر بود که ما در سنگر گروهي بوديم و مي خواستيم وارد مرحله عملياتي بشويم . من در يک لحظه ديدم که اطرافيانم همه مجروح شدند
و تنفس برايم خيلي سخت شده و ديگر نفهميدم چه شد . بعد فهميدم که شيميايي شده بودم . از آنجا به پشت جبهه منتقل شديم . يک مدت در يکي از بيمارستان هاي تهران بستري بودم . چند سالي گذشت و با داروهايي که مصرف مي کردم حالم خوب بود ولي چند سال پيش ناراحتيم دوباره شدت گرفت . با همتي که بنياد جانبازان کرد ما درمان را شروع کرديم و چند ماهي هم تحت درمان بوديم و خدا را شکر الان توانايي آن را دارم که در کلاسم در خدمت دانش آموزان باشم .
انسان موجودي است که مي تواند پرواز کند با دوبال علم و تقوي و پرهيزگاري و من هم در بعد علمي تلاش مي کنم و هم به مناسبت هاي مختلف در بعد رشد و تکامل انساني و مسائل اعتقادي و ديني . مجروح شدن من در عمليات ايذايي والفجر8 مصادف بود با دوران دانشجويي ام. در آن زمان دانشجوي دانشگاه شهيد محسن مهاجر اصفهان بودم. بايد دانشگاه را در 5/2 سال تمام مي کردم ولي بعد از مجروح شدنم من توانستم در بدترين شرايط و در اوج ناراحتي درسم را در 4 سال تمام کنم . شکرخدا الان هم به نظر خودم فرد موفقي هستم . موفقيت مبنايش آن نيست که ظاهر اجتماع و مردم از شما تعريف کنند بلکه وجدان تنها محکمه اي است که نياز به قاضي ندارد . خداوند يک روح بيدار دروجود انسان قرار داده که اگر با همان فطرت الهي در وجودش حفظ شود خودش مي تواند قضاوت کند .
علي ناظري جانباز 30 درصد اعصاب و روان
تاريخ و محل جانبازي : 11/4/65 مهران
در عمليات والفجر 3 قرار شده بود که منطقه اي به نام کله قندي را تصرف کرده و از وجود دشمن بعثي پاک کنيم . من با خيلي از برادران فردوسي همرزم بودم از قبيل شهيد اسدي ( ارسک بشرويه ) و شهيد جواد کاووسي، شهيد جواد ناظري، آقاي حميد کاووسي ، آقاي حسين ناظري ، شهيد ميرجليلي و شهيد کبوتري و ... شب قبل از عمليات شب چهارشنبه بود و هوا هم خيلي گرم . در بيرون از سنگرها دعاي توسل برگزار شد ودر آن شب آقاي ناطق نوري و آقاي هاشمزايي ( قبلا فرماندار فردوس و در زمان جنگ استاندار ايلام بودند ) برايمان سخنراني کردند . بچه ها با همديگر وداع مي کردند . صداي ناله و گريه به گوش مي رسيد .
شب عمليات فرا رسيد و بچه ها از قبل مسئوليتشان مشخص بود . اينجانب کمک آرپي جي زن بودم . شب بعد قرار بودعمليات انجام شود . ساعت 5/12 شب پنج شنبه عمليات شروع شد و ما خيلي زود دشمن را غافلگير کرديم و توانستيم به مقدار زيادي هم پيشروي کنيم تا اينکه به کانال عراقي ها و سنگرهايشان رسيديم . موقعي که مي خواستيم به کانال اولي وارد بشويم آرپي جي زن من ترکش خورد و از ناحيه پا دچار مجروحيت شديد شد . او را رها کردم که به عقب برود و خودم با اسلحه اي که داشتم با بچه هاي ديگر به راه ادامه دادم و وارد کانال عراقي ها شديم . يکي از فرماندهان که بچه کاشمر بود ما را رهبري مي کرد و مدام خودش جلوتر از همه بود . من تا اندازه اي در وسط گروه بودم. شهيد اسدي جلوي من بود و شهيد جواد ناظري پشت سر من .
داخل کانال که راه مي رفتيم دو طرف سنگرهاي عراقي بود که درست کرده بودند و خيلي هم محکم بود و هنوز داخل بعضي از سنگرها عراقي داشت . اول خود فرمانده بدون معطلي شروع کرد به تيراندازي و ما هم به دو طرف تيراندازي مي کرديم تا اينکه سروصداي عراقي ها بلند شد ودست خالي به طرف ما مي آمدند که خودشان را تسليم کنند . حتي بعضي از آنها با لباس راحتي بودند و بعضي ديگر از لب کانال که سمت راست آن پرتگاه بود خودشان را به پائين پرت مي کردند و تعدادي از آنها هم کشته و زخمي شده بودند .
بچه هاي ديگر اسيرها را به عقب بردند و ما به عمليات ادامه داديم که دوباره به سنگرهاي ديگري رسيديم . فرمانده گروه که از ما جلوتر بود به شهيد اسدي گفت که جواد يک خشاب داخل آن سنگر خالي کن و جواد هم که با خودش فکر مي کرد کسي داخل آن سنگر نيست ( چون اگر بود خود فرمانده اين کار را مي کرد ) از سنگر رد شد و دوباره برگشت که نگاه کند. نزديک سنگر که شد به طرفش تيراندازي کردند از داخل سنگر آتش دهنه کوتاهي از اسلحه ديده شد و جواد را نقش بر زمين کرد . تير درست به قلب جواد خورده بود .يکي از عراقي ها تفنگ به دست گوشه سنگر کمين کرده بود وناجوانمردانه اورا به شهادت رساند . من پشت سر جواد بودم . سرش را به زانو گذاشتم و او را دلداري مي دادم که نفس آخر را کشيد و به سوي معبودش پر کشيد و ما را تنها گذاشت . او را بوسيدم و خداحافظي کردم و راه افتادم تا اينکه به چندين جسد عراقي رسيديم .چون کانال ما در جايي قرار داشت که باريک بود و کوتاه و بايستي سرمان را خم مي کرديم و به صورت کمر خم راه مي رفتيم فرمانده دستورداده بود که بچه ها صبر کنند تا دستور بعدي برسد و ما هم همانجا که بوديم نشستيم . بالاخره فرمانده دستور پيشروي را صادر کرد و ما به جلو مي رفتيم که به انتهاي کانال رسيديم کانال هم به دو طرف راه داشت و آخر هر دو طرف هم بسته مي شد يعني به جايي راه نداشت . من با شهيد جواد ناظري به طرف چپ کانال رفتيم و همانجا دو زانو رو به دشمن قرار گرفتيم و با بعثي ها درگير شديم . هر دفعه که براي زدن تيربار بلند مي شديم بايد يک خشاب به طور رگباري خالي مي کرديم . آن شب سروصداي زيادي بود . کم کم داشت صبح مي شد ،آسمان نه خيلي تاريک بود و نه خيلي روشن . جواد ناظري به من گفت علي هواي مرا داشته باش که رگباري, عراقي ها را بزنم . من هم به او گفتم که سرت را بالا نبر . همينطوري نشسته اسلحه را بگير بالا و بزن چون عراقي ها پائين کانال بودند و ما بر آنها تسلط کامل داشتيم . او براي بار دوم سرش را بالا آورد . يک موقع صداي او بلند شد که مي گفت آنها را زدم تا دوباره بلند شد و مي خواست تيراندازي کند ناگهان سرش روي کانال افتاد و ديگر صدايي از او نيامد . او را به داخل کانال کشيدم . متوجه شدم که تير کاتيوشا به وسط پيشانيش خورده ، سرش را روي پايم گذاشتم او هم خرخر مي کرد و خون زيادي از او رفته بود لحظه اي گريه کردم وبه دوطرفم نگاه نمودم . صدايي نيامد . آرام بچه هاي ديگر را صدا زدم . بعد متوجه شدم يکي از بچه ها ما را صدا مي زند به او گفتم که جواد شهيد شده بيا تا او را به عقب ببريم . او گفت الان هوا روشن مي شود تو خودت کمرخم به عقب بيا . بچه هاي امدادگر جواد را به عقب مي آورند .
خيلي ناراحت بودم چرا که من تک وتنها ماندم . من لياقت شهادت نداشتم ، خوش به حال جواد ! صورتش را بوسيدم و با او خداحافظي کردم چون خيلي از او خون رفته بود تمام لباس هايم خيس خون شده بود . آرام به عقب آمدم و با آن تعدادي که باقي مانده بودند از طريق کانال براي تعويض با گروه جديد و تازه نفس به پشت خط آمديم. همانطور که داخل کانال راه مي رفتم به تعدادي از بچه ها رسيدم که شهيد شده بودند . يکي از آنها جواد اسدي بود که موقع عمليات جلوي خودم به شهادت رسيد واز اول عمليات آنجا باقي مانده بود . هنوز گروه امداد نتوانسته بود آنها را به پشت خط منتقل کند باخودم گريه مي کردم و به عقب مي رفتم که براي پاتک عراقي ها آماده شويم . ياد شقايق هاي عاشق جبهه ها به خير . راهشان پررهرو بادا !
باقر ياري جانباز 45 درصد
تاريخ و محل جانبازي: 15 / 5 / 62 ؛ مهران ؛
25 /2 / 61 جاده اهواز
در سال1361زماني که دانش آموز سال دوم دبيرستان بودم به جبهه اعزام شدم.بعد از آموزش به مدت يک ماه به مناطق جنگي اعزام شديم.در عمليات بيت المقدس شرکت کردم و در شب عمليات از ناحيه چشم مجروح شدم.در رابطه با مجروحيت چشمم لازم است بگوييم که وقتي به اهواز رسيديم حدود 2 يا 3 هزار نيرو بوديم که از بين آنها مي خواستند 30 يا 40 نفر را انتخاب کنند که به منطقه جنگي نيايند ودر پشت خط بمانند . به هر دري که
مي زد ند هيچ کس قبول نمي کرد بماند فرمانده گردان شب آمد ؛ وبرق هارا خاموش کرد وگفت عملياتي که مي خواهيم انجام دهيم خيلي خطر ناک است بايد چندين کيلومتر پياده وسط آب وگل برويم. کساني که مشکل دارند ؛ مريض هستند ويا .....داخل پاد گان بمانند. اينجا هم به وجود شما نياز هست
به هرشکل انتخاب نيرو براي ماندن بسيار سخت بود . براي عمليات اسم مي نوشتند. دعوايي بر پا بود هر کس دوست داشت خودش برود وديگري بماند.شبي که مي خواستيم به عمليات برويم شهيد چراغ چي که فرمانده تيپ 21 امام رضا در اهواز بود ساعت 9سخنراني داشت . قرار شده بود گردان ما جزء عمليات نباشد وجزء پشتيباني باشد . در آن شب يادم هست بچه ها يک طومار نوشتند وامضاء کردند که يا گردان ما را به خط ببريد يا ما از گردان جدا مي شويم .وسط سخنراني نامه رادادند به شهيد چراغ چي وايشان هم گفتند اشکالي ندارد ؛ گردان شما هم بيايد. ساعت 11 شب اتوبوسها آمدند. آنهارا گل آلود کرده بودند . پرسيديم انها کجا مي خواهند بروند گفتند شمارا مي خواهند به خط ببرند . خط را تا حالا نديده بويم و نمي دانستيم عمليات چگونه است . ساعت 1شب رسيديم به منطقه جاده اهواز . منطقه عمليات مقدماتي بيت المقدس که منجر به آزادي خرمشهرشد . وقتي پياده شديم نيروهاعمليات را شروع کرده بودند واوج درگيري ها بود ما داشتيم به طرف نيروهايي مي رفتيم که درعمليات شرکت کرده بودند از آن طرف بچه ها داشتند برمي گشتند . يکي دستش را از دست داده بود يکي چشمش و.. هر يک جراحتي داشتند . مجروحان را به عقب برمي گرداندند . با ديدن بچه ها روحيه هايمان عوض شد . نيم ساعتي در خاکريزمانديم تا دستورادامه عمليات را بدهيم . بعد از يکساعت گفتند که عمليات لو رفته است وشما بايد برگرديد . ما هم بر گشتيم پشت خاکريزوتا صبح درآنجا مانديم . کلا عمليات خيلي موفقيت آميز نبود چون قبل از شروع، عمليات شناسايي شده بود ومنطقه کاملا زير نظر مستقيم دشمن بود . در ان منطقه زمين گير شديم ودر يکي از پاتکهاي دشمن مجروح شدم ونفهميدم که چه شد ؟ وقتي بلند شدم ديدم که از چشمم خون مي آيد . گفتم کمي آب بياوريد تا چشمم را بشويم ولي بچه ها مخالفت کردند . گفتند چشم خيلي حساس است . من را به اورژانس آوردند ودر آن جا گفتند بايد سريع به اهواز اعزام شود . در اهواز در بيمارستان جندي شاپور بستري شدم و عمل شدم . نفهميدم چه عملي بود . وقتي داشتم به هوش مي امدم دو دکتر بالاي سرم ايستاده بودند وفکر مي کردند هنوز بيهوش هستم . به هم مي گفتند در چشمش پارگي وجود دارد ، قسمتي از چشمش اسيب ديده به احتمال زياد بينائيش را از دست خواهد داد . من اين حرفها را مي شنيدم وکمي هم ناراحت شده بودم .حدود 7 – 8 روز دربيماستان بستري بودم . شيشه هاي بيمارستان راپوشانده بودند غذا هم به من نمي دادند . در حالتي خاص بودم . نميدانستم کي صبح است کي شب . يک نفر انجا بود که به من مي گفت شما نماز مي خوانيد ؟ ومن گفتم که مي خوانم ولي نمي دانم صبح وظهر وشام کي است هر وقت خودم حس مي کنم به نيت همان وقت نماز مي خوانم سه روز بستري بودم وبعد از سه روز مرا به فرودگاه بردند . گفتند مسير معلوم نيست . وقتي داخل هواپيما بوديم , مسير را سوال کردم . گفتند يا به مشهد مي رويم يا به تهران مي رويم يا به تبريز . وقتي هواپيما فرود امد گفتم اينجا کجاست ؟ گفتند اصفهان . در اصفهان بستري شدم 17 روز آنجا بودم با توجه به بعد مسافتي که بود افرادي بودندکه وضعيت مجروحين را پي گيري مي کردند . از من پرسيدند که پچه کجايي ومن گفتم بچه فردوس . گفتند يک ادرس يا تلفن بدهيد تابه خانواده تان اطلاع دهيم ولي من با اين کار مخالفت کردم چون دوست نداشتم خانواده ام دلواپس شوند . وقتي مردم به ملاقات ديگر افراد مي آمدند از من هم سري مي زدند چون مي گفتند غريب است . کسي را ندارد وهمين باعث شده بود که من احساس غربت نکنم . بعد از مرخص شدن از بيمارستان به مشهد رفتم . يک روز در مشهد تحت مداوا بودم وبعد به فردوس امدم .
وقتي که به فردوس رسيدم چشمم را که باند کرده بودند, باز کردم . وقتي رسيدم خانه مادر يکي از دوستانم سراغ پسرش را گرفت . ومن گفتم که مجروح شده ام وزودترآمده ام .خواهش کردم که به کسي چيزي نگويند . يکي از بچه ها از منطقه برگشته بود وقضيه را براي ديگر رفقا تعريف کرده بود . وقتي به خانه آمد گفت جريان اين ترکش خوردن چه بود ومن هم چون پدرماز ماجرا خبر نداشتند سريع گفتم چيزي نيست ولي پدر رنگ از صورتش پريد وگفت چه شده ؟ با چشمت چه کار کردي ؟ حالا اصلا مي بيني يا نه ؟ وبراي اينکه خاطر جمع شود گفت چشمت را ببند ، من هم دستم را روي چشم سالمم گذاشتم ولي از وسط انگشتانم نگاه مي کردم . پدرم د وتا از انگشتانش را بالا آورد وگفت : اينها چند تاست؟ سريع گفتم دوتا . بالا خره اين جريان به خير
گذشت وپدر تا حدي خاطر جمع شد .
هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است برجريده عالم دوام ما
در آن زماني که ما به منطقه اعزام شديم ، نيروهارا به سه قسمت تقسيم کردند کساني را که سن وسالي از آنها گذشته بود در يک گروهان به نام پيشکسوتان،آنهايي که جوان بودند در عمليات شرکت کرده بودند در گروهان ويژه اي به نام گروهان عملياتي يا خط شکن وافراد زير17 سال گروهان علي اصغر بودند . من چون در عمليات قبلي شرکت کرده بودم در گروهان ويژه بودم. قرار بود که عمليات والفجر 3 در منطقه عملياتي مهران انجام شود. منطقه را کاملا شناسايي کرده بوديم . فرمانده گروهان براي شناسايي منطقه رفته بود وتمام موانع طبيعي وکانال هاي آب و... را کاملا بررسي کرده بودند . در آن زمان عراق طرح هاي دفاعي مثلثي که معروف بود طرح ريزي کرده بود کاليبر ها را به صورت مثلثي طرح ريزي کرده بودند که شکستن يکپارچه آن کار مشکلي بود البته با اعتقاداتي که داشتند که شهادت را يک آرزو مي دانستند هيچ مشکلي وجود نداشت چون وقتي انسان از جان خودش مي گذرد مسائل برايش حل شده است . شب عمليات به طور معمول تمام عملياتهاي جبهه وجنگ ، نيمه شب حرکت کرديم . حدود 5 – 4 ساعت پياده روي که بيشتر زمان را با سرعت وبه حالت دوي ماراتن طي کرديم وتقريبا ساعت 4 يا 5/4 به منطقه عملياتي رسيديم . در گيري آغاز شد . در اول درگيري به راحتي چند نفر از عراقي ها کشته شدند وامکاناتي که داشتند از جمله ماشين هاي زرهي آنها به آتش کشيده شد . خاکر يز دوم هم به همين شکل. چون فرمانده گروهان خودش بچه عمليات بود جلو افتاده بود وخاکريزسوم حدود ساعت 5 فتح شد وعمليات بسيارموفقيت آميز بود . شهرمهران براي بار دوم از دست دشمن خارج شد . مهرا ن قبلا يک بارازاد شده بود ودوباره به دست عراقي ها افتاده بود . ما درشب عمليات فقط دو مجروح داديم وعمليات کاملا موفقيت آميز بود . بعد از عمليات در منطقه نزديک که به کله قندي معروف بود مستقرشديم 15روز در خط مقدم در مقابل پاتک هاي دشمن مقابله کرديم .
عراق با توجه به امکانات وسيع پاتکهاي بسيار وحشتناکي داشت وما پاتکهاي زيادي را تجربه کرده بوديم . از حمله پاتکي که منجر به مجروح شدن من شد . يک شب قرار شد نيروهارا تعويض کنند وما هم جزء نيروهايي بوديم که مي خواستيم به پشت خط به استراحت گاه برگرديم ولي به خاطر مسائل نظامي که در پشت خط اتفاق افتاد نتوانستد مارا تعويض کنند همانجا مانديم . ساعت 12 شب بود من در سنگر بودم . وچون آرپي جي زن بودم بايد بيشتر مراقب اوضاع مي بودم . نگهبان بالاي سنگر مرا صدا زد وگفت : آرپي جي رابياور که تانکهاي دشمن آمدند. البته از ساعت 10 شب سروصدا زياد بود ازصداي وحشتناک تانکها وآتش بسيارزياد که به سر مامي ريخت , مي دانستيم کارهايي در حال انجام است اما فکر نمي کرديم که شب حمله اي باشد . احتمال مي داديم که حمله صبح باشد حرف نگهبان را زياد جدي نگرفتم وگفتم که عراقي ها شب حمله نمي کنند . تا خواستم بروم خودش آمد وآرپي جي را برداشت ويک گلوله شليک کردآرپي جي را از او گرفتم وسريع يک گلوله جا زدم از خاکريزبالا رفتم ديدم که تانکهاي دشمن از خاکريزبالا مي آيند دقيقا ما زير تانک قرار داشتيم . اين صحنه قابل تصور نيست . ما سنگري داشتيم و 7 – 8 نفر در ان بوديم که دقيقا زير لوله تانک واقع شده بود به نحوي که اگر گلوله هم شليک مي شد به ما نمي خورد . يک مسئله اي که وجود داشت عراقي ها ترسيدند از تانک پياده شوند اگر که جرات مي کردند واز تانکها پياده مي شدند به راحتي ميتوانستند مارابا خودشان ببرند .
من وقتي از خاکريزبالا رفتم ، گلوله آر پي جي را شليک کردم اما چون گلوله آر پي جي بايد مسيري را طي کند تا منفجر شود وا گر از فاصله نزديک شليک شود عمل نمي کند ومن هم يک متر بيشتر با هدف فاصله نداشتم گلوله در خاک فرو رفت وعمل نکرد برگشتم وگلوله دوم را جا زدم وديدم که تانکها بيشتر از حد توان ما هستند يکي از سمت چپ يکي از سمت راست خاکريز را طي مي کند . من بچه ها را صدا زدم وگفتم نارنجک آماده کنيد چون آرپي جي کاربرد ندارد . در همين موقعيت يکي از بچه ها سريع نارنجک را پرتاپ کرد وتانک را منفجر کرد تانک که اتش گرفته بود محدوده سنگر مارا در بر گرفت وبچه ها هنوز داخل سنگر بودند گفتم احتمال اينکه شما هم داخل سنگر بسوزيد هست پس شما هم بيرون بيايد.بچه ها بيرون آمدند وتانکها هم با همان تير بارهايي که روي تانک بود کار مي کردند.
صحنه بسار عجيبي بود ما در يک منطقه محدودي بوديم ونيروهاي زيادي هم نداشتيم . فقط 15 – 16 نفر. من گلوله سوم يا چهارم را آماده مي کردم که ناگهان پرت شدم . احساس درد هم نداشتم و فکر مي کردم که به خاطر موج انفجار پرت شده ام . سريع بلند شدم خواستم گلوله آر پي جي بردارم که چشمم افتاد به دست چپم که در حال قطع شدن بود وترکشي هم به قفسه سينه ام برخورد کرده بود فهميدم که مجروح شده ام چون سرعت ترکش بسيار زياداست وداغ هم هست اول انسان احساس درد نمي کند فکر کردم که نفس هاي آخرعمرم را مي کشم وشايد خودم را آماده مي کردم که خداحافظي کنم . بعد از چند لحظه دستم را تکان دادم ونفسي کشيدم . مثل اينکه ترکشي که به قفسه سينه ام برخورد کرده به قلبم آسيب نرسانده بود . طبق معمول فرياد زدم که امدادگر به فريادم برس . البته آنجا امکانات زيادي هم نبود . يک چفيه داشتم که روي بازوي من بست . خونريزي بسيار زياد بود .براي قفسه سينه ام باند بزرگي نبود . به من گفتند همان طور بمان تا خون ريزي تمام شود . فرمانده گردان آمد وگفت بيا به سنگر برويم . تو بايد به عقب برگردي . البته ما فقط يک ماشين داريم آن هم تويوتا است وبراي ما مهمات وتدارکات مي آورد. درگيري زياد است . اگر تورا با ماشين به عقب برگردانيم ديگر ماشيني نخواهيم داشت . فرمانده گفت همين جا بنشين اگر کسي ديگر مجروح شد شمارا با هم به عقب بفرستيم . در حاليکه شديدا خونريزي داشتم به اين فکر مي کردم که حالا بايد دعا کنم که هرچه سريع تر کسي مجروح شود که خيلي بي انصافي بود ويا دعا کنيم که کسي مجروح نشود. در همين فکر بودم که متاسفانه يکي از برادران از ناحيه دست مجروح شد تير به کف دستش اصابت کرده بود واز طرف ديگر خارج شده بود .
داخل ماشيني که به عنوان آمبولانس استفاده مي کرديم ، سوار شديم . بعد از 6- 7 دقيقه ديدم سرعت سرسام آوراست وبدجور رانندگي مي کند ما هم مجروح بوديم وجاده هم خاکي و خيلي اذيت مي شديم . گفتم برادر چه عجله اي داري کمي آرامتر. گفت بالاي سرت را نگاه کن ميگ عراقي دنبال ما کرده والان يک راکت مي زند بيخ گوشمان . گفت حالا چه کار کنيم ، فرار کنيم يا از ماشين بپريد پايين گفتم هرچه دوست داريد . گفت شما خودتان را کمي محکم بگيريد يک جوري در مي رويم وبعد هم با آخرين سرعت حرکت کرد . به محض اينکه وارد اورژانس شديم راکت به کنار اورژانس زد ومقداري از آن فروريخت يک ساعتي در آنجا بودم وبعد با هلي کوپتر مرا به باختران اعزام کردند . در باختران وقتي مرا به اتاق عمل بردند دکتر آمد وکمي بي حسي زد ومي خواست بخيه بزند چون تعداد بخيه ها زياد بود ودرد هم زياد داشتم گفتم مرا بيهوش کنيد ودکتر گفت چون صبحانه خورده اي نمي شود ولي من گفتم ازديروز ظهر چيزي نخورده ام وبالا خره مرا بيهوش کردند ودستم را بخيه زدند . وقتي به هوش آمدم هيچ احساسي نداشتم . چند روزي آنجا بودم وبعد به مشهد اعزام شدم وسرانجام هم به فردوس برگشتم.
در مورد امکانات جبهه وجنگ همين را بگويم که ما با نيروهاي عراق از نظر امکانات اصلا قابل مقايسه نبوديم . ما در جبهه به خاطر وضعيت اب وهوايي که اکثراوقات هوا طوفاني بود 15 روزي که در خط بوديم ابي يراي شست وشوي دست وصورتمان نداشتيم . آب بسيارکم بود فقط براي وضو ، گاهي براي وضوهم آب نداشتيم . موقع غذا خوردن به خاطر بي آبي از ظرف نمي توانستيم استفاده کنيم . غذاها را داخل پلاستيک مي ريختند . وهر چند کيسه غذا را داخل يک کيسه بزرگ مي گذاشتند وماشين همانطورکه رد مي شد کيسه هارا داخل سنگر مي انداخت. بچه ها هم غذاهارا مي گرفتند وچون نمي توانستيم سرکيسه ها را باز کنيم چون اگر اين کاررا مي کرديم خاک داخل پلاستيک مي رفت . شروع مي کرديم با دهان به غذا خوردن وبچه ها همه اش مزاح مي کردند ومي گفتند که مثل گوسفندها غذا مي خوريم . همين مزاح ها وشوخي ها باعث مي شد که بچه هاي17- 16 ساله چند ماه در جاهاي سخت ودور از خانواده طاقت بياورند.
عليرضا ياري جانباز 30 درصد
تاريخ و محل جانبازي : 10/6/65 قله 2519 حاجي عمران
شهريور 65 بود که رزمندگان براي عمليات روزشماري مي کردند . بالاخره يک روز بعد از ظهر اعلام کردند که در محل نماز خانه جمع شويد و رزمندگان سراسيمه به طرف نماز خانه هجوم آوردند . بعد از چند لحظه فرمانده لشکر که آقاي محمود کاوه بود ، آمدند . مسجد لشکر پر از شور و شوق شد و طولي نکشيد تعداد زيادي کاميون وارد پادگان شدند . همه مشتاقانه با يکديگر خداحافظي مي کردند و به طرف کاميون ها مي دويدند .
هوا تاريک شده بود حدود 2 يا 3 ساعت که رفتيم کنار يک چشمه پياده شديم و نماز مغرب و عشاء را خوانديم و سوار ماشين ها شديم . پس از گذشت مدتي به شهر سردشت رسيديم . هنگام عبور از شهر، به خاطر مسائل امنيتي سکوت مطلق داشتيم تا اعزام نيروها به خط لو نرود . پس از دور شدن از شهر سردشت از کاميونها پياده شديم و بعد از 3تا 4 ساعت پياده روي به خط مقدم رسيديم . به داخل کانالي رفتيم و آماده شروع عمليات شديم که متأسفانه عمليات لو رفت . يک دفعه باران گلوله و آتش از طرف عراقي ها شروع شد . به حول و قوه الهي با اينکه گلوله هاي خمپاره پشت سرهم به اطراف کانال فرود مي آمد و منفجر مي شد ،هيچکدام به داخل کانال نمي افتاد .
دستور عقب نشيني صادر گرديد و همه به داخل سنگر پناه برديم . شهيد کاوه با ترکش کوچکي که به سرش اصابت کرده بود مجروح شده بود .
صبح روز بعد به خاطر عقب نشيني روحيه همه بچه ها کسل بود . همگي جمع شديم و به پايگاه که در يک دره بود برگشتيم. تا شب در پايگاه بوديم ، شب مجددا به خط برگشتيم . ساعت 2 نصف شب بود که عمليات شروع شد و رزمندگان با شور و شوق به جلو پيش مي رفتند . اين منطقه حاجي عمران نام داشت و قله اي را که مي خواستيم فتح کنيم 2519 بود .
سه کاليبر نيروهاي عراقي در نوک قله مستقر بود و به روي نيروهاي ما آتش مي ريختند . شهيد کاوه مثل پروانه به اين طرف و آن طرف مي دويد تا اينکه توانست 2 تا از کاليبرها را خاموش کند . خبر شهادت محمود کاوه در بين بچه ها پيچيد . داغ از دست دادن محمود براي بچه ها بسيار سنگين بود . ادامه دادن عمليات بدون محمود برايمان سخت بود ،ولي به خاطر ادامه دادن راهش و به يادش در کارمان مصمم شديم و عمليات کربلاي 2 با رمز يا اباعبدا...الحسين برگزار شد .
من به عنوان بيسيم چي گروهان بودم اما چون فرمانده گروهان مجروح شد بيسيم چي گردان شدم . فرمانده گردان آقاي سهرابي بودند . متأسفانه بيسيم من ترکش خورد و از کار افتاد . آقاي سهرابي به من گفتند که آرپي جي را بردار و به طرف دشمن شليک کن . طولي نکشيد که من هم بر اثر اصابت ترکش ازناحيه چشم مجروح شدم . بيشتر نيروها به پائين قله آمده بودند و چند نفري که مجروح بوديم ، بالاي کوه مانديم .عراقي ها در فاصله 150 متري ما رفت و آمد مي کردند . خودمان را به صخره ها چسبانديم و قرار گذاشتيم چنانچه عراقي ها خواستند ما را اسير کنند يک نفر از ما به روي بقيه رگبار بگيرد و همه را شهيد کند تا اسير نشويم . بحمدالله هوا روشن شد و عراقي ها جرأ ت پايين آمدن نداشتند و ما هم به هر زحمتي بود خود را به پايين رسانديم .
حسين يزدان پناه جانباز 50 درصد
تاريخ و محل جانبازي : 23/4/63 کوشک
اينجانب حدود سه سال در جبهه هاي حق عليه باطل توفيق حضور داشته ام و خاطرات بسيار زيادي دارم . البته هر ساعت و هر لحظه از جنگ خودش خاطره است، بعضي رامي شود بر زبان آورد و بعضي را نه، ولي شنيدن کي بودمانند ديدن .
اواخر جنگ بودکه مهران سقوط کرد و به دست دشمن افتاد . بچه ها به همراه فرمانده اطلاعات عمليات که در آن زمان حاج مجيد مصباحي بود جهت شناسايي و جلوگيري از نفوذ بيشتر دشمن به منطقه ايلام ( مهران ) عزيمت کردند . بعد از چند روز حاج آقا مصباحي تلفني از من خواستند که به آقاي خالق نيا بگويم که خودش را به مهران برساند . با توجه به اينکه شهيد خالق نيا بيشتر در جزيره مجنون بود رساندن پيغام, مدت زمان زيادي مي خواست اما خوشبختانه هنوز داخل اتاق بودم که ايشان از جزيره مجنون آمدند . پيغام فرماندهي را به ايشان ابلاغ کردم ، گفتم که آقاي مصباحي خواسته اند که هر چه سريعتر خودتان را به مهران برسانيد . در جواب من گفتند : همين جا (جزيره مجنون ) جاي خوبي است . به ايشان گفتم : من وظيفه ام را انجام دادم، حال تصميم گيري با خود شماست . هنگام ادان مغرب و عشاء در حاليکه به مسجد لشکر مي رفتم چشمم به آقاي خالق نيا افتاد که لباس رزم پوشيده بود و کوله پشتي بر دوش در ايستگاه منتظر ماشين هايي بود که نيروها را به ايلام مي بردند . آقاي خالق نيا عازم مهران بود . خودم را به ايشا ن رساندم که هم خداحافظي کنم و هم کمي سربسرش بگذارم . نزديک ايشان که رسيدم فقط گفتم : سلام . خواستم ادامه حرفم را بزنم و بگويم :”تو نوراني شده اي و شهيد خواهي شد.‘‘ ناگهان زبانم بند آمد و لال شدم . اصلا قدرت سخن گفتن نداشتم فقط همديگررا نگاه مي کرديم .
خدا را گواه مي گيرم که صحنه اي آن روز ديدم که تا ان زمان نديده بودم و بعد از آن هم نديدم . نور عجيبي که تصورش را هم نمي شود کرد ، از صورت خشکيده آقاي خالق نيا زبانه مي کشيد . چندين مرتبه اين نور بسيار عظيم از صورت او بيرون آمد و به صورتش بازگشت .
غرق تماشاي اين صحنه بودم که يک مرتبه آقاي خالق نيا گفت :”من به ايلام مي روم و مي دانم که شهيد خواهم شد، اما يک خواهشي از شما دارم ‘‘ و دست در جيبش کرد و يک حلقه فيلم 135 به من داد و گفت :” بعد از شهادتم اين حلقه فيلم را به آقاي مصباحي بدهيد و بگوييد که يک عکس آن من ويکي از شهدا ( متأسفانه نام شهيد فراموش شده ) با هم هستيم . اين عکس را بزرگ کنند و به مادرم بدهند تا بر سر مزارم نصب کنند . ‘‘
(لازم به ذکر است که اين شهيد بزرگوار که نامش ذکر نشده کسي بوده که به گفته شهيد خالق نيا هنگامي که به خط دشمن زده بود صداي ا... اکبرش در منطقه طنين انداز شد )
فيلم را گرفتم . همديگر را بغل گرفتيم و خداحافظي نموديم . بعد از 48 ساعت خبر شهادت آقاي خالق نيا را به من دادند . خيلي ناراحت شدم . پس از جنگ موضوع را پيگيري کردم تا ببينم به وصيت اين شهيد عمل شده يا نه ؟ به منزلشان رفتم و قضايا را براي پدر و مادرش تعريف کردم که آنها هم خاطراتي از اين شهيد بزرگوار براي من تعريف کردند از جمله اين که پدر شهيد به من گفتند : ”شهيد را در بهشت رضاي مشهد دفن کرديم . زماني که جنازه را داخل قبر گذاشته بوديم کساني که بالاي قبر بودند و عکس مي گرفتند ناگهان فرياد زدند که شهيد دارد مي خندد . حتي از همان لحظه هم عکس گرفته بودند .‘‘ خلاصه اينکه اکثريت شهداي ما چنين بودند چون دل به دنيا نبسته بودند شهدا رفتند تا اسلام زنده بماند و عدالت در جامعه برقرار شود .
التماس دعا

انتهای پیام
|