پای دیوار بقیع
پای دیوار بقیع ...
پشت مردستانم!
فرصت سبز دعا
باز در ساقه خشک تن می روید
یک مدینه غم غربت دارم و دلم می خواهد
زیر نخل احساس ، پای آب اندوه قرص نانی بخورم
و سپس رو به حرم گریه کنم ....
بقیع !
چقدر زخم بر شانه داری ! کوچه هایت چقدر دلتنگند !
محله بنی هاشم ات کجاست ؟
بیت الاحزان فاطمه کو ؟
هر چه می گردی پیدا می کنی .
وقتی می فهمی اثری از آنها باقی نگذاشته اند و همه را با خاک یکسان کرده اند
گلویت پر می شود و جانت را گویی در آتشی افکنده اند آتشی شعله ور که بیش از هر چیز به سینه تو می ماند.
و تو آکنده ای از آب و آتش
آتش فشانی کدازه ریز !
اندوهناک و بی شکیب در خویش مویه میکنی . خلوتی یکدست می خواهی تا به اندازه ابر های جان بباری ...
چون پروانه ای در آستانه آتش گرفتن ، مهیای سوختنی چشم در چشم آسمان دوخته ای تا ستاره ای در نگاهت بسوزد ... چه اندوه تازه ای می بارد.
در مدینه فقط به یک پیز می اندیشی
غربت !
در بقیع می خوانی و می روی زیارت دیگر قبور
دیگر لحظه ی تو سرشار از هر چه ستاره است . ستاره های مهربانی که تا همیشه ی جهان می تابند .
فردا دوباره بی قرار و عاشق ، پرنده وار به سوی مسجد النبی بال می گشایی
نماز می خوانی به نیت همه .
انتهای پیام
|