Skip Navigation Links

   زندگینامه شهدای گرانقدر شهرستان فردوس ۱۵:۲۸     بازدید:۵۶۴        کدمطلب:۴۹                 ارسال این مطلب به دیگران  
 

زندگي نامه شهدای گرانقدر شهرستان فردوس

زندگي نامه شهيد محمد افرازنده   شماره 1                                                                                                                   

يا ايها النفس المطمعنه ارجعي الي ربک راضية مرضيه فادخلي في عبادي فادخلي جنتي

سخن از عشق است و عاشقي ، عشق است و پروازي ملکوتي ، پرواز از اين بند و قفس دست و پاگير ، پرواز از همه وابستگيهاي مادي و معنوي و زميني ، پرواز به سوي آن تنها معشوق و تنها معبود . محمد در 26 خرداد 1337 در شهرستان فردوس بدنيا آمد . در سن 6سالگي پا به مدرسه گذاشت او جواني فعال بود او موقعي که دريافت در خانواده‌اي کم در آمد زندگي مي‌کند براي امرار معاش شروع به فعاليت نمود . هنوز در حال گذراندن دوران ابتداي بود که در حالي که همسالانش در ميدانهاي شهر بازي ميکردند  او شروع به سبزي فروشي کرد و زماني که کلاس نهم را تمام کرد در سن 16 سالگي به خدمت ارتش درامد به سرپل زهاب منتقل شد محمد با پشتکار فراوان و عزمي راسخ و در حين خدمت به ارتش بدنبال اهداف خود بود که انها را در سر مي‌پروراند و براي رسيدن به آنها از هيچ کوششي دريغ نمي‌نمود محمد در همان ابتداي شروع انقلاب با مردم بود و پس از پيروزي انقلاب اسلامي نيز بارها به ماموريت ‌هاي افتخاري مي‌رفت چرا که مي‌خواست خدمت کند خدمت به اسلام و مسلمين ، خدمت به جهاني کردن انقلاب اسلامي به خدمت به نجات تمامي مستضعفين و به ستم کشيدگان جهان بود و در يکي از ماموريت‌ها براي حفاظت از چاهاي نفت به نفت شهر اعزام شد تا اينکه پس از آن همه رنج و زحمت سرانجام خورشيد آرزوهايش طلوع کرد و در روز 5 آذر 58 به آخرين ماموريت خود که حمل يک دستگاه خمپاره انداز به پاسگاه مرزي بود اعزام شد . ماموريت خود را به نحو احسن انجام داد ولي در راه برگشت با دشمن روبرو شد و سرانجام در صبح جمعه 16 آذر 58 به آرزوي خود رسيد که چرا که هميشه مي‌گفت شربت شهادت از هر شربتي شيرين تر است اين چنين بود که محمد افرازنده پرواز کردن از همه ضلمتها و حجابها ، خوب زندگي کردن و خوب مردن را در مکتب حسين (ع) آموخت و دريافت که هزاران بار کشته شدن بهتر است از لحظه‌اي زير بار ذلت رفتن زهي افتخاري چنين افتخار آفرين به اين چنين شدن از اين چنان بودني .

                                        راه و کلامش مستدام باد                          محمد افرازنده

متن زندگي نامه سرباز شهيد علي آورجيده           شماره 2               صفحه 6

                                                            بسم لله الرحمن الرحيم

شهيد علي آورجيده فرزند علي‌اکبر در سال 1342 در يک خانواده مستضعف و مسلمان در شهر فردوس ديده به جهان گشود او دوران طفوليت را در آغوش گرم خانواده گزرانده و در سن 7 سالگي راهي دبستان شد و تا در کلاس اول راهنمايي اشتغال به تحصيل داشت و در زمان پيروزي انقلاب هميشه در راهپيمائي و مراسم انقلاب شرکت مي‌نمود و در همان زمان افراد ضد انقلاب  در مدارس باعث دلسردي دانش‌آموزان  مي‌شدند که شهيد آورجيده هم ترک تحصيل نمود و مدتي به کار قالب بندي و آلموتور‌بندي مشغول مشغول شد سپس با شروع جنگ تحميلي چندين با اعلام آماده به جبهه شد که چون دو برادر ديگرش در حال گذراندن خدمت سربازي بودند خانواده وي راضي نشدند و مادرش اظهار مي‌داشت تحمل کن برادرت اسکندر بيايد تو خواهي رفت . شهيد هر بار به مادر مي‌گفت خون من از خون ديگران رنگينتر است وحال که حکومت مستضعفين فرا رسيد نبايد از انقلاب و اسلام پاسداري کنيم ، بالاخره به هر زحمتي بود رضايت پدر و مادر را هم جلب کرد ولي هنگامي که به بسيج برادران حرکت نموده بودند که به وي گفته شد با گروه بعدي خواهي رفت در همين موقع خدمت سربازيش فرا رسيد و خوشحال گفت : مادر اگر تابحال مي‌توانستيد جلوگيري کنيد حال خودم از طرف ارتش خواهم رفت مدت سه ماه آموزش را در بيرجند گزراند و در موقع تقسيم سربازان داوطلبانه عازم کردستان گرديد پس از اينکه مدتي در جبهه کردستان بود به مرخصي آمد علي بسيار عوض شده بود جواني آرام و متين رفتارش با دوستان و خويشان بسيار خوب شده بود او هميشه در آرزوي شهادت بود و به مادرش مي‌گفت : شهادت نصيب هر کس نمي‌شود و هر کس هم نمي‌تواند مادر شهيد باشد در اينجا اعضاء خانواده احساس کرده بودند که علي از اين جهان پر از ظلم و ستم رنج مي‌برد و او ديگر به معشوقش خواهد رسيد .پس از اتمام مرخصي دوباره اعزام به جبهه شد  پس از مدت چند روز خبر شهادت در منطقه مريوان تاريخ 3/6/62 به خانواده اطلاع دادند زمانيکه پدرش خانه خدا را زيارت مي‌کرد پيکر پاک علي در ميان دوستان و همرزمان و همشهريان وي تشييع روح پر فتوحش به ديار حضرت حق شتافت .

                                                                                   روحش شاد و يادش گرامي باد. 

متن زندگي نامه شهيد محمد حسين اله وردي       شماره 3

بسم رب الشهداء و الصديقين

شهيد محمد حسين اله وردي در تاريخ 25/4/1352 در شهرستان فردوس در خانواده‌اي مذهبي بدنيا آمد  با  علاقه و ارادت خانواده وي به ائمه اطهار (س) نام وي را محمد حسين گذاشتند.

محمد حسين پس از دوران کودکي وارد دبستان شد و تحصيلات ابتدائي و راهنمايي خود را در دبستا سيزده آبان و مدرسه راهنماي شهيد مدرس گذراند شهيد با توجه و علاقه اي که به خدمت در راه ميهن اسلامي خود پس از اخذ مدرک تحصيلي سوم راهنماي ادامه تحصيل نداد و تصميم گرفت که به استخدام نيروي انتظامي در آيد . تا در اين راه شايد بتواند به مملکت خود خدمت نمايد پس چند ماه به خدمت مقدس سربازي اعزام و دوره آموزشي را‌ ‌‌در پادگان بيرجند پشت سر گذاشت و سپس به تيپ 3 گردان 143 رزمي مستقر در باختران انتقال يافت و پس از حدود 8 ماه خدمت مقدس سربازي در باختران بعلت قبولي در آموزشگاه نيروي انتظامي از آنجا تسويه حساب نمود و در آموزشگاه انتظامي ثامن الائمه مشهد دوره‌ي يکساله‌ي آموزشي داوطلبانه عازم منطقه عملياتي آذربايجان غربي گرديد و به منطقه‌ي انتظامي مهاباد-گردان رزمي نجف اشرف اختصاص يافت با توجه به علاقه و پشتکاري وي به سمت فرمانده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ي يکي از برجکهاي عملياتي منصوب و مشغول خدمت گرديد و با عنايت به خصوصيات اخلاقي وي و علاقه مندي به خدمت زبانزد تمامي فرماندهان و مسئولين خود بود و حتي زماني که چند  روزي مي‌خواست به مرخصي شهرستان بيايد همه‌ي افرادي که باوي خدمتمي‌نمودند ناراحت بودند و مي‌گفتند که ما چطور اين چند روزي را که شما نيستي مي‌خواهيم بگذرانيم . سپس در اوايل سال 47 از برجک به پايگاه تابستاني که جهت مقابله با تحرکات احتمالي ضد انقلابيون افتتاح گرديده بود به سمت فرماندهي آن پايگاه منصوب گرديد . وبا افتخار و سربلندي تمام تا هنگام جمع آوري پايگاه يعني اول مهرماه 1347 خدمت نمود و پس از جمع آوري پايگاه مذکور به مرکز گروهان مرکزي اختصاص و در آنجا مشغول خدمت گرديد .

از خصوصيات اخلاقي وي مي‌توان از حسن خلق و پيشقدم بودن درامورات خيريه نام برد و نيز با عنايت به اينکه عشق و علاقه‌اي خاص به شهداء داشت آخرين نامه‌اي را که شهيد محمد حسين مرادي در اواخر سال 1364 به خانواده خود نوشته بود نزد خود نگهداري مي‌نمود بطوري که وقتي وسايل شخصي‌اش را بهمراه پيکر مطهرش آورده‌اند در داخل ساک وي نامه شهيد پس از گذشت ده سال مشاهده مي‌گردد حال ما متوجه مي‌شويم که محمد حسين عاشق و شيفته شهادت بوده است و سرانجام در مورخه 19/9/1374 توسط گروهکهاي ضد انقلاب به درجه رفيع شهادت نائل آمد و دعوت حق را حسين گونه لبيک گفته و شربت شيرين وگواراي شهادت را نوشيد .                   والسلام عليکم و رحمة الله و برکاته

 متن زندگي نامه شهيد قربان احمدي                 شماره 4                                 

                                                                   بسم الله الرحمن الرحيم

با سلام و درود به به روح ملکوتي حضرت امام خميني و شهداي اسلام که از جان و خون خود گذشته و زندگي دنيوي            قفس تنگ و تاريک دانست و با عروج ملکوتي و پرواز بلند‌ به سوي حضرت احديت شتافتند چون خدا به بندگانش گفته است : شما از ما هستيد و به سوي ما باز خواهيد گشت . خوشا به حال آنانکه با کولي باري از عشق و قلبي لبريز از ايمان توانستند لبيک گويند و به نداي خالق خويش پاسخ دهند و با نثار جان خويش از ارزشهاي والاي انقلاب پاسداري کنند و با خون خويش نهال جوان و تازه اين انقلاب را که ثمره خون هزاران شهيد است آبياري کرده و مظلومانه به درجه رفيع شهادت نائل آيند . شهيد قربان احمدي کسي بود‌که مي‌توان به جرأت گفت پاسداري هوشيار و فداکار و پرتلاش بود به طوري که هيچ لحظه از زندگي دست از تلاش و کوشش برنمي‌داشت . اين شهيد بزرگ رادر بين دوستان حاج قربان صدا مي‌زدند .

در سال 1338 در روز 15خرداد مصادف با ذيحجةالحرام در روستاي مهرانکوشک ديده به جهان گشود و دوران طفوليت را در دامان خانواده‌اي مؤمن تهر چند مستضعف گذراند و پس از دوران کوتاه کوچکي آنگاه وارد دبستان شده و دوران ابتدايي در روستا و سپس دوران راهنمايي و دبيرستان را در شهرستان فردوس تا سال سوم متوسطه گذراند . شهيد در دوران نوجواني که همزمان با پيروزي انقلاب بود هميشه در راهپيمايي‌ها شرکت مي‌نمود و دوستان را تشويق مي‌نمود به شرکت و مي‌گفت که بايد به نداي رهبر انقلاب اسلامي لبيک گفت و در راهپيمايي‌ها شرکت نمود لذا وظيفه شرعي هر مسلمان مي‌باشد که بعد از پيروزي انقلاب اسلامي به تحصيل ادامه داد و از آرمان‌هاي انقلاب دفاع کرد . ولي در سال 61 در سن 23 سالگي وارد آموزشگاه گروهباني مشهد مي‌شود و لباس مقدس خدمت به مردم را به تن مي‌کند و بعد از يکسال دورة سخت آموزشي به درجه گروهباني مفتخر گرديد و پس از تقسيم به گزيک انتقال مي‌يابد و مدت 6 سال در پاسگاه مرزي گزيک مي‌گذراند و کم‌کم با آوردن مقداري از وسائل خود و همسر و فرزندان مدت چند روزي را بيشتر به اتفاق خانواده نبود که روز  يکشنبه بعدازظهر به اتفاق 4نفر سرباز از پاسگاه جهت گشت زني و کمين به کوه‌هاي اطراف خارج شده که در انجا با قاچاقچيان يا مي‌توان گفت سوداگران مرگ از خدا بي خبر برخورد مي‌کند و پس از چند ساعت درگيري به اتفاق يک نفر سرباز به درجه رفيع شهادت در ساعت19:00 نائل آمد .

شهادتي که آرزوي او بود و او بارها گفته بود که خداي من شهادت را با آغوش باز مي‌پذيرم زيرا آرزوي شهادت  در راه تو دارم .از اين شهيد عزيز سه فرزند به يادگار مانده است يک پسرو دو دختر و همسري خوب  ومهربان که در سفارشات خود به همسري فداکار را ساده کرده بود ولي بارها همسرش را سفارش مي‌کرد : اگر چه من نباشم و چه باشم بايد از فرزندانم افرادي صالح و شايسته بسازي و فرزندانم را براي ادامه راه شهيدان آماده کني که اين مکتب با مکتب سيد الشهداء (ع) است . پس همانطور که او جان خويش را فداي آرمان‌هاي اسلام و پيامبر اسلام کردو مانيز بايد ادامه راه آنها را پيش بگيريم  انشاءالله .

 

متن زندگينامه استوار يکم شهيد محمد علي بادپر               شماره 5

بسم الله الرحمن الرحيم

ولا تحسبن الذين قتلو في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون: گمان نبريد آنها که در راه خدا کشته شده‌اند مرده‌اند بلکه آنها زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزي مي‌خورند .

اينان که بيرق‌هاي هدايت را بردوش کشيده‌اند و تا دشتهاي سرخ شهادت مي‌تازند از کدام قبيله‌اند ؟

اينانکه هر عارفي در آرزوي شاگرديشان اشک شوق مي ريزد دست پرورده کدامين مکتبند اينان کيانند که قلبهايشان آنچنان در آرزوي شهادت مي‌طپد که براي وصال معشوق دست از پاي نمي‌شناسند ، اي احسن الخالقين بما بگو که اينان کيانند و از چه رو اينچنين‌شان ساختي ، اي ناديان عشق شما را به حق قسم به ما بگوييد آنگونه که بيدار شويم و سر از خواب برداريم و دعاي عشق و اميد را بخوانيم اينان چه راحت دنياي پستي را که ما مشتري هستيم زمين مي گذارند و بسوي او پرواز مي کنند و اين بار نيز شاهد پرواز عاشقانه شهيدي ديگر از ديار شهيد‌پرورمان هستيم ، استوار يکم شهيد محمد علي بادپر به کاروان سرخ شهيدان هميشه جاويد اسلام پيوست و بار سنگين مسئوليت رساندن پيام خونبار خويش را پرورش ما گذاشت و اينک مختصري از زندگي نامه‌ي شهيد محمد علي بادپر را مي‌آورييم .

شهيد بادپر در سحرگاه يک روز تابستان سال 1327 در خانواده‌اي متدين متولد شد تحصيلات ابتدايي را تا سال سوم متوسطه در فردوس گذرانيد . در سال 1346 به آموزشگاه گروهباني رفت و خدمت در ارتش را برگذيد ، پس از خاتمه دوره آموزش به عنوان تعميرکار در قسمت پشتيباني تيپ رزمي همدان مشغول خدمت شد .او جواني بود مؤمن ،باتقوا ، مهربان خيلي کم حرف و تودار و باوقوار معمولأ کلامش کوتاه و پر معني بود غالباً لبخندي بر لب داشت و آنقدر مهربان بود که در نگاه و نشست اول هر کسي را مجذوب خود مي‌کرد گلي بود بي‌خوار و پر برگ و خوشبو صبر و شکيبايي و فداکاري و رقت قلب او در بين آشنايان و خويشان زبانزد است .

محمد علي در 13 رجب سالروز ولادت اميد مومنان علي (ع) در سال 1354 ازداوج کرد در زمان اوج گيري انقلاب زماني که امام فرمان فرار ارتش را صادر نمودند بفرمان رهبر انقلاب با يکي از همکارانش از پادگان فرار کرد و به فردوس آمد او گفت ديگر از قيد ، ارتش خشک و بي محتوي آزاد شدم و خوشحال بود از اينکه تعميرکار مکانيک خوبي است و از اين راه مي‌تواند آزادانه امرار معاش نمايد و به همنوعان خود کمک کند . اما روزي که امام اعلام فرمودند که اکنون ارتش اسلام است و سربازي امام زمان است و يک وظيفه شرعي محسوب مي‌شود محمد علي لحظه‌اي درنک نکرد و بر طبق امام سرکار خود بازگشت يکي از بستگان مي‌گويد به او گفتم با هم يک ،‌ کار شخصي را انتخاب کنيم گفت مگر نمي‌شنوي که مردم در خيابان ها فرياد مي‌زنند ما همه سرباز توئيم خميني گوش بفرمان توئيم خميني آري خميني (رهبر) فرمان داده است و ارتش ، ارتش اسلام است و خدمت سربازي اکنون مقدس است او پس از معرفي خود به پادگان و محل کارش با خانواده‌اش به زيارت قم و ديدار امام رفت او اين ديدار و آن روز را يکي از بهترين خاطرات ، خود دانست و همواره مد نظر داشت .شهيد بادپر از ابتدايي جنگ کردستان در منطقه‌ي جنگي بود در يک مسافرت ده روزه به فردوس آمد و تا چهارم فروردين 1356 در فردوس بود پس از بازگشت مجدد به کردستان رفت از آغاز جنگ تحميلي عراق داوطلبانه در خوزستان به وظيفه‌ي شرعي و ميهن خويش مشغول بود او در پشت جبهه تعمير ادوات جنگي را بر عهده داشت هر زمان در مرخصي‌هاي کوتاه مدت که به همدان مي‌رفت تلفني با پدر و مادرش صحبت مي‌کرد و آنها را دعوت به همدان مي‌نمود و سفارش مي‌کرد که خانواده‌ام را تنها نگذاريد و از فرزندانم نگه‌داري کنيد .

هر وقت از او خواسته مي‌شد که براي ديدار او پدر و مادر و خويشان به فردوس بيايد او قاطعانه مي‌گفت که دفاع از ميهن اسلامي واجب است شما در پشت جبهه صبور و مقاوم باشيد و نگران من نباشيد و سرانجام شهيد محمد علي بادپر پس از آنکه مدتي را در خط مقدم جبهه در نبرد با کفار بود در نيمروز چهارشنبه مرداد ماه 1360 در کربلاي خوزستان شربت شهادت نوشيد و به کاروان هميشه جاويد شهيدان اسلام پيوست

                                                          روحش شاد و راهش پايدار باد

 

متن زندگي نامه معلم شهيد غلامرضا پسندي                           شماره 6

بسم الله الرحمن الرحيم

وقتي از شب يکشنبه سال 1335 حدود ساعت ده ،‌ صلوات اهل خانه دستهاي پدر را به ناگاه به آسمان برد و آهنگ شکر را با آهي عميق و خوشحالي و سرور توأم ساخت و به قامت بلند ايستاد و خستگي طول روز و دير وقتي شب را از ياد برد . حالا پدر پنجمين امامت خدا را نيز که پسر بود در خانه‌ي ساده و بي تکلف خود ، مي‌پذيرفت و با اولين گام در مسير زندگي دنياي او را که حقوق فرزند بر پدر است همچون ديگر فرزندان ، نام نيکو بر او بگذارد و اين بود که نام او را غلامرضا گذاشتند غلامرضا مدت زمان کودکي را قبل از دبستان به بازيهاي کودکانه گذراند ولي هيچ گاه در بازيها ، بيهوده انرژي بهدر نمي‌داد و سعس مي‌کرد عليه رغم سن کم به بررسي وسايل خانه و بازيهاي رقابتي سازنده با ديگر بچه‌ها طي کرده و در کارهاي خانه به مادر و در مغازه به پدر با دستهاي کوچکش کمک خود را که عبادت از قبول کارهاي بالاتر از تحمل کودکانه‌اش بود ، ارائه مي‌داد در اين سن از کارهاي سخت گريزان نبود و گويا کارهاي دنيا را براي سختي آن مي‌پذيرفت و محيط کار را براي خود لذت بخش مي‌کرد مراحل اوليه زندگي را به اين صورت پشت سر گذاشت و هيچگاه از احوالات پدر و مادر چه در انجام کارهاي روزمره و چه در نماز و مسجد و دعا غافل نبود و با نگاهاي کنجکاو از آنها اثر مي‌پذيرفت . اولين روزهاي دبستان را در سال 41 در روستاي برون آغاز کرد او که هر روز بعد از کلاس از مغازه پدر خبر مي‌گرفت و کمک مي‌کرد گويا درس و کار را براي خود که سر نوشتي دشوار و حوادث فراوان در پيش دارد الهام يافته بود که بايد در کنار هم به آنها بپردازد ،در دوران دبستان هر حرکات معلم برايش عبرت انگيز بود . 

در 11 سالگي و در شدت نياز به عاطفه و مهرباني ، دست نوازش پدر را از سر خود کوتاه ديد و لحن آمرانه‌ي او را خاموش کرد . پدر با بيماري شديدي دار فاني را وداع گفت . غلامرضا اينک اولين فراز رنجها را بايد باکمک ديگر برادران و سرپرستي مادر و خصوصاً‌برادر بزرگتر خود تحمل کند تا مراحل بعدي زندگي را که دشوار تر از اينها خواهد بود  بتواند در کورة سختي‌هاي اين دوران ،‌طي نمايد . او دوران سخت يتيمي ، و درگير شدن مستقيم با امر معاش ،‌لمس کردن مشکلات پدر مرحوم در مسير زندگي و داشتن عائله زيادي خانواده سختيها و دردهاي نا گفتني فراوان است که روح بزرگ و صبر زينب وار مادر در درياي تحملش که به برکت اعتقاد به اسلام بود شعله‌ي عضيمي يافته است هرگز اجازه‌ي بيان آنها را نداده و از اظهار رنجهاي تربيت فرزندان که بسيار گران و طاقت فرسا بوده است به سبب اجري که در پيشگاه معبودش داشته است گريزان بود و لب به سخن نگشوده است .

او در سال 1360 و پس از ازدواج به بخش سرايان انتقال و در شغل معلمي ، ايفاي رسالت نمود . او که نياز جوانان را بخوبي درک مي‌کرد چهرهاي خوب و اخلاقي دانش آموزان را بخود جلب و براي تربيت آنها در مجموعه‌ي تدريس در کلاسها و يا ارتباطات اجتماعي مايه مي‌گذاشت و آنها را به زندگي با عزت و پشتکار ترغيب مي‌کرد و معيار مي‌داد او هيچ گاه از نارسائي هاي مختلف دانش آموزان و دردهاي اجتماعي گذرا نمي‌گذشت و سعي مي‌کرد به موقع به آنها رسيدگي و قاطعانه پيگيري نمايد . توجه خاص او به افراد نيازمند از ويژگيهاي بازرسي است که به طبع شخصيت ساخته‌ شده‌اش در خانوده‌اي مذهبي و در زندگي پر رنج گذاشته به ثمر نشسته بود اينجا که در سال 1364 پس از طي مراحل تقوا در ابعاد فرهنگ سياسي و اجتماعي ، لياقت خويش را براي احراز خدمتگذاري به مردم و صداقت در سرمايه گذاري آنها روي بنيانهاي انقلاب که يکي از مظاهر آن قبول مسئوليت در امور سياسي و اجرائي بود به پيشنهاد مسئولين شهرستان ، براي توفيق بيشتر در عرصه‌هاي مختلف و در شرايط حساس جنگ تحميلي به عنوان بخشدار سرايان اانتخاب و عليه‌رغم مشکلات فرواني که در اين راه با آن مواجه بود به شايستگي تلاش نمود .

در امور مربوط به جنگ و اعزامها و جذب نيرو آنچنان پشتکار داشت و حضور خود را در ميادين نبرد آنقدر لازم مي‌دانست که ترجيهاً و عليه‌رغم مخالفت مسئولين براي اعزام وي بعلت امور بخشداري ، در اعزامهاي فراوان با ديگر رزمندگان عازم جبهه مي‌شد او در عمر کوتاه خود برکتهاي فراواني بعنوان سنت حسنه بجا گذاشت او عاشق اسلام و تداوم جنگ تاپيروزي نهائي بود و در 6 بار توفيق اعزام به جبهه موفق به خدمت در سنگرهاي مختلف امداد گري و رزمندگي شده و آخرين بارها که در مورخ 13/1/66 به تيپ 61 محرم گردان کاتيوشا در منطقه عملياتي کربلاي 10 در بانه وارد شده بود خدمات شايان توجهي ارائه نمود او عجيب به کردستان عشق مي‌ورزيد و حتي در يکي از مکاتباتش با تکيه بر جمله‌اي از شهيد آيت الله دستغيب که ((زير آسمان کبود خدمتي بالاتر از خدمت در کردستان نيست )) از خدا خواسته بود که براي جوابگوئي به شهداء کردستان ، توفيق شهادت را در آن سرزمين به او عطا نمايد .

مولود دنيا رو به سوي خدا : در آستانه شب 19 رمضان عزيز گرانقدر و فداکار شهيد غلامرضا پسندي به آرزوي خود در کردستان نائل شد و در ساعت 10 صبح روز 27/2/66 مطابق با 18 رمضان در حالي که هنوز وجودش در کنار همزمانش و خدمتگذاران به جمهوري اسلامي ضروري بود در حال تردد در مناطق عملياتي با اصابت گلوله توپ دشمن با زهر خصم      شهادت رسيد .

                                                                         ((والسلام))

زندگي نامه مجاهد سازش ناپذير معلم شهيد محمد جوادي                   شماره 7

بسم رب الشهداء و الصديقين

معلم شهيد محمد جوادي دراول شهريور ماه 1334 در خانواده‌اي روحاني در شهر فردوس ديده به جهان گشود.

دوران کودکي را در آغوش پدر و مادري پاک و متدين و با تربيت صحيح اسلامي نمود . پس از گذاشت 6 سال از عورش به دبستان همت راه يافت و با شوق فراوان به تحصيل ادامه داد . دوران ابتدائي را که پشت سر گذاشت به دبيرستان رفت و در دبيرستان فردوس مشغول به تحصيل شد . محمد علي‌رغم محيطي که طاقوت براي جوانان آن روز فراهم نموده بود . همچنانکه خود فردي مقيد به رعايت احکام اسلامي بود . همراهان و همکلاسيهايش را نيز به همان طريق دعوت مي‌نمود در همين دوران دبيرستان بود که محمد الفباي انقلاب را فرا گرفت و از هان زمان بود که مبارزه محمد با طاغوت و طاغوتيان آغاز مي‌شد با اختناق آنروز ساواک ، يک لحظه دست از انشاگري و روشنگري برداشت .

محمد در سال 1354 پس از اخذ ديپلم براي خدمت سربازي عازم مشهد شد و از آنجا به سراب آذربايجان شرقي اعزام گرديد. وي مدت 6 ماه در آن ديار بود و متصدي مسجد پادگان گرديد و به ارشاد جوانان پرداخت .

پس از دوران آمورزش به عنوان سپاه دانش به يکي از روستاهاي بابل به نام بالا چوب بست مشغول به کار شد و در خدمت به مستضعفين و محرومين نقش بسزائي داشت و خدمات بيدريغ او در درست کردن حمام مسجد و راه و حسينيه و عمران و آبادي روستاهاي آن ديار براي روستاييان محروم آنجا هيچگاه فراموش شدني نيست و در راه رفاه اين مردم بي بضاعت چه بسيار مواقع که از سوي ادارات طاغوت آن زمان بطوري که خود شهيد تعريف مي‌کرد از بخشداري گرفته و فرمانداري و استانداري هميشه در اثر افشاگريهايش بر عليه رژيم متحور پهلوي مورد توبيخ قرار مي‌گرفت و بالاخره محمد چهره شناخته شده در نزد روستاييان و غم خوار روستاييان آن منطقه است.

در همين اوان بود که مبارزه خود را با رژيم پهلوي سرسختانه ادامه داد پس از چندي با دکتر طبري‌پور آشنا شد. و بسيار از فيوضات او برخوردار گرديد و از طريق ايشان اعلاميه و نوارهاي امام امت را در اختيار رهروان راه امام قرار مي‌داد بالاخره دوران سپاهي بودن محمد به پايان رسيد و محمد مجددا به زادگاهش فردوس مراجعت نمود . از آن به بعد کمتر شبي بود که محمد اعلاميه و يا نوار را در سطح شهر پخش نکند. (( ماموران شاه مخصوصا ماموران روحاني نما سخنور را در سطح منطقه به جنب و جوش آورده بود در آن زمان بود محمد خود را جهت مبارزه‌ي علني آماده کرد و حتي با سلاحهايي که آزاد تهيه کرده بود مسلح شد.))

 در همان زمان بود که روحاني نماي درباري در اسلاميه مشغول گمراهي مردم بود ولي شهيد ندا به مبارزه با همکاري 25 نفر ديگر با او پرداخت روحاني نمايي که خودش در جلسه‌ي دادگاه مسجد فرشمزدستان مشهد اقرار آورد که من اشتباه کردم . عوض اينکه در خانه روحانيت را بکوبم در خانه ظالمين و مفسده را کوبيدم و منديل و عبا و امامه خود را به زمين زد .تا اينکه در يکي از جشنهاي نيمه شعبان که به دستور روحاني نماي مزدور (سخنور ) علي رغم دستور امام و ساير مراجع مبني بر عدم برگزاري جشن برگزار شده بود و در جريان افشاگري ماهيت کشف اين روحاني نما درباري که محمد دراين افشاگري نقش  بسرائي  داشت دستگير شد با 25 نفر ديگر که چند تايي ديگر هم که شهيد شده‌اند در آن شب بود که محمد با فرياد ا... اکبر خميني رهبر مرگ برشاه توانست به همراه همرزمانش جشن را برهم بزند .

فريادهاي درود بر خميني و مرگ برشاه او هنوز در فضاي مسجد جامع اسلاميه طنين انداز است . روز بعد محمد را دستگير کرده و به زندان ژاندارمري و پس از چند روز به زندان شهرباني و پس از بازجويي و تهديد بسيار با کمک عمال مرتجع فردوس که در رأس آنها سخنور وبرادرش به زندان وکيل‌آباد مشهد با 25 نفر ديگر برادران انتقال يافتند و در دادگاه ارتش محاکمه مي‌شوند که محمد در جلسه دادگاه که عبارت بود از دو زن بي حجاب و چند نظامي محاکمه مي‌شد.

با نيروي ايمان بالا همه آنها را محکوم مي‌کند به قول يکي از برادران خيال مي‌کرديم محمد را به يک چلوکبابي دعوت کرده‌اند اينقدر روحيه بالا داشت با آنکه بعضي از برادران رنگ آنها پريده بود موقعه‌اي که دست برادران را به هم بسته بودند از فردوس تا مشهد و 8 نفر مسلح بالاي سر ما بود گفته بود قلب ما را که نمي‌توانيد ببنديد . دوران زندان وکيل‌آباد سپري مي‌شد .

   با راهپيمائي‌هاي خواهران مشهد و ترس دولت آن زمان شهيد آزاد شد با ديگر برادران دوران زندان خيلي براي او و ديگران سازنده بود زيرا در زندان وکيل‌آباد بند پنج بيش از چهار پنج هزار زنداني سياسي بوددر رأس روحانيت مبارز استان زنداني بودند و پس از آزادي با نيروئي بيشتر بر عليه رژيم به مبارزه پرداخت و در تظاهرات پيشقدم بود . در جريان فراري ارتشيان آنروز نقش بسزايي داشت.

محمد هيچگاه از حرکت باز نايستاد و اصولاً سکوت و سکون با روحيه پر خروش وي هيچگاه سازش نداشت .

محمد در سالهاي آخر، معلم روستاهاي سرند، نرم ، نوده ، کريمو، و مصعبي بود و چه فعاليتهاي ارزشمندي را براي رفاه مردم محروم اين روستاها انجام داد . و در اين راه شب  و روز را  نمي‌شناخت . او در عين حال معلمي با ايمان و با تقوا بود که زمزمه محبت امام را در گوش شاگردان خردسالش سرمي‌داد . شهيد در اول ارديبهشت 1360 ازدواج کرد و در شب سيزدهم سال 1361 به شهادت رسيد و فرزندش همزمان با شهادت در شب دوازدهم 1361 متولد شد . محمد همچنين مدتي بعنوان شهردار اسلاميه خدمت نمود .

او در جنگ عراق عليه اسلام سه مرتبه در جبهه‌هاي حق عليه باطل شرکت نمود . دفعه اول فعاليت او در فتح تنگه حاجيان بسيار چشمگير بود . او در حمله‌ي فتح المبين شرکت داشت و روحيه و تقوا و اخلاص او سر مشقي براي همراهان و همرزمانش براي ابد خواهد بود او در آخرين مسافرتي که براي شرکت در عمليات فتح خرمشهر داشت چنين وصيت کرده بود .

ان الله اشتري من  المؤمنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة: بدرستيکه خدا خريد از مؤمنين جان و مالشان را ،در عوض به ايشان بهشت را ارزاني داشت.

آري اي برادران و خواهران و اي پدران و مادران که حاضر شديد با خداوند معامله کنيد و در عوض بهشت را به عزيزانتان و پارهاي جگرتان ارزاني داريد . درود بر شما که بر ما منت گذاشتيد و رضايت داديد که بتوانيم در اين صراط مستقيم و تحت فرمان يکي از پاکترين سلاله‌هاي پاک انبياء و ائمه اطهار يعني روح خدا امام امت خميني بت شکن به جبهه‌هاي حق عليه باطل برويم و دين خود را به اسلام عزيز و حسين زمانمان رهبر انقلاب امام ادا کنيم .و بدانيد که اينجانب محمد جوادي که به عنوان سربازي در جبهه حاضر شدم براي سومين مرحله حضور خود را در جبهه نمايان سازم براي يقين در اين امتحان الهي شرکت کردم که اگر پيروز شدم به زيارت آقا ابي عبدا... الحسين(ع)‌در کربلا نايل و اگر انشاءا... به فيض شهادت رسيدم به ديدار آن حضرت خواهم رسيد . و واقعاً‌محمد عاشق کربلا و حسين (ع) بود و بر اين عشق خويش با شهادت صعه گذاشت و بالاخره لحظه موعود فرارسيده بود شهيد محمد جوادي در نيمه شب 13/2/1361 به ديدار معشوق خويش نائل آمد و به آرزوي ديرينه‌ي خود رسيد .

اما به قول امام عزيزمان گرچه عزيزان ارزشمندي را از دست داديم ولي هدف به قوت خود باقي است.

متن زندگي نامه تخريبچي مخلص و شجاع شهيد هادي جوادي              شماره 8

بسم رب الشهداء و الصديقين

سلام بر مسافرين سرزمين عشق سلام بر آن لاله‌هاي دشت شهادت سلام بر مرغان خوني که به آسمان پر کشيدند . اي شما که تاريخ شهادت را ورق زديد . مدال افتخار را شما بدست آورديد . شما گلهاي شهر ما بوديد و هستيد شما مدرک تحصيلي خودرا از دست فاطمه زهرا (س)‌ و علي مرتضي و حسين (ع) گرفتيد شما از دانشگاه انبياء و امامان مدرک دائمي گرفتيد اما ما هنوز به دنبال مدرک چند روز دنيا هستيم واي به حال ما آياقبول شويم يا نشويم دست گدائي باز به درگاه شما بلند مي‌کنيم و از شما مي‌خواهيم که شفيع ما در آن دنيا شويد .

شما بوديد که جواب هل من ناصر حسين (ع) فاطمه که از زمان صحراي کربلا بلند بود جواب داديد. قلم و کتاب و زبان قاصر است که درباره عزمت و بزرگي شما سخن گويد .

بسيجي شهيد هادي جوادي فرزند عباسعلي در سال 1348 در شهرستان فردوس ديده به جهان گشود و در خانواده‌اي مذهبي و روحاني بزرگ شد تا اينکه به سنين جواني رسيد و پس از شرکت در جبهه‌هاي حق عليه باطل و در عملياتهاي مختلف شرکت نمود تا اينکه در جزيزه‌ي مجنون به شهادت رسيد و خون سرخش زمين گرم و تفتيده جنوب را رنگين کرد و بار ديگر لکه‌ي ننگي بر چهره‌ي ابر جنايتکاران نهاد از مناجات شهيد چند کلمه‌ي براي شما مي‌خوانيم خدايا من از شدت شقاوت مي‌سوزم ،مي‌لرزم ،شرم زده‌ام و نمي‌دانم تو را چگونه شکر کنم .

مي‌خواهم همه چيز خودرا بدهم مي‌خواهم خودرا قرباني کنم و با کمال اخلاص آنچه را دارم تقديم نمايم .

والسلام از مناجات نامه‌ي شهيد جوادي            خدايا توفيق صبرو اجر به خانواده اين شهيد بدهد.

متن زندگي نامه شهيد اسلام و قرآن سرباز احتياط شهيد محمد علي خادم ابوالفضلي            شماره 9

بسم الله الرحمن الرحيم

ام حسبتم ان تد خلو الجنة و لما يعلم ا... الذين جاهدو امنکم يعلم الصابرين .

گمان مکنيد به بهشت داخل خواهيد شد بدون آنکه امتحان کند آنانکه جهاد در راه دين کرده و آنها که در سختي‌ها صبر و مقاومت کنند مقامشان را بر عالم معلوم گرداند.

شهيد محمد علي خادم ابوالفضلي در سال 1335  در شهرستان سبزوار در ميان خانواده‌اي کارگر و مسلمان بدنيا آمد دوران طفوليت را بزودي پشت سر گذاشت در سن 8 سالگي همراه خانواده‌اش به تهران مهاجرت کرده و در آنجا ساکن شدند محمد علي از کودکي در مغازه پدرش شروع به مسگري نمود و دست کمک پدرش بود و چون خانواده‌اش داراي هفت نفر بود و هزينه زندگي را بسختي تأمين مي‌کردند نتوانست به مدرسه برود لذا کمک به پدرش را بر تحصيل مقدم شمرده و تا سنين 17 سالگي همين کار را ادامه داد و روزها را کار کرده و شب را در تکيه محل شروع به فعاليت نموده و هميشه در مجالس ديني حضور داشت و از دير باز بعنوان انساني مسلمان و اصيل و شاگردي کوشا در مکتب قرآن بين دوستان و اقوامش شناخته شد تا اينکه به خدمت سربازي اعزام شد 2سال سربازي را پشت سر گذاشت تا اينکه انقلاب شروع شد روزها  دست از کار کشيده و در تظاهرات مردم عليه رژيم سفاک پهلوي شرکت مي‌نمود و حتي دوستان و هم محليهايشان را تشويق مي‌کرد محمد علي در مبارزه با مأمورين پهلوي چند بار مورد حمله قرار گرفته و از ناحيه پشت و پا بر اثر زدن باتون زخمي شده بود شبها با دوستانش در محاصره پادگانهاو کمک به ديگر مجاهدان انقلاب را سپري مي‌کرد تا اينکه انقلاب اسلامي شکوفا شد و به پيروزي رسيد . محمد علي فعاليت را ادامه داد تا اينکه جنگ تحميلي بعثيون عراق عليه انقلاب شروع شد محمد علي در اوايل جنگ فرمان رهبر خود را لبيک گفت و از طرف ارتش به جبهه نبرد عليه مزدوران عراقي اعزام شد مورد تشويق فرمانده‌ي خود قرار گرفت و نشانه لياقت گرفت محمد علي 18 ماه قبل از شهادتش تصميم به ازدواج گرفت و مراسم ازدواج را بسيار ساده گرفتو در ديدار آخر با خانواده و فرزندش که سه چهار ماهش بيشتر نبود از آنها مي‌خواست که پس از شهادتش صبر و شکيبايي را پيشه کرده و هيچوقت دست از مبارزه عليه آمريکا و ايادي خونخارش برندارند و نيمه‌هاي شب مشغول خواندن نماز شب و خواندندعاي توسل مي‌شد واز معبودخود مي‌خواستکه او را درنبرد با بعثيون ياري دهد و هميشه به ياد امام بود و در دعاهاي خودطول عمر براي رهبر کبير انقلاب و پيروزي اسلام بر کفر را در خواست مي‌کرد .

محمدعلي سرانجام پس از 6ماه نبرد در موقع بيرون راندن کفار بعثي از سرزمين اسلاميمان درتاريخ 20/10/1359 در جبهه کنجانچم شهد شهادت به کام تشنه‌اش فروريخت يادش و راهش پر رهرو باد . 

 

متن زندگي نامه شهيد حسين خزيمه          شماره 10

بسم الله الرحمن الرحيم ‌

شهيد حسين خزيمه در خانواده‌اي مذهبي ديده به جهان گشود و چون خانواده ، اعتقادي راسخ به اباعبدالله داشتند نام حسين را برايش نهادند . شهيد حسين خزيمه تا 3 سالگي در دامان مادرش پرورش يافت و سپس مادر جهان فاني را وداع و پس از آن نگهداري او برادرش به عهد خواهر بزرگش واگذار گرديد از 5 سالگي به بعد دوش به دوش پدر به شغل دامداري مشغول گرديد تا اينکه در سن 16 سالگي پدر خود را هم از دست داد و از آن پس سرپرستي برادر کوچکتر و خواهرش را برعهده گرفت تا اينکه در سال 1339 به خدمت سربازي اعزام گرديد و دوره مقدماتي تکميلي را همانجا فرا گرفت و پس از اتمام سربازي مجدداً به فردوس برگشت و به شغل دامداري پرداخت نامبرده در برخورد و رفتارش با مردم متواضع و فروتن بود . به هيچ وجه ناراحت نمي‌شد و با خواهر و برادرش مهربان بود توسط خواهر و برادرش پيشنهاد ازدواج به وي داده شد و در سال 1343 ازدواج نمود و ثمره اين ازدواج هفت فرزند مي‌باشد . بعد از آن با تلاش و زحمت به شغل دامداري و کشاورزي مشغول گرديد تا اينکه در زلزله فردوس مشکلات مادي زيادي برايش پيش آمد . املاکي که خريداري شده بود از دستانش رفت به همين روال چند سالي سپري شد تااينکه انقلاب شکوهمند به وقوع پيوست و در مراسمات راهپيمائي و ديگر مراسم مذهبي حضور فعال داشت پس از پيروزي انقلاب اسلامي در سال 1358 با اعلام ژاندارمري سابق براي پذيرش جوانمرد وارد ژاندارمري در گروهان فردوس شروع به فعاليت نمود . بصورت داوطلب در همه حال آماده ماموريتهاي محوله بود کليه فرماندهان از وي رضايت کامل داشتندهميشه در درگيريها نفر اول بود مدت 12 سال در گروهان ژاندارمري فردوس در پاسگاههاي نايبند ، نوغان ، ديهوک ، انجام وظيفه نمود و پس از ادغام نيروها به علت اينکه در شناسايي کويرها مهارت کامل داشت در يگان امداد منطقه انتظامي شروع به خدمت نمود و همواره در امر کنترل و گشت و کمين در کوير مشاور فرماندهان بود در درگيريها با اشرار پيشتاز بود .

در سال 1374 در نقل و انتقالات داخلي به منطقه مرزي گزيک انتقال گرديد و در پاسگاه مرزي چاتک مشغول به خدمت گرديد و پس از گذشت يکسال و پيگيريهاي فرمانده منطقه فردوس نامبرده مجدداً به فردوس انتقال و در يگان امداد مشغول به خدمت گرديد در مورخه 25مرداد ماه سال 1374 در حين تعقيب اشرار به محاصره اشرار در آمد و پس از در گيري با آرپيچي خودرو وي را هدف قرار داده و منهدم نمودند . با رسيدن نيروهاي کمکي و هلي‌کوپتر توانستند از چنگ اشرار نجات يابد اشرار با به جا گذاشتن دو تن مواد مخدر و اسلحه و مهمات و دو دستگاه خودرو متواري گرديدند . پس از اين مرحله در چند مرحله در گيري موفق به ضربه زدن و دستگير کردن اشرار شد و در تاريخ 17 دي ماه 1378 روز آخر ماه مبارک رمضان ساعت 20/11 در تعقيب اشرار به شهادت رسيد و به ديار عاشقان پيوست .



متن زندگي نامه شهيد محمد خزاف مقدم                        شماره 11

بسم الله الرحمن الرحيم

شهيدمحمد خزاف مقدم در پنجم شهريور ماه سال 1351 در خانواده‌اي مذهبي در شهرستان فردوس ديده به جهان گشود عشق و علاقه اين خانواده به خاندان عصمت و طهارت باعث شد که نامش را محمد گذاستند . محمد در دامن پدر و مادري که زندگي معمولي خود را از راه کشاورزي و دامپروري اداره مي‌کردند پرورش يافت تا اينکه در سن 6 سالگي همزمان با پيروزي انقلاب اسلامي ايران وارد دبستان گرديد تا کلاس سوم ابتدائي در يکي از دبستانهاي فردوس تحصيل نموده و با وجود علاقه زيادي که به درس خواندن داشت نتوانست ادامه تحصيل بدهد و به علت نياز شديد به وجودش در امور زراعت مجبور به ترک تحصيل شد . علاقه‌ي او به درس خواندن باعث شد در کلاس شبانه ثبت نام کرده و کلاس چهارم ابتدايي را بطور متفرقه امتحان دهد . با وجود سن کمي که داشت در فراگيري کارها از استعداد بالايي برخوردار بود و درسالهاي 65 و 66 موقعي که پدرش در بستر مريضي بود تقريباً تمام کارهاي روز مرة کشاورزي و غيره را انجام مي‌داد و خانواده را اداره مي‌نمود او مقيد به انجام فرايض مذهبي بود و در حاليکه هنوز به سن 15 سالگي نرسيده بود نماز مي‌خواند و روزه مي‌گرفت بارها اتفاق مي‌افتاد که روزهاي ماه رمضان از شدت گرما و تشنگي بي حال مي‌شد ولي حاضر نمي‌شد روزه‌اش را افطار کند محمد علاقه زيادي به رفتن به جبهه و جهاد در راه خدا داشت و هميشه آرزو مي‌کرد به سني برسد که بتواند به جبهه اعزام گردد و با دشمن مبارزه کند لباس بسيج را خيلي دوست داشت و اکثر اوقات لباس بسيجي به تن مي‌کرد او براي رسيدن سن قانوني و رفتن به جبهه روز شماري مي‌کرد تا اينکه در سال 1366پس از اينکه رضايت والدين را جلب کرد در سن پانزده سالگي براي فراگيري آموزش نظامي به پادگان نيشابور اعزام گرديد.

براين عقيده بود که هر فرد مسلمان بايد آموزش نظامي را فرگيرد تا موقع لزوم بتواند از حريم اسلام و قرآن دفاع کند . وي پس از اتمام دورة‌ آموزش به فردوس برگشت و مشغول کار کشاورزي قبلي شد .ولي عشق به رفتن به جبهه او را ساعتي آرام نمي‌گذاشت و مرتباً از والدينش تقاضا مي‌کرد که براي رفتن به جبهه رضايت بدهند او به مادرش مي‌گفت شايد اين جنگ مدت زيادي طول نکشد و من به آرزويم نرسم آن وقت شما روز قيامت در پيشگاه حضرت زهرا (س) چه جوابي خواهيد داشت و به پدرش مي‌گفت شما هر کاري دا به من محول کنيد انجام مي‌دهم تا اينکه رضايت والدين را جلب نمود و در تاريخ يازدهم ارديبهشت ماه 1357 همراه با کاروان سپاهيان حضرت سجاد(ع) راهي جبهه‌هاي نور عليه ظلمت شد و در لشکر 21 امام رضا(ع)‌گردان انصار بعنوان تک تيرانداز مشغول خدمت گرديد مدتي در ايلام خدمت نمود و سپس به اهواز و ار آنجا به جزيره مجنون اعزام گرديد . و سرانجام اين غنچه نو شکفته که جان در طبق اخلاص نهاده بود در تاريخ 4/4/1367 مرغ روحش به جوار حق پرواز کرد و به ملکوت اعلي پيوست . روح بلند مرتبه‌اش دراعلي عليين آرميده باد. 

متن زندگي نامه شهيد عبدالرحيم دوزنده                شماره 12

بسم رب الشهداء و الصديقين

دشت سرخ عاشورا از لاله‌هاي بي‌شمار خفته و در خون ، آذين گشته است و سردار و فاتح اين نبرد ، حضرت اباعبدالله الحسين (ع) افقهاي دور آنجا که آسمان سرخ تشيع از فلق تا شفق به هم پيوند مي‌خورد بر اين حماسه و اين آوردگاه خونين نظاره‌گر است ميداني به وسعت کره‌ي زمين و پيکار گراني به شمار اولاد آدم در زماني به درازاي تاريخ . بار خدايا چه شکوه و جلال را در يابيم . ما چه مي‌فهميم که اين شهيدان سرخ جامه در آن لحظه‌اي زيباي وصال جانان چه مي‌بينند ؟ در آن لحظه‌اي کوتاهي که تمامي عصر تاريخ را تفسير مي‌کند و ارزش و آبروي فرزندان آدم را در صحيفه اعمال به ثبت مي‌رساند .

اي حسين! اي سالار شهيدان :اي سراينده‌ي شعر زيباي شهادت . اي که با خون سرخ هميشه جوشانت تضمين جاودانگي دين جدت شدي . اي ثارا... ! بگو که چگونه شهيدان خفته در خون ما را در فردوس برين در کنار انبياء و صديقين و صالحين جاي مي‌دهند . بگو که لبهاي شهيدان ما را چگونه از آب کوثر سيراب مي‌سازند ؟ بگو که اين سروش خوش الهام چگونه پيام دعوت شدن بر ضيافت پروردگار و متنعم شدن از خوان گسسته‌ي رزق او را به صاحبش مي‌رساند . و اين چه پيام پر شوري است که به محض دريافت آن جوانان ما سر از پا نشناخته و رهسپار کوي جانان مي‌شوند . چه بسيار پدر و سپرهاي که در کنار هم در بستر خون آرميدند .

چه بسيار برادراني که يکي پس از ديگري سلاح برادررا به دوش گرفته و راهي ميدان نبرد قابيليان شده‌اند و يکي از شهيدان گلگون کفن شهيد عبدالرحيم دوزنده است .

اين شهيد عزيز نيز براي دفاع از اسلام راهي جبهه‌هاي نبرد حق عليه باطل شد . و حدود يکسال به مبارزه با دشمنان اسلام پرداخت .او راه آقا و سرورش اباعبدا... الحسين را دنبال نمود و نگذاشت که سلاح همرزمان شهيدش بر زمين بماند و دشمنان ميهن و کيان ما به  مقاصد شوم و پليد خود برسند. و سرانجان نيز در عمليات               در محل مراغه بر اثر اصابت ترکش بمباران هواي به مقام رفيع شهادت نائل آمد و بهشت برين را براي خود تضمين نمود .

و براستي که شهادت بهترين رستگاري است چرا که آقا اميرالمؤمنين (ع) هنگام شهادت فرمود : فزت و رب العکبه  يعني بخداي کعبه رستگار شدم .

و چه سعادتي بالاتر از اين که انسان در جوار حق مأمواي گزيند و همنشين اوليا و صلخا  گردد . و شهيدان ما به اين مقام رسيدند و خوشا به سعادتشان .

(( روح شهيدان عزيز بخصوص شهيد دوزنده شاد و راهشان مستدام باد))

اي تيغ جان ستان که شکستي سرمرا                       بنشانداي بداغ پدر دختر مرا

اي تيغ جانگداز چه بودي که زهر تو                      چون شمع آب کرد همه پيکر مرا

روزي زشعله ، شعله‌ي آتش بر آمدي                     تا سوختي تو خانه‌ي من سنگر مرا

روزي لگد شدي و شکستي به ضربتي              پهلو و قلب فاطمه‌ي اطهر مرا

يکروز هم به ضربت دست ستمگري                    سيلي زدي اميد دل و همسر مرا

يکروز تا زيانه شدي در ميان راه                        دادي بباد آن گل نيلوفر مرا

امروز هم مرادگر از پا فکنده‌اي                         اي تيغ جان ستان که شکستي سر مرا

زندگي نامه سردار شهيد اسلام محمد باقر رادمرد                   شماره 13

 

بسم رب الشهداء و الصدقين

شهادت غنچه را بوييدني کرد                                                          به چشم دل خدا را ديدني کرد

ببوسيد اي عزيزان قبر ياران                                                                 شهادت قبرها را بوسيدني کرد

ياران چه غريبانه ، رفتند از اين خانه ، هم سوخته شمع ماه هم سوخته پروانه

سخن گفتن درباره‌ي شاهدان هميشه جاويد پهنه‌ي تاريخ بسي مشکل و قلم را ياري لغزيدن بر صفحه‌کاغذ نيست . ولي چه بايد کرد ، بايد گفت و نوشت و عرق شرم را از سر قلم بر چهره‌ي شفاف ورق چکانيد .

شايد جامي پر شود تا از براي کفاره‌ي جرائم خويش نثار قدم دوست نماييم      انشاالله 

شهيد محمد باقر رادمرد در تاريخ 29/8/1339 در شهر مذهبي فردوس ديده به جهان گشود و طبق معمول همه بچه‌ها به رشد خويش ادامه داد . او همواره با مشکلات و نارسائيهاي متعدد زندگي دست و پنجه نرم کرده و در دوران کودکي از شيريني خاصي برخوردار بوده و همراه لبخند برلبانش نقش داشت دوران نوجواني اين شهيد سپري شد تا به دبيرستان رسيد و سالهاي اول را به موفقيت و به خوبي پشت سر گذراند تا اينکه با شکستن پاي پدرش بر اثر فروريخن آوار سنگين کارهاي کشاورزي از يک طرف و درسهاي دبيرستان و فعاليت در زمينه شکوفا کردن انقلاب از سوي ديگر توان راغ از او گرفت بود بطوريکه شبانه روز در تلاش و فقه بسر مي‌برد .

بزودي ياران موافق همديگر را پيدا کردند و جمعي از نيکان و همرزمان آنروز شهداي امروز را تشکيل داده و فعاليت‌هاي خويش را آغاز کردند . باقر نخستين فردي بود که براي اولين بار ديوارهاي سيماني دبرستان را شبانه شعار نويسي کرد و محيط اطراف را پر از اعلاميه کرد . آري اين شهيد بود که عطر بوي امام را با پخش عکس امام در مسجد جواد الائمه پراکنده و او بود که دسته‌هاي اعلاميه حضرت امام ره را با دوچرخه خويش حمل کرده و به هنگام پخش اخبار بي بي سي سرازير منازل مي‌کرد و در يکي از شبها با چژوب خيس خورده و شجاعت بي نظير خويش تابلوهاي اصول دوازده‌گانه انقلاب سفيد شاه و ملت را درهم شکست.

بهر حال انقلاب به پيروزي رسيد و اين شهيد عزيز نيز پس از ياخذ ديپلم مشغول فعاليت در کميته انقلاب اسلامي و انجام امور فرهنگي چون بر پايي نمايشگاه کتاب شد تا اينکه در اين رابطه سفري به تهران نمود در آنجا از روي مزاح به او گفته شد که سپاه زودتر از هر جاي ديگر تو را به آرزوي ديرين و هميشگي‌ات (شهادت) خواهند رساند بويژه سپاه تهران که مداوم با بازمانده‌هاي رژيم طاغوت در گير است . اين شهيد گرانقدر که شهادت آرزوي ديرينه‌اش بود اين شوخي را جدي گرفته و سريعاً به عضويت سپاه تهران در آمد . و در پادگان امام حسين (ع)‌مشغول خدمت شد . او در ايام کوتاهي ،‌ ورزيدگيهاي لازم را در خود ايجاد کرده و با يک دوره فشرده و طاقت فرسا  در شيراز سطح آگاهي خود را در زمينه سلاحهاي سنگين تکميل کرد و با توان نظامي بالا به آموزش پرداخت . تا اينکه با شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران ورزيدگيهاي و آگاهيهاي رزمي وي به بار نشست . در آغاز مسئولين پادگان، مانع حضور وي در منطقه‌ي جنگي شدند ولي او از پانزده روز مرخصي خويش استفاده نموده و به سوي ديار عاشقان (جبهه) شتافت . شکار تانکهاي عراقي مدت هجده روز به طول انجاميد و سه روز تأخير وي غيبت محسوب کردند.

با بصيرت تمام در ايام رياست جمهوري بني‌صدر از دست منافقين جان سالم بدر برد و تنفري که از بني‌صدر داشت حتي از شرکت در يک مانور نظامي که در منطقه (دربند تهران )‌با حضور بني‌صدر برگزار مي‌شد خودداري نمود .

در اين ايام بود که ازدواج علي‌وار و بسيار ساده اين شهيد با هزينه‌اي کمتر از 10هزارتومان که حاصل دسترنج خودش بود در نهايت سادگي برگزار شد که دور از هر گونه تجمل انجام گرفت او آغاز زندگي نوين خود را در اتاقي محقر که داراي سقف چوبي بود شروع نمود و روز بعد از عروسي با لباس مرتب به محل کارش رفت. 

و درس عبرتي به همه زوجهاي جوان داد که هيچ يک از مضاهر جهان فاني حتي پر جاذبه‌ترين آنها نبايد براي يک لحظه انسان را از هدف مقدس خويش دور سازد و يا         ايجاد کند .

زمان مي‌گذاشت و پس از مدتي اين شهيد در جوار ثامن الائمه حضرت رضا (ع) اقامت گزيد .

با انکه نامش در سپاه مشهد بود عشقش به خدمت به اسلام او را آرام نمي‌گذاشت بطوريکه زماني پادگان بيرجند و زماني از پادگان با غرور       بود و  زماني از سپاه کاشمر و زماني از جبهه‌هاي نبرد سر در مي آورد . رفتار صبورانه و شيرين ، شجاعت و از خود گذشتگي بي‌حد و قيافه جذاب و دوست داشتني وي محبوبيت زمان کودکي او را حفظ کرده بود بطوريکه هر جا مي‌رفت دوستان بر گرداد حلقه مي‌زدند اما اينها او را سيراب نمي‌کرد تا اينکه روانه جبهه شد و مسئوليت آموزش نظامي قرارگاه مسلمان را بعهده گرفت و بخدمت مشغول شد .          

پس از مدتي روانه کردستان گرديد و مسئوليت آموزش نظامي لشکر ويژه شهداء را عهده دار گرديد و بدين ترتيب از ياران باوفاي شهيد کاوه شد.

عمليات والفجر 9 با پيروزي به پايان رسيد اما رفتار فراموش نشدني شهيد محمد باقر رادمرد که بهمراهي سردارمنصوري که درآن هنگام سمت معاونت لشکر ويژه شهداء را بعهده داشت هدايت نيروها را بعهده داشت در خاطره هم رزمانش باقي مانده بود شجاعت بي نظير همراه با خشونت و سرسختي وي در مقابل دشمن و ترحم و عطوفت بيش از حد وي نسبت به کهنسالان و جوش خوردن با بچه‌ها چهره‌اي بياد ماندني از او بيادگار گذاشته و آيه شريفه (محمداً رسول ا... والذين آمنوا معه اشداء علي الکفار رحماء بينهم ) را تداعي مي‌کرد سرانجام در ادامه همان عمليات پيروزمندانه د رشب يازدهم فروردين ماه 1365 به آرزوي ديرينه و هميشگي‌اش رسيد و دور از چشمها بسوي معشوقش شتافت و پس از مدت بيش از 6 سال که پيکر مطهر و پاکش مفقود گرديده بود بروي دست همزمانش تشيع گرديد .

آري دوباره گلي از سفر کربلا آمده بود گلي از همان گلهاي هشت دفاع مقدس آنروز پيکر غرق نور او با کارواني از شوق پيش مي‌رفت تا در جمع ديگر شهيدان جاي گيرد و زمين تفديده‌ي کوير بار ديگر امانت عزيزي را در خود جاي دهد آنروز سردار رشيد اسلام شهيد محمدباقر رادمرد رفت با روحي بلند و چهره‌اي گشاده اما راهش

      راهي که از کربلا حسين (ع) تا کنون ادامه يافته و هميشه رهنوردان مشتاق را بسوي خود مي‌خواند .

برادرم ، امروز شهيدان نظاره‌گر اعمال تو هستند و وظيفه توست تا نگذاري که خون به نا حق ريخته‌شان پايمال شود و آرمانشان بازيچه دست دنيا طلبان گردد .

آري اين انقلاب بايستي به رهبري حضرت آيت‌الله خامنه‌اي و به همت تو برادر بسيجي و پايدارم تا انقلاب جهاني حضرت مهدي (عج) توادم پيدا کند     انشاالله .

                                                     گروه عاشقان بستند محملها و وارستند توداني حال ماوا ماندگان در اين ميان چون شد

(( امام خميني ))

 

جسم صد چاک تو هر چند فتاده است به خاک

مرغ جانت پله در اوج و فرازي دگر است

بعد از اين ساز دل زخمي ما را ، يارا

پنجه خاطره‌هازخمه نوازي دگر است

نشده زمزمه خون شهيدان خاموش

سوز عرفاني اين نغمه ، زسازي دگر است

                                                                     (( روحش شاد و راهش پر رهرو باد ))

متن زندگي نامه شهيد علي رمضان اکبري                     شماره 14

بسم الله الرحمن الرحيم

شهيد علي رمضان اکبري که در بين دوستان به علي اکبري معروف بود در سال 1338 ديده به جهان گشود . دوران تحصيلات ابتدايي را در ايام زلزله‌ي دلخراش فردوس و حومه به سختي گذراند و به مقطه راهنمايي ارتقاء يافت . عزات عالي و پيشرفت درسي مطلوب وي در تحصيل نشان دهنده علاقه فراوانش به اين مهم بود .

سرپرستي برادران کوچکتر و دلجويي والدين سالخورده‌اش او را بر آن داشت تا عليرغم رضايت قلبي درس را رها سازد و همدوش پدر بزرگوارش مشغول به کار گردد . و سرانجام پس از مدتي در راستاي خدمت به ملت خود وارد نيروي انتظامي شد و با اين نيت مقدس لباس خدمت پوشيد .

دوران آموزش وي مصادف با قيام عليه رژيم منحوس شاهنشاهي بود که بهمين سبب چندين بار ، محل خدمت را رها نموده و به صف مشتاقان پيوسته بود .

پس از ايجاد نظام جمهوري اسلامي افتخار خدمت به مردم محترم طبس را يافت و مدت 10 سال در آن ديار ساکن بود که حسن خلق خوي او ، همکارانش را تحت تأثير فراوان قرار داده بود .

جهت پرستاري از والدين خويش پس از مدتي به فردوس مراجعت نمود و بعلت مساعد بودن شرايط زندگي در روستا براي ايشان ، شهيد نيز بهمراه پدر و مادرش که آنها را بسيار گرامي مي‌داشت ، به روستا رفت در کنار همسر و فرزندانش زندگي را سپري نمود تا اينکه از جانب نيروي انتظامي به منطقه کردستان اعزام شد و خانواده را در کنار والدينش به خداي بزرگ سپرد

شهيد مدت 12 ماه در کوه و دشت‌هاي منطقه سقز، روستاي مولانا آباد به انجام وظيفه و خدمت به کشور و ميهنش گذراند . و هنگاميکه پس از يک سال دوري از خانواده برگه مرخصي و بازگشت را بهمراه داشت در لحظات عرفاني روز مبارک جمعه عالم خاک را با عروجي خونين به ملکوت به جنت عرش وداع گفت و روح مطهرش همجوار شهدا و صالحين و اولياء الله آرامش ابدي يافت

زندگي نامه شهيد مهدي زارع                     شماره 15

بسم الله الرحمن الرحيم

و لا تحسين الذين آمنو قتلو في سبيل الله اهوا تابل احياء عند ربهم يرزقون

شهيد مهدي زارع در سال 1337 در خانواده‌اي متوسط و مذهبي در شهرستان فردوس ديده به جهان گشود .دوران متوسطه و راهنمايي را در همان فردوس به پايان رساند . نام مستعار وي هاشم بود . وي در دوران کودکي مادر خود را از دست داد . همزمان با خروش امت اسلامي او نيز به صفوف مسلمانان انقلابي پيوست و در غالب تظاهرات شرکت فعال داشت . پس از انقلاب اسلامي مدتها در مساجد و پايگاهها نگهباني مي‌داد . شهيد به امور مذهبي علاقه زيادي از خود نشان مي‌داد و در جلسات قرآن و دعاهاي کميل و توسل به طور مرتب شرکت مي‌نمود . و از افراد مذهبي و فعال در هيات بود . شهيد مهدي زارع فعاليت‌هاي خود را در هيأت جواد الائمه انجام مي‌داد .شهيد مهدي زارع فردي متين و معدب بود و با دوستان و اقوام خوش رو بود و به طوري رفتار مي‌کرد که همه دوستدار اخلاق و رفتار او مي‌شدند .وبراي هميشه همه دوستي وفادار و مطمئن بود. نام برده بيشتر وقت و اوقات فراغت را صرف خواندن کتاب‌هاي ادبي و مذهبي مي‌نمودو به نوشتن اشعار ادبي علاقه فراوان داشت واز وي اشعار زيادي در دفتر چه خاطراتش باقي مانده است که ياد او را ذوق لطيف مي‌باشد .قابل ذکر است که نامبرده در باغمنزلشان کتابخانه کوچکي تشکيل داده بود که بيشتر ساعات مطالعاتش را آنجا مي‌گذراند . شهيد پس از اخذ ديپلم مدتي به کشاورزي مشغول شد و سپس به خدمت مقدس سربازي رفت . وي سربازي خود را در جبهه‌هاي حق عليه باطل گذرانيد و پس از گذراندن خدمت سربازي جهت علاقه شديد به امور نظامي وارد ژاندارمري شد. شهيد استوار دوم مهدي زارع رد عمليات‌هاي گوناگون از جمله عمليات‌هاي بيت المقدس و آزادي  و عمليات محمد رسول ا... شرکت داشت . و بر اثر رشادت‌هايي که از خود نشان داده بود تقدير نامه‌هاي زيادي را از خود نشان داد.                        والسلام

متن زندگي نامه شهيد عليرضا سعيدزاده                     شماره 16

بسم الله الرحمن الرحيم

شهيد  عليرضا سعيدزاده در سال 1347 در دامان گرم پدر و مادر متولد شد و پس از گذراندن دوران کودکي وارد دبستان ميرتوني در اسلاميه شد و دوران ابتدائي را با نمرات خيلي عالي قبول شد و پس از گذراندن دوران ابتدايي وارد مدرسه راهنمايي ابوريحان بيروني در اسلاميه شد و سه سال دوره راهنمايي را با علاقه بسيار شديد به پايان رسانيد و بعد از دوره راهنمايي وارد دبيرستان شد . سال اول را در رشته فرهنگ و ادب را سپري نمود و وارد سال دوم دبيرستان شد در اواسط سال بدليل فرمان و نيازي که جبهه‌ها به نيرو داشت آماده براي دفاع از ميهن اسلامي شد عليرضا در خانواده‌اي مذهبي رشد نمود او هرگز از کمک به والدين دريغ نمي‌ورزيد به مسائل اسلامي خيلي پايبند بود . يک لحظه از نماز و روزه غفلت نمي‌کرد . و خانواده شهيد از اين روحيه انقلابي و موقعيت اجتماعيش راضي بودند از نظر اخلاقي شهيد بسيار خوش اخلاق بود و خيلي مهربان ، با همه اهل خانواده باملايمت و مهرباني رفتار مي کرد و هميشه ميل داشت اهل منزل خوشحال کنند در ميان مردم هم داراي اخلاقي حسنه بود با مردم با گشاده رويي و دلي سرشار برخورد ميکرد و در بسيار از کارها اسوه و سرمشق عام و خاص بود و در مراسمات مذهبي- تظاهرات‌ها ، نمازهاي جمعه و جماعت شرکت فعال داشت و علاقه زيادي به سخن‌هاي امام داشت و ضد انقلاب و گروهکهاي مخالف بود و عقيده‌اش درباره جنگ تحميلي اين بود که بايد با شيطان صفتان و مزدوران بعثي و از خدا به خبرات مقابله نمود . شهيدان از روحيه‌اي والا برخورد بود و هميشه آرزو داشت در عمليات شرکت کند و در پشت جبهه به راهنمائي و ارشاد مردم مي‌پرداخت و خلاصه شهيد عاشق جنگ و شهادت بود او در اوقات فراغت به مطالعه کتب اسلامي پرداخت و در کارهاي کشاورزي به پدر کمک مي‌کرد شهيد علاقه زيادي به درس خواندن داشت او دوران آموزشي خود را در تربت حيدريه به مدت 45 روز سپري کرد و براي بار اول در مأموريت سه ماه به جبهه اعزام شد و در جبهه اسلام آباد غرب حضور داشت و بار دوم در گردان کوثر از لشکر 21 امام رضا و کلاً شهيد در جبهه‌هاي در غرب مشغول نبرد با صداميان بعثي بود . آخرين ديدار که گذشت در ارديبهشت ماه 65 بود که مي‌خواشت به جبهه برود و توصيه‌اش به براداران و خواهران اين بود که درس بخوانيد و با درس خواندن مشت محکمي بر دهن ياوه گويان بزنيد و در آخرين ديداري که داشت با رضايت پدر و مادر بود که با بدرقه‌اي گرم از جلوه بسيج به جبهه عزام شد شهيد در گرداني بود که فتح مهران را به عهده داشت و در عمليات شهيد تيربارچي بود و در حين عمليات در اثر اصابت تيره به ناحيه سينه به شهادت رسيد . شهادت شهيد باعث تأثير خانواده شد ولي از آنجايي که اعتقاد به سالار شهيدان و راه او داشت او را به عنوان افتخاري مي‌دانستند و هديه‌اي که در راه اسلام و قران هديه داده‌اند

متن زندگي نامه پاسدار شهيد محمد شهرياري                    شماره 17

بسم الله الرحمن الرحيم

شهادت خود اوج بندگي سير و سلوک در عالم معنويت است .     (رهبر کبير انقلاب ).

اين لطف خدا بود که به اين ملت ، دل و جرائت و عشق به شهادت داد و اينها توانستند مثل کوه استواري در مقابل دشمن مقاومت کنند .             مقام معظم رهبري

با درود و سلام بر شهيدان و سلام و درود بر روح پر فتوح رهبرکبير انقلاب اسلامي و سلام خدا و صلوات فرشتگان الهي بر رزمندگان اسلام شهيد محمد شهرياري در سال 1337 در خانواده‌اي مذهبي در روستاي ارسک ديده به جهان گشود ، محمد در دامان پاک مادر و روزي حلال پدر از راه کشاورزي زندگي را مي‌گذراند ، پس از طي دوران طفوليت به يادگاري قرآن پرداخت و از آنجا به دبستان در همان روستاي ارسک رفته و بعد از دوران دبستان بخاطر نبود مدرسه راهنمائي در ارسک به بشرويه رفت و در آنجا به ادامه تحصيل پرداخت ، محمد از همان کودکي به مسائل ديني و مذهبي اهميت بسياري مي داد و با وجود دور بودن از خانواده هرگز نماز و روزه و قرآن خواندن ايشان ترک نمي‌شد . در کلاس سوم راهنمايي بود که پدر را از دست داد و با نداشتن پدر و مشکلات و سختيهاي طاقت فرساي زندگي در همان بشرويه به ادامه تحصيل مي‌پردازد و به دبيرستان رفته و در سالهاي آخر دبيرستان مبارزه عليه رژيم ستمشاهي را شروع کرد و در راهپيمائي‌ها شرکت مي‌کرد و بسيار امام را دوست مي‌داشت و از آرمانهاي حق طلبانه امام حمايت مي‌کرد و سرانجان در سال 58 ديپلم خود را گرفت و با شروع جنگ تحميلي با وجود اينکه از خدمت سربازي معاف گرديد به بسيج رفته و سرباز دائمي امام زمان (عج) شد و در بسيج فعاليت‌هاي زيادي داشت . در همان اوايل جنگ چندين مرتبه به جبهه اعزام شد و سپس عضو رسمي سپاه پاسداران فردوس گرديد . و بعد از اينکه در چندين عمليات شرکت کرد ، به فردوس آمده و از آنجا به بيت امام (ع) رفت و بعد از اينکه يکسال و اندي پاسدار امام بود برخود لازم دانست که از آنجا بسوي جبهه اعزام شود و اين کار را کرد و به لشکر ويژه شهدا رفت . به گفته يکي از دوستان : ايشان در نبرد با گروهکها و عملياتهاي کوهستاني و مبارزه با کموله و دموکرات شرکت فعال داشت ، در جبهه خوزستان در لشکر 21 امام رضا (ع) در خط مقدم به تنهايي اغلب کارها را انجام مي‌داد و هر دستوري که از طرف فرماندهي صادر مي‌شد از جان و دل پذيرا بود . و با نيروهاي تحت امر خود رفتار حسنه‌اي داشت و از روحيه‌اي بلند و صبري بزرگ و ايماني قوي برخوردار بود . يکي از دوستان ايشان مي‌گفت : در منطقه عملياتي با ايشان بودم . در اغلب مواقع مشغول کار و تعميرات لوازم مخابراتي يا کارهاي ديگر در اين زمينه بود . در جزيره مجنون در هواي گرم ، ايشان را مشاهده مي‌کردم که در حال سيم‌باني بود و اين کار را به ديگران واگذار نمي‌کرد

پاسدار شهيد محمد شهرياري نسبت به نماز جمعه و جماعت و دعاي کميل و ندبه و توسل بسيار مقيد بود و بعد از نماز دعاهاي صحيفه سجاديه و دعاي امام زمان را مي‌خواند و از نماز غفليه فراموش نمي‌کرد هميشه جهراش بشاش بود و خلقي خوش داشت و در خانه و محل‌کار و نسبت به همسايگان مهربان بود . يکي از دوستان ايشان مي‌گويد ، در ماه مبارک رمضان که اينجا بودند ، مي‌خواستيم از سپاه تا تبليغات را سيم‌کشي کنيم ايشان مي‌گويد : اين کار را شب انجام دهيم تا موجب اذيت و آزار مردم نشود ، ايشان در سال 1362 مجدداً به جبهه اعزام شدند و به لشکر 21 امام رضا (ع) رفت و به گفته همسنگرانش اين مرتبه هم مسئول مخابرات گردان در خط مقدم در جزيره مجنون مشغول به خدمت گرديد و علاوه بر مسئوليت خود و کارهاي مخابراتي مهمات را در داخل جبهه و کيسه به پشت مي‌کشيد و به برادران رزمنده مي‌رساند و در تکي که نبرد بعثي انجام داد مردانه مقاومت نمود و در آخرين لحظات نبرد از ناحيه پا مجروح شد . و پس از مدتي روحش به سوي معشوق پر کشيد و جسمش در منطقه عملياتي ماند . و در سالهاي اخير جسمش چون سفيري که پيامش عشق و شهادت و اطاعت از ولايت بود ، تشييع شد . و اين نبود مگرخواست خدا و شهيد که از خدا خواسته بود تا جسم بي‌روح او وسيله‌اي شود ، شايد مردم غفلت زده را کمي به خود آورد و بيان کند که : مابه خاطر اسلام از همه چيز گذاشتيم و بعد نوبت شماست تا به وظيفه‌تان عمل کنيد آري من و تو توانستيم پيرو شهيدانمان باشيم و آيا در زند نگه داشتن هدف شهيد و راه شهيد ثابت قدم بوده‌ايم پس واي بر ما که در جان آخرت شرونده پيش شهدا باشيم و بگويند که چرا بعد از ما دست از انقلاب و رهبر برداشتيد و با قول و عملتان او را ياري نکرديد ، و اکنون وظيفه من و توست اي برادر که به پا خيزيم و با سلاح تقوي و عمل به اسلام از خون شهدا دفاع کنيم . باشد که پيش شهدا شرمنده نباشيم

(( والسلام ))

زندگي نامه دانش‌آموز بسيجي بزرگوار مهدي عصاريان                    شماره 18

بسم الله الرحمن الرحيم

سلام خدا بر تو باد اي شهيد مهدي عصاريان درود بي‌پايان بر تو اي فرزند حسين اي جانباز راه حق و حقيقت صلوات فرشتگان الهي بر تو و خانواده بزرگوارت ـ اي فرزند رشيد روح‌الله و اي ماه درخشان اسلام و قرآن که با يک جهان شهامت جان خود را در کف اخلاص نهادي و در اجراي فرمان رهبر عزيزت بت‌شکن عصر با سري پر شور و عشقي سوزان از حريم قرآن و از مسئله ولايت فقيه دفاع کردي و اين بار عزيزي ديگر با روحي عالي و پر تلاش استوار و اميدوار رزمنده‌اي خروشان پيروزي جهاني اسلام را فرياد کرد شهيد مهدي عصاريان در تاريخ 30/4/1350 در خانواده‌اي مذهبي در شهرستان فردوس ديده به جهان گشود پايداري اين خانواده و عشق آنان به اهلبيت عصمت و طهارت باعش نام وي را مهدي گذاشتند مهدي با عشق حسيني در دامان پاک مادر و با روزي حلال پدر که با کشاورزي گذران معاش مي‌نمود پرورش يافت پس از طي دوران طفوليت مهدي پا به دبستان گذاشت و در مدرسه غياث‌الدين شروع به تحصيل نمود و از شرکت در مکتب قرآن و فرگيري آن نيز غفلت نمي‌ورزيد پس از دوران دبستان وارد دوره راهنمائي شد و در مدرسه سيدجمال‌الدين درس مي‌خواند و شاگردي فعال و کوشا بود پس از دوران راهنمائي وارد هنرستان شد او در سال سوم هنرستان مشغول به تحصيل بود و هنوز چند ماهي از اول سال تحصيلي نگذاشته بود که جهت آموزش به مرکز آموزشي سپاه اعزام گرديد و پس از طي دوران آموزش در تاريخ 11/9/66 با کاروان سپاهيان حضرت محمد (ص) به جبهه عزام شد مسئله‌اي که مهدي بسيار روي آن تأکيد مي‌نمود اين بود که مي‌گفت نگوئيد جبهه و جنگ براي خانواده‌هايي است که بيشتر از يک فرزند دارند همه بايد در اين امر خير و اين جهاد مقدس که يکي از واجبات الهي شرکت نمايند مسئله‌اي که براي انسان واجب شد کوچک و بزرگ ندارد و با وجود اينکه تنها پسر خانواده بود از رفتن به جبهه خودداري نکرد و به خانواده‌هائي که چندين پسر داشتند درس ايثار و شهامت داد مهدي مي‌گفت زمانيکه که کشور جمهوري اسلامي در خطر است رضايت والدين لازم نيست او اين سخن را از قول يکي از روحانيون مي‌گفت مهدي در اول وقت نماز مي‌خواند و بمحض آمدن قبل از صرف نهار يا شام و استراحت به نماز مي‌ايستاد مهدي علاقه خاصي به مجالس سوگواري امام حسين داشت و در مجلس سينه‌زني و زنجيرزني و همچنين دعاي کميل و ندبه شرکت مي‌جست هرگز دلش نمي‌خواست ‍‍بيکار و سربار جامعه باشد پسري نبود که با سرنوشت خود بازي کند و دنبال هواي نفس باشد مهدي در کليه راهپيمائي‌ها شرکت ميکرد و هميشه در هنرستان و کوچه و بازار و کلاس درس از امام امت و آرمانهاي حق طلبانه وي حمايت مي‌نمود شهيد هميشه از خاطرات شهدا مي‌گفت نکند ياد شهداي انقلاب را بايد همانند شهداي صحراي انقلاب زنده نگاه داشت مهدي در موقعي که مي‌خواست به جبهه عزام بشود کمردرد شديدي گرفت و از اين مسئله بسيار نارحت بود و مي‌گفت من هيچ لياقتي ندارم و از خدا مي‌خواهم کمردردم هر چه زودتر خوب شود تا بتوانم در جبهه‌هاي حق شرکت نمايم مهدي علاقه زيادي به جبهه‌ها داشت او در روزهاي نزديک به اعزامش سعي مي‌کرد مريض نشود تا از غافله امام حسين عقب نماند مهدي پس از اعزام به جبهه ابتدا مدتي در غرب کشور خدمت مي‌نمايد و سپس به منطقه جنوب عزام و در لشکر (21 امام رضا (ع) ) خدمت مي‌نمود در ابتداء در گردان اطلاعات عمليات سپس در گردان ادوات واحد 60 خدمت مي‌نمود مهدي در خط مقدم در سنگر مشغول خدمت بود که ساعت 5/5 صبح از طرف عراق پاتک زدند و منطقه به دست دشمن افتاد و از اين برادر ديگر قطعي دريافت نشود تا اينکه جنازه وي در تاريخ 26/7/71 ماووت عراق شناسايي گرديد و بايد گفت عشق و ايثار و شوق شهادت اين عزيز بزرگوار و ساير شهداي ديگر و فرياد رساي آنها بر بلنداي قله رفيع شهادت بيانگر عروج انسان است از عالم ملک به عالم ملکوت و يا مقام قرب عندربهم يرزقون   و گواه صادقي است بر امکان پيروزي حق و نظام مقدس اسلام و قرآن بر کفر جهاني اينان با خون خود امضاء کردند که ما مي‌توانيم روي پاي خود بايستيم و به استقلال واقعي دست يابيم فرياد رساي آنان فرياد امکان پيروزي بود و شهادت آنها تائيد اين مدعا و اين مائيم و خط سرخ شهادت و وظيفه‌اي که در برابر اين خونهاي پاک بر عهده ماست .                                   والسلام

خدايا خدايا تا انقلاب مهدي از نهضت خميني محافظت بفرما

متن زندگي نامه شهيد محمد تقي قناد محبي                               شماره 19

بسم الله الرحمن الرحيم

چه سعادتمند آنانکه عمري را در خدمت به اسلام و مسلمين بگذرانند و در پايان عمر، خود به فيض عظيمي که دلباخته‌گان به لقإ الله و آرزو ميکنند نائل آيند چه سعادتمندو بلند اخترند آنانکه در طول زندگاني خود کمر همت به تهذيب نفس و جهاداکبر بسته و  پايان زندگي خويش را در راه هدف الهي با سرافرازي به خيل شهداي در راه حق پيوستند . چه سعادتمند و بهروزند آنانکه در نشيب و فرازها و پستي‌ و بلنديهاي حيات خويش به دغدغه‌هاي شيطاني و وسوسه‌هاي نفساني نيفتاده و آخرين حجاب بين محبوب و خود را با صورتي پر خون و قلبي پاره‌پاره و اعضاي قطعه قطعه شده در هم دريدهو به قرارگاه مجاهدين في سبيل ا... راه يافتند و به راستي اينان هستند که بعد از گذشت چهارده قرن از ظهور اسلام فرياد مظلوميت اسلام را  لبيک گفته و امروز مظلومانه در مقابل تمامي دنياي کفر و استکبار قدبرافراشته‌اند و اينان تداعي کنندگان نهضت خونين عاشورا و زنده کنندگان حماسه‌هاي علي اکبرها و وهب‌ها و زهيرها که در معرکه‌ي خونين عاشورا مظلومانه با امام خويش بر سر بيعت خودباقي ماندند و با شناخت کامل هستي خويش را نثار بقاي اسلام نمودند و اينان لبيک گويان صادق فداي هل من ناصر ينصرني حضرت ابي عبد ا الحسين هستند که امروز به سر دوراهي که استکبار جهاني آنها را تحقير نموده‌است به شهادت در راه خدا لبخند زده وبر اسارت و ذلت خويش در مقابل يزيديان زمان نه گفته‌اند امروز اين شهيدان بزرگوار مصباح هدايت و چراغ روشنگر انقلاب اسلامي شده‌اند و چشمان کم سوي وبي رمق ميليونها انسان آزاده و هزاران مسلمان پنج قاره‌ي جهان هستي در کره‌ي ارض را بسوي خود معطوف داشته و امروز چشمان نگران هزاران کودک مظلوم پير و جوان آواره را در فلسطين،فيلي‌پين،افغاني و حجازي بسوي کانون انقلاب اسلامي دوخته شده‌ است .هر آن ه نويد پيروزي جنود ا... را بر شياطين ،زير لواي پرچم توحيد به رهبري امام امت به يکديگر تبريک گفته و زنجيرهاي اسارت و بردگي را  پاره نموده ودر راه صلح و آزادي در مسير صراط مستقيم گام بردارند. واينجاست که شهيدان گلگون کفن رسالت خويش را به انجام رسانده و در جوار انبياءعظام وائمه اطهار از نعمتهاي بي انتهاي الهي بهره‌مند مي‌باشند و چشمان خونبارشان نظاره‌گر اعمال ما مي‌باشد و در حاليکه آنها با خون قلبشان از امام بتا شکن حمايت نموده‌اند آيا ما هم خواهيم توانست راه اين عزيزان را ادامه داده و همانند آنها باشيم؟؟!!   

زيرا آنها به اثبات رسانيده که کوفيان نيستند و از امام خود همچون شهداي کربلا حمايت کرده و تا آخرين قطره‌ي خون خويش را نثار انقلاب و اسلام نموده‌اند . و در اين داستان به گفته ابا عبدالله الحسين (ع) سالار شهيدان …… خواهيم بود . و هر روز که از انقلاب شکوهمند و خونين اسلامي ما مي‌گذرد عاشقان دلباخته به رب العالمين به ……شهداء مي‌پيوندند و حسين       از هستي خود در عالم دنيا براي رضاي پروردگار و مشيت الهي مي‌گذرند و حيات خويش در راه اعتلاي اسلام و بقاي مکتب حسيني نثار مي‌کنند و شهيدان زندگان هميشه جاويد تاريخند و با شهادت خود راه چگونه زيستن و چگونه مردن را به نسلهاي عصرهاي ديگر نويد مي‌دهند و نظاره‌گر اعمال ما بوده است تا چگونه از ريختن خون بنا حق ريخته‌شان پاسداري نمائيم و اينک زندگي شهداي عزيزمان اسوه‌ي گرانبها و مشعل فروزان هدايت است که براي فراسوي نسلهاي آينده روشنگري کند و اينک چند جمله را هرچند کم به روي لوح سفيد کاغذ که همانند قلب شهيد عزيزمان پاک است مي‌‌نگاريم .        

شهيد عزيزمان محمد تقي قناد محبي در سال 1341 در يکي از محلات ششگانه شهر دارالمومنين فردوس محله‌ي عنبري در خانواده‌اي شيفته‌ي اهل بيت عصمت و طهارت ديده به جهان گشود و از جهت عشق به ائمه‌ي اطهار نام محمد تقي را بر او نهادند و از اوايل طفوليت وي را با تربت پاک حسيني آشنا تا در پناه ايزد يکتا و عشق به ائمه روزهاي عمه خود را به سوي کمالي و آزادي بسوي پروردگار خويش سپري نمايد و حسين وار در برابر تيغهاي بران ترکش خمپاره در پشت خاکريزهاي شلمچه جان پاکش را به جان آفرين بسپارد . و اينک زبان از رفتار و کردارش ، اخلاق پسنديده‌اش در اجتماع و علاقه‌اش به انقلاب و امام از گفتن حقايق الکن است . آري محمد تقي را پس از اتمام خدمت مقدس سربازي بطور کامل مي‌توان شناخت و هر چند وي در جمع ما نسيت و به عالمي عروج نموده است که شايد هيچکدام از ما براي رسيدن به سراي آخرت و حضور در ملکوت اعلي در جوار حق تعالي را لياقت نداشته باشيم زيرا ره رسيدن دشوار و اخلاص در عمل برهان و نتيجه آن است . شهيد محمد تقي قناد محبي پس از به تمام رساندن خدمت سربازي در زادگاه خود شهرستان فردوس در ستاد بسيج اقتصادي مشغول انجام وظيفه‌اش شد لذا حدود دو سال در اين مکان و امور محوله را به نحواحسن به انجام رساند و شجاعانه در منطقه عملياتي فعاليت و پس از اولين مرحله‌اي عمليات که با پيروزي چشمگير سپاهيان اسلام که خطوط مقدم بعثايان کافر سقوط نموده بود جهت استراحت به پشت جبهه بازگشت ولي بعلت نياز مبرم به وي درامر ارتباط بي‌سيم در واحد خمپازه انداز به منطقه برگشت و بسوي ميدان شتافت ولي اينبار خداوند وعده‌ي او را از و دعايش را اجابت نمود و او را از درگاه بي‌نيازش نياز مند کرد و او را در خيل ديگر عاشقان الله و حسينيات زمان قرار داد و ترکش خمپاره دژخيمان بعثي و مذدور سينه‌ي مالامال از عشق به پروردگارش را شکافت و خون گرم و رنگينش خاکهاي شلمچه را رنگين نموده و در سرزمين مردان خدا جان را به جان آفرين تقديم نمود .

راهش پر رهرو باد

متن زندگي نامه پاسدار شهيد محمد حسين قرباني          شماره 20                      صفحه 71

بسم رب الشهداء و الصديقين

فوق کل ذي بر حتي يقتل في سبيل ا... واذا قتل في سبيل ا... فليس فوقه بر

با لا تر از هر نيکي نيکو نيکوئي ديگري هست تا آنکه در راه خدا شهيد شود همينکه در راه خدا شهيد شد ديگر بالاتر از آن نيکويي نيست .

سخني از شهيد ديگري است شهيدي به خاک و خون خفته از تبار هابيليان تاريخ سخن از عاشقي به معشوق و پاسداري از پاسداران پاک روح‌ا... سخن از مردي است که دليرانه و عاشقانه براي دفاع از اسلام و قرآن جنگيدو عاقبت با گلوله‌هاي دشمنان اسلام آرام در آغوش زمين قرار گرفت و خون پاکش بر حلقوم گرم آن فرو ريخت .

  پاسدار شهيد محمد حسين قرباني در کعبه‌اي محقر و کوچک و در خانواده‌اي زحمتکش در فردوس به دنيا آمد . هنوز ايامي از دوران جواني وي نگذشته بود که پدر بزرگوار خود را بر اثر سانحه تصادف از دست داد و در اين رابطه عموي وي سرپرستي او و خانواده‌اش را به عهده گرفت دوران جواني را به سختي و مشقت گذراند وي از همان اوايل زندگي روحي سرشار از عاطفه و گذشت داشت و لذتهاي زودگذر دنيا در برابر اراده استوارش مقدار ي‌نمود . در عنفوان جواني قرائت قرآن و نماز را به خوبي ياد گرفته بود او اوقات فراغت را به مطالعه کتبهاي مذهبي و سياسي مي‌گذراند وي معتقد بود که انسان اول بايد خود را بسازد تا بتواند ديگران را شاد کند و بر اساس اين ايده هميشه در جلسات مذهبي شرکت مي‌نمود .

شهيد قرباني در قبل از پيروزي انقلاب با اطلاعاتي که داشت در افشاي ماهيت رژيم منفور شاهنشاهي مي‌کوشيد و اعلاميه‌هاي امام را در مساجد بين مردم پخش مي‌نمود مردم را در جريان قضايا قرار مي‌داد .در سال 57 با اوج گرفتن انقلاب اسلامي به رهبري امام خميني او با ديگر برادران همکلاسيش در تظاهرات خياباني بر عليه رژيم سفاک پهلوي شرکت مي‌جست و اهل خانواده را نيز به اين کار دعوت مي‌نمود.

تا اينکه اسلامي تحت رهبريهاي پيامبر گونه امام امت به پيروزي رسيد و او به عضويت انجمن اسلامي انجمن دانش‌آموزي در آمد و فعاليت خود را در اين زمينه شروع مي‌نمود وي معتقد بود  که اسلام هر لحظه احتياج به جانفشاني دارد و ما بايد در راه آن  از همه چيز خود بگذريم چون بدون آن ارزش نداريم و بر مبناي همين عقيده بود که با صدور فرمان بسيج عمومي از سوي امام به نداي بر حق او پاسخ گفته و بيدرنگ براي مبارزه با ضد انقلاب و کنار بسيج مستضعفين ثبت نام مي‌کند و پس از طي دوره‌ي آموزش و آغاز جنگ تحميلي راهي جبهه‌هاي نبرد مي‌شود .

در اواخر سال 59 مشتاقانه و همراه عده‌اي ديگر از برادران عازم جبهه شد او داوطلبانه بلکه عاشقانه به جبهه خوزستان رفت تا با کفار بعثي به نبرد بپردازد پس از دوماه باز گشت ولي روح سرکش و مملو از عشق به ا... در وي چنان قوت داشت که بيتابانه انتظار بازگشت به جبهه را مي‌کشيد لذا پس از هشت ماه مجداً‌ عازم جبهه شد در اين مرحله او به کردستان مأمور شد تا با ضد انقلاب داخلي مبارزه کند شهيد قرباني مدت سه ماه را در جبهه کردستان در روستاهايي که در چنگال ضد انقلاب و حزب دمکرات و کوموله بود به مبارزه پرداخت و پس از پايان مأموريت مجدداً‌به زادگاهش بازگشت و فعاليت خود را در پشت جبهه شروع نمود وي معتقد بود که انسان هر کاري را که مي‌خواهد انجام بدهد بايستي براي رضاي خدا باشد چه مي‌خواهد در جبهه خدمت بکند يا در پشت جبهه در همين رابطه بود که مي‌گفتا انسان بايستي حتي بند کفشش را براي رضاي خدا باز و بسته کند .

اخلاق و رفتار محمد حسين با دوستان و همرزمانش حسنه و پسنديده بود و در همه موارد تقوا و خلوص نيت را بيشتر خود مي‌ساختوهميشه از دوستان مي‌خواست تا کارهاي خود را خالص نمايند .

 وي خود بقدري خالص شده بود که هرگاه پس از طي دو ماه جبهه چند روزي به مرخصي مي‌آمد ايام مرخصي را کلاً بحال روزه‌ي مستحبي بسر مي‌برد و شب هنگام به موقع خواب با وضو به رختخواب مي‌رفت و مي‌خوابيد .

نماز شب وي هيچگاه ترک نميشد حتي مواقعي که بعنوان مر‌خصي از جبهه باز مي‌گشت و شبها ساعت‌هاي آخر شب به مقصد مي‌رسد اول نماز شب مي‌خواند بعد به استراحت مشغول مي‌شد ولي باز هم برايش قابل قبول نبودکه در پشت جبهه خدمت نمايد و معتقد بود که او فرزند جبهه استو بايستي زندگانيش را در جبهه بگذراند و در همين رابطه بود که مجدد به جبهه اعزام شد اين بار در جبهه خوزستان مشغول خدمت شد و در عمليات رمضان شرکت جست و در اين عمليات حماسه ها آفريد و هنوز هم آرام نگرفت و حضور خود در جبهه ها  را قويتر نمود و اين بار هم نيز در عمليات بيت المقدس شرکت جست و در اين عمليات بود که مجروح گشت که وي را در بيمارستان تبريز بستري نمودند او مدتي نيز در خانه تحت مداوا قرار گرفت از شدت موج انفجار حالت رواني به او دست داده بود .

در اين رابطه مدتي از جبهه هاي جنگ محروم شد و پس از مقداري بهبودي از ضربه موج انفجار با توجه به اينکه هنوز ترکشها را از بدن او بيرون نياورده بودند براي پيکار عليه باطل و به کمک برادران فلسطيني عازم جنوب لبنان و مدت شش ماه در  آنجا باقي ماند و پس از انجام ماموريت به ايران بازگشت اما چون فعاليت او در آنجا سازنده بود و مورد تقدير فرماندهان محل قرار گرفته بود مجددا“ او را جهت خدمت به ابنان به عنوان بسيجي نمونه احضار کردند.

ولي او با کمال افتخار و اختيار پذيرفت و مجدد عازم لبنان شد مدت شش ماه و نيم در لبنان بود که وي ماموري حفـــــاظت سفارتخانه جمهوري اسلامي را بعهده داشت او پس از پايان ماموريت مجدد جهت کمک به رزمندگان اسلام به ايران بازگشت ولي او ديگر فرزند مرحوم اسد الله نبود و خود را فرزند انقلاب مي دانست بهمين جهت هر وقت که او از ماموريت بر مي گشت عمويش پيشنهاد ازدواج به او مي داد که او ميگفت من با انقلاب ازدواج کرده ام بايستي از مملکت دفاع نمايم دوستانش را سفارش مي نمود که هرگز کاري نکنند که خون شهيدان پايمال شود .

شهيد قرباني اخلاق به خصوصي داشت ، او تقوايش را در همه مورد حفظ مي کرد و در رابطه با نماز اول وقت آنچنان مقيد بود که در هر موقعيکه قرار مي گرفت بموقع نماز فريضه خود را با صداي بلند مي خواند روزه هاي مستحبي و نماز شب را قطع نمي کرد و هميشه با وضو به رختخواب مي رفت.

شهيد قرباني هيچوقت آرام نگرفت و مجددا“ به جبهه ها شتافت او همواره در تمام عملياتهاحماسه ميآفريد، و جراحاتش تمناي بيشتروشتاب افزونتر او را به وصل معبود برمي انگيخت چراکه روي از آن گريخته بود وجان رابراي جانان به ارمغان ميبردآري اين است درس عشق و آزادگي که رهروان راه سرخ شهادت را بر گزيدند و از مولايشان حسين ابن علي به ارث بردند اين گونه است حديث وصل که چنين مشتاقاني را به وجد و تمنا مي افکند .

و نداي سحر انگيز هجرت را در گوش‌جانشان به ترنم مي‌نشاند شجاعت محمد حسين نمونه شجاعت سربازان صدر اسلام بود و چنان روحيه‌‌اي قوي و پشتکار برخوردار بود هيچگاه کاري را که آغاز مي‌کرد در ادامه آن دلسرد و خسته نمي‌شد و از ادامه راه باز نمي‌ماند از روحيات وي به پشتو از مشتقات و سختيها رفتن بود چنان از راحت طلبي و همان طور ريار سخن  از خود به ميان آوردند گريزان بود                       

و هميشه خود را در ميان معرض امتحان الهي احسن مي‌کرد وي چنان براي رسيدن به معشوق مشتاق بود سرما و گرما و گرسنگي و تشنگي را به جان مي‌خريد و علايق زندگي را حقيرتر از اين مي‌دانست که مانع پيشروي بسوي هدف و اوليايش گرديد و به اين دليل هيچ وقت از شدت درد نمي‌ناليد و بر زبان نمي‌آورد آنقدر عشق        که از سختيها را شيرين مي‌دانست شهيد قرباني بارها به جبهه‌هاي حماسه و شور ميدنهاي عزت و شرف شتافت و مجروح گشت ولي هنوز بهبود نيافته مجدداً به نبرد با صداميان تجاوزگر شتافت تا اينکه عمليات کربلاي 5 فرا رسيد اين بار هم نيز مشتاقانه در عمليات کربلاي 5 شرکت و در تاريخ 23/10/65 بر سر پيماني که براي حفاظت انقلاب اسلامي بياري دين حق بسته بود حق را لبيک گفت و بديدار جانان شتافت

((روحش شاد و راهش پر رهرو  بار))                               فان ربي قريب مجيب

متن زندگي نامه شهيد مهدي کريمي                         شماره 21